هر محله باید حول یک نماد محوری شکل گیرد

شهر با خاطره ­ها، یادهای جمعی و نمادهایش نقش هویت ساز می یابد. همین نمادها و خاطره­ های جمعی­ اند که یک محله را به مکانی برای زیستن بهتر بدل می­ سازند.  هر بدون نمادهای مشترک فرهنگی و فضاهای عمومی  صرفا به خیابانی برای گذر تقلیل می یابد اما شهر تنها زمانی می تواند محل زندگی باشد که حس تعلق و دلبسنگی در آن پدید آمده باشد و  این تعلق ممکن نمی­ شود مگر اینکه ما با مجموعه عناصری سرو کار داشته باشیم که آن را  حول مفهوم فرهنگ معنا می­ کنیم. فرهنگ از خلال نمادها خود را بهتر نشان می دهد و بدون نمادها موضوعیتی ندارد چرا که از طریق نمادهایش است که موضوع علاقه و دلبستگی می­شود. نمادها به تعبیر سعیدرضا عاملی(1385) نقش عناصر مرجح را در شهر بازی می­کنند. در واقع، نمادهای بزرگ شهر عناصری ترجیح یافته برای شهروندان اند.

وجه نمادهای هویت بخش شهر را هم می توانیم در وجه کالبدی و هم در وجه معانی ببینیم. بدون چنین وجوهی شهر چیزی کم دارد و به کمال نمی رسد. با نمادهای شهری است که شهروندان می­توانند هویت شهروندی خود را بنا کنند و شهر این قابلیت را پیدا می­کند که بر اساس نمادهای متکثر و یا چند فرهنگی ظرفیتهای شهروندان را افزایش دهد و آنها را با ساختارهای جهانی پیش رو هماهنگ سازد. محله ها بر اساس این نمادها می توانند چند فرهنگی شدن و چند قومی شدن را پذیرا باشند.

اکنون سخن این است که شهر تهران تا چه اندازه دارای عناصر هویت­ ساز است؟ در طول سال­های اخیر مدیران شهری تلاش زیادی در این مسیر کرده­اند. اکنون تهران بدون نمادهای بزرگ زندگی نمی­ کند. برج میلاد یک نمونه از این نمادهاست. اما تلاش برای ایجاد احساس تعلق و منش شهروندی تنها در برساختن تهرانیت خلاصه نمی شود. تهرانی­ بودن باید با عناصر کوچکتری نیز بیامیزد تا هویتش تثبیت شود. کلانشهری چون تهران به تنهایی توانسته است  مردم با سلیقه­ها، گرایشات فرهنگی و قومیتی متفاوت را گرد خود جای دهد اما معلوم نیست که تا چه اندازه توانسته باشد آنها را با محله هایی که زندگی می­کنند پیوند زنده باشد. حس زندگی مشترک در یک کلانشهر تنها سطحی ترین لایه شهروند شدن را موجب می شود. بدین سان همه در یک شهر زندگی می کنند اما در عین حال می توانند همواره فاصله خود را نیز از آن حفظ کنند. کلانشهر همانقدر که بزرگتر می شود از ما نیز فاصله می گیرد، و همانقدر که از جمعیت انباشته می شود ما بیشتر احساس بیگانه بودن می­کنیم. همین جاست که مدیران شهریِ متاخر را به تامل واداشته است تا بر محله گرایی تاکید بیشتری کنند. پیرو همین دغدغه می­ توان افزود که محله­ ها اگر بنا باشد پیوندی مستحکم ­تر با مردمی که درآن زندگی می­ کنند داشته باشند باید حول نمادهای محلی­تر سامان یابند.
نمادهایی که خود را در عناصر متعدد محلی از جمله نام خیابان­ها، شیوه طراحی میدانهای محلی با توجه به بافت فرهنگی، مجسمه ها، نقاشی های دیواری، معماری ساختمان­ها و... معنا می­کنند. در حال حاضر چنین نمادهایی یا وجود ندارند، یا مغشوش­اند  و یا بر کلیتی کلان­تر از محله تاکید دارند  و بدین سان شهروندان محلی را
مستمرا به عناصری خارج از محله یعنی به همان کلانشهری که ما ممکن است بدان احساس فاصله و بیگانگی داشته باشیم ارجاع می­ دهند. بنابراین نه تنها تهران باید حول نمادهای بزرگ سامان یابد بلکه محله ها نیز باید نمادهای هویتی خود را داشته باشند. هر محله باید حول یک نماد محوری شکل گیرد.

اما طراحی چنین نمادهایی در واقع فعلی دم دستی و ساده نیست. نمادسازی با الگوی صرف مهندسی همساز نیست. می­ توان نام خیابان را به راحتی تغییر داد، می توان یک مجسمه از شخصیت تاریخی را در میدان محله قرار داد، می توان نقاشی ­های دیواری را به هر شکل که می پسندیم بر دیوارها حک کرد، اما به سادگی نمی ­توان آنها را با خاطره­ها و حافظه جمعی مردم مرتبط کرد، همین طور به آسانی نمی­ توان آن را به نمادی محلی بدل کرد. همه اینها وقتی ممکن می­شود که سیاست­ های نمادسازی هم با تاریخی که محله پشت سر گذاشته است و هم با تجربه زیسته مردم محله و هم آینده­ای که پش  رو دارد  نسبت داشته باشد. به دیگر سخن؛ نمادها صرفا نباید برای مدیران شهری اهمیت داشته باشد برای مردم نیز باید موضوعیت داشته باشد. همین مسئله ضرورت تحقیق و تامل پیرامون آن را بیشتر می­ سازد.

 

 

 

/ 10 نظر / 36 بازدید
دانشجوی قدیمی مازندران

استاد ارجمندم اقای دکتر کاظمی با سلام و ارزوی سلامتی و شادکامی دلمان برای شما بسیار تنگ شده. از خواندن پست ادم اینجا تنهاست بسیار افسرده شدم. یادش بخیر زمانی که شما دانشگاه مازندران تشریف می آوردید. چه روزهای خوبی بود. مخصوصا اردوهایمان. دیگر در مازندران تدریس ندارید؟ در کدام دانشگاه تدریس می کنید تا خدمت برسیم؟ شمال برای سخنرانی تشریف نمی آورید؟ هر جایی که هستید آرزوی سلامتی برایتان دارم. کاش می توانستیم زیارتتان کنیم. امید داشته باشید. حتما اوضاع بهتر می شود. شنیدم پسر عزیزی دارید. خدا حفظش کند.

عظیم نژاد

سلام استاد عزیز در جامعه ما نماد سازی با چیز هایی از قبیل تبلیغات شخصی و القای یک سری تفکرات بی منطق من در آوردی قاطی شده.من برای اینکه خودم را بهتر به مردم القا کنم عکسم را در سایز بزرگ روی صفحه اول سایت بخش تحت نظرم در اداره می گذارم چون از بالا به همه نگاه میکنم احساس قدرت منو کشته عجب حال خوبیه وقتی در راس هستی وقتی قدرت داری باید مجسمه ات در همه جا باشه...( از ما به دور )

aidinsolar

سلام استاد عزیز در جامعه ما نماد سازی با چیز هایی از قبیل تبلیغات شخصی و القای یک سری تفکرات بی منطق من در آوردی قاطی شده.من برای اینکه خودم را بهتر به مردم القا کنم عکسم را در سایز بزرگ روی صفحه اول سایت بخش تحت نظرم در اداره می گذارم چون از بالا به همه نگاه میکنم احساس قدرت منو کشته عجب حال خوبیه وقتی در راس هستی وقتی قدرت داری باید مجسمه ات در همه جا باشه...( از ما به دور )

ارمینه(یک روانپزشک)

بسیا ر خواندنی

اسماعیل حسام مقدم

ازآنجایی که دهه هاست که حافظه و خاطره مردم کلانشهری چون تهران از کلان روایت های ایدئولوژیک شکل گرفته آنچه را که به تفکر محلی امکان بروز دهد بعید است. کالبد شهری چون تهران تکه تکه و ازهم پاشیده است چراکه در این سالها همواره منقاد گونه ای ایده ی شیزوفرنیک در مدیریت نمادها بوده ایم. معنا و کالبد شهری فرسنگ ها ازهم فاصله دارند.

ندا

"آينده اي كه «پشت سر» دارد"!!!!!!! (سه سطر مانده به آخر)

اباد

من فکر میکنم هویت سازی شهری مفهومی سنتی است ودرجهان مدرن بی معناست.

eman

خدا کند جشن قربان ببرد از یادمان آن هایی را که جسمشان در بند است.آن هایی که جرمشان اندیشیدن به دیگران بود. دیگرانی که امروز را فردا را به مانند هر روز روزمرگی را سر می کنند نه!یادم فراموش نمی شود که تو کجایی دل تنگت را هر روز هر لحظه با خودم می برم هر جا که باشم با توام... من را ببخش که نیست جسمم در کنارت تو برای خاطرم رنج اسارت خریدی من اینجا منتظر جشن فردایم جشن!!!چه جشنی که من اسماعیل امروزم را نشناخته ام که در غبار روز ها گمش کرده ام. تو که نباشی جشن قافیه ندارد جشن مثله شده جشن من عزاست درغم نبودنت... نه !در قامت این جشن هم نبود که چهره ی تو را از ذهنم بکاهد نه این ونه دیگر شادی های این روزها قدرتشان بر درد دوریت نمی چربد. اسماعیل که تا پای مسلخ رفت وقربانی نشد نمی دانم برای تو که هر روز در ان دخمه های نمناک قربانی می شوی..چه می توان نوشت. شادی به مانند لبخند به مانند قهقهه واژه هایی هستند که فقط روز آزادی تو معنا می دهند. وبلاگ فردای امید

احمدتاک پرور

درود اگرچه حوزه ی علاقه ی من ادبیات است ولی ازخواندن مطالبی چون نوشته های شما لذت خواندن متن های ادبی برایم صدچندان می شود .خواندن چنین مطالبی پشتوانه ای می شود که بانگاهی کنشمند متن رامورد واکاوی قرارداد.اگرچه بامیانجی وبلاگی شمارایافتم ولی آشنایی پیشین بانام شمامراوامی دارد که خواننده ی همیشگی شماباشم

علیرضا

با سلام آیا حفاظت از بناهای قدیمی (اگر نگوییم تاریخی) محل که در این تهران نو پا نیز کم نیستند بهتر از نماد سازی متناسب با تاریخ (که بدلیل فقدان مطالعات تاریخی شاید به بیراهه رود) نیست؟ در خصوص مطالبی که فرمودید اگر منابعی برای مطالعه معرفی بفرمایید ممنون میشوم .