در باب ضرورت شیوة با هم بودن در زندگی شهری

 

  1.  اغلب تصور می­شود که تضعیف ِالگوی آشنایی و گسترش غریبگی است که شهرهای ما را به میدان انسان­های خودمدار بدل کرده است. بسیاری به یاد دارند که در گذشته آدم­های یک محل به این دلیل که همدیگر را می­ شناختند حسی از اعتماد و صمیمت را نیز تجربه می­کردند. اما در کلانشهر تهران، محله­ ها دیگر نه تنها مکانِ آشنایی­ نیستند بلکه مجمع غریبه ­هایی کاملا بیگانه از هم­ اند. بدین­ سان، آشنایی­ها در شهرهای ما بیش از اندازه رقیق شده و این ناشناسی است که الگوی غالب زندگی را تشکیل داده است. برخی بر این باورند که این ناشناس شدن جامعه است که مسئله ایجاد کرده است  از این رو، همواره حسی نوستالژیک به جامعة مبتنی بر آشنایی داشته اند. اکنون پرسش این است که ناشناسی تا چه اندازه باید به عنوان تهدیدی برای زندگی شهری به شمار آید؟  بر این باورم که الگوی ناشناسی به طور بالقوه نه تنها تهدیدی برای زندگی نیست بلکه این الگوی آشنایی است که  نقشی مخرب در زندگی روزمرة کنونی ما بازی می­کند. اما مهمترین جنبة مخربِ الگوی آشنایی برای شهرهای بزرگی چون تهران این است که قلمروهای خصوصی افراد در آن مدام به چالش کشیده می­شود. فقدان حوزة خصوصی مستقل و مداخله در همة عرصه­ ها به واسطة غلبة امر آشنا از ویژگی­های سودمند جوامع کوچک و سنتی است اما همین ویژگی برای جوامع بزرگ و شهرهای جدید  مخرب و ویرانگر است. درواقع، آنچه برای زندگیِ سنتی  مطلوب فرض می­شود برای زندگی ِجدید  نامطلوب است. الگوی آشنایی مبتنی بر زندگی گمینشافتی(جامعة سنتی) اینک نه تنها کمکی به زندگی شهری نمی­کند بلکه جنبة مخرب آن بر جنبه­ های سازنده­اش پیشی گرفته است. شاید یکی از دلایل بهم ریختگی عرصة خصوصی در شهرهای ایرانی را بتوان ناشی از غلبه همین الگو دانست. مسئله این است که استقلال حوزه خصوصی شهروندان تحت تاثیر منطق الگوی آشنایی زیر سوال رفته است.
  2. همانند الگوی آشنایی، مناسبات غریبگی نیز فی­ نفسه نه مطلوب است و نه مخرب. غریبگی از دو وجه برخوردار است  یک وجه مطلوب که خود را در نقش­های مثبت  و یک وجه نامطلوب که خود را در نقش­های منفی نشان می ­دهد. وجه مثبت آن همانند روابط همسایگی، فرد را در مرز پیوندهای قوی و ضعیف قرار می دهد. وجه دیگر و البته منفی،  وجه خصمانة آن است که فرد را به کل از پیرامون خود جدا می­سازد.  زیمل در مقالة معروف خود با عنوان «غریبه» معتقد است که غریبگی  شکلی از رابطه  و کنش متقابل است بدین سان همواره، غریبه در یک ارتباط متقابل با ما قرار دارد. به این معنا افرادی که با آنها ارتباط نداریم  برای ما غریبه محسوب نمی­شوند چرا که اساسا برای ما وجود ندارند.  پس وجه غریبِ غریبگی این است که شهر مملو از  انسان­هایی شود که دیگر نه با هم غریبه بلکه آشنایانی غریب باشند یعنی مجموع انسان­هایی که در حلقه ­های خانوادگی و محفلی خود عمیقا آشنا باشند و در حلقه­ های بزرگ­تر جامعة شهری عمیقا غریب بنظر ­رسند. روابط همسایگی و محلی در شهرهایی چون تهران بیشتر واجد خصلتی منفی از غریبگی شده ­اند و از خصائص مثبتِ غریبگی فاصله گرفته­ اند. شهروندی اگر یادآور شبکة کنش متقابلی از انسان­های غریبه باشد ما در وضعیت کنونی با افرادی مواجه ­ایم که با یکدیگر جز در حلقه­ های کوچک، روابط اجتماعی متقابل ندارند. زیمل افرادی که به هیچ وجه با آنها ارتباط نداریم را  با ساکنان دب اکبر مقایسه می کند. این همان شکلی است که غریبه ­های شهری مورد نظر ما ممکن است بدان سمت میل پیدا کرده باشند. پیش از این، از تهران به عنوان شهری با ارتباطات ضعیف سخن گفتم اما اینک می­خواهم تاکید کنم که فقدان آن ارتباط مانع شکل گیری غریبگی به معنای همسایگی یا شهروندی شده است و از این رو به تعبیر پرویز پیران فضای خصم در زندگی شهری دائما در حال بازتولید است. شهری که ما با مردمانش ارتباط و کنش متقابل نداریم درواقع برای ما چونان ساکنان دب اکبر خواهند بود. در نهایت، باید اشاره کنم که  هم الگوی آشنایی موجود در شهرها که مبتنی بر سرمایه ­های درونی و خانوادگی است  و هم الگوی غریبگی موجود که بر ناشناسی و بیگانگی و بی ­اعتمادی مطلق تکیه دارد الگوهایی ­اند که جنبه ­های مخرب­شان بیشتر از جنبه ­های سازنده در زندگی امروز شده است.
  3. برخلاف برخی که معتقدند برای بازسازی دنیای صمیمیِ شهر باید دوباره به الگوی آشناییِ روابط نزدیک شد من معتقدم که برای ترمیم روابطِ همسایگی و مناسبات متقابل در شهرها باید بر الگوی غریبگیِ مبتنی بر شهروندی تاکید کرد. بنظر می­رسد گروه­هایی که در پی تقویت محله­ ای هستند  بیشتر تابع الگوی آشنایی­ اند اما الگوی آشنایی جز در مقیاس کوچک نمی­تواند مفید واقع شود و  الگوی محله­ های جدید شهری در مقیاس­های بزرگ­تر باید بر مبنای الگوی غریبگی شکل گیرد. الگوی آشنایی  همان طور که گفته شد، برای جوامع کوچک که مبتنی بر تشابهات زیاد است کاربرد دارد، جامعة گسترده و بزرگ که بر مبنای تفاوت­های موجود میان آدم­ها شکل گرفته است دیگر نمی­تواند براساس الگوی مشابهت و آشنایی استوار شود. در عوض الگوهای آشنایی زندگی در شهرهای ما  موجب شکل ­گیری روابط بستة درون گروهی و مانع ارتباط گسترده با شهروندان غریبه شده است. درواقع، سرمایة درون­ گروهی و الگوی مبتنی بر آشنایی مانعی در راه استقرار زندگی شهری مستقل از خانه به شمار می­رود. اینکه در ایران سرمایه­ های درون ­گروهی بیشتر درون خانواده مستقر است سودمندی­های خاص خود را دارد از جمله اینکه در برابر جامعة عریان از فردِ تنها به دفاع بر می­خیزد. اما هنگامی که پای تقویت جامعه به میان می­آید قدرت گرفتن یکسویه این سرمایه می­تواند نقشی مخرب بازی کند. مثلا سرمایة درون خانوادگی می­تواند سرمایة برونی و حریم­ خصوصی شهروندان را تخریب کند. زندگی شهریِ جدید نیازمند حفظ حریم­های خصوصیِ شهروندان است در عوض، الگوی آشنایی(به خصوص در شکل خانوادگی)  با مداخله در حریم شخصی فرد همراه است. بسیاری از مشکلات جامعة ما در رابطه با شهروندی و فردِ آزاد به این امر بر می­­گردد که همة افراد و گروه­ها و از جمله دولت به دلیل آشنا بودن و نزدیکی به افراد در همة مسائل فرد مداخله می­کنند و نمی­گذارند غریبه­ های­ شهری زندگی خود را بنا سازند. در غریبگی خاصیتی نهفته است که همزمان هم اعتماد متقابل و  هم حفظ حریم­های شخصی را  در بر می­گیرد برای کاستن مناسبات خصمانه تقویت دو عنصر اعتماد متقابل میان آدم­های ناشناس و استقلال حوزة خصوصی افراد ضروری محسوب می­شود. 
  4. همان­طور که می دانیم روابط شهروندی در خانه ­ها شکل نمی­گیرد. خانه جای شکل گیری روابط آشنایی است، روابطی که آلفرد شوتس با نام روابط مایی(we relation) از آن یاد می­کند. اما روابط آنهایی که مبتنی بر روابط غریبگی است  در فضایی غیر از خانه شکل می­گیرد.  ما اساسا به کمک روابط آنهایی ( که مبتنی بر غریبگی است) شهروندی مدنی می­شویم. اما برای پدید آمدن مناسبات مبتنی بر غریبگی و تقویت وجه مثبت آن باید به شیوه با هم بودن در شهر توجه بیشتر کنیم. در قدم اول باید به چیزی فراتر از باهم با بودنِ خانوادگی بیندیشیم  و این مفهوم را به سطح روابط بین افراد در شهر گسترش دهیم.  تحقیقات نشان می­ دهد که بخش قابل توجهی از شهروندان در محله­ ها با یکدیگر ارتباط ندارند و همین طور روابط همسایگی نیز در عمل شکل نگرفته است و شکل غالب «با هم بودن» در الگوی خانوادگی متمرکز شده است. با هم بودن ، مفهوم کلیدی و دریچه­ای برای ترمیم جامعة جدید است. با هم بودن، خودخواهی را کم، اعتماد متقابل را تقویت و بدبینی­ها ­را از ذهنیت افراد می­ زداید و افراد را به شهروندانی قابل اعتماد بدل می­ سازد. با هم بودن نه تنها تقویت کننده بلکه سنگ بنای یک جامعه نیز هست. نباید جلوی فرایند تشکیل جامعه ایستاد، نباید برای باهم بودن حد و مرزهای زیاد تعیین کرد و نباید با هم­ بودن را تهدیدی برای جامعه فرض کرد. با هم بودن همانند خون در رگ­های جامعه است. اشکالی خلاقانه از با هم بودن که این روزها توسط مردم در پارک­ها یا هر فضای عمومی دیگری ایجاد می­شود می­ تواند علاوه بر افزایش نشاط اجتماعی به تقویت اجتماع مبتنی بر غریبگی کمک کند. سیاست­های شهری موجود باید تغییر کند و جای خود را به سیاست­ها ی سهلگیرانه تری بدهد که امکان بیشتری برای حضور جمعی آدم­ها  فراهم کند. اگر جماعتِ تنها به تعبیر رایزمن فردِ منزوی و  توده­ وار و غیر قابل اعتماد پدید می­آورد  باهم بودن، جامعة مسنجمی را موجب می­شود که در نهایت موجب تخفیفِ زحمت دولت و نیروهای نگاه دارنه جامعه می­شود. جامعة ما برای تداوم حیات خود به الگوی غریبگیِ زیست در شیوه­ های جدید با هم بودن محتاج است.

 


[i] این یاداشت پیش از این در هفته نامه شهروند چاپ شده است

/ 13 نظر / 86 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هابیل

سلام. با تبریک سال نو.من مطلبم رو در دو پست میگم. اولا درباره اوتوپیا من بالاخره نفهمیدم اوتوپیا از جنس عقاید هستن یا نه. مطابق تعریف مانهایم اونها عقایدی هستن که فکر کردن به اونها در جهت تخریب نظام موجود عمل میکنه.با توجه به اینکه بعضی عقاید زمانی اوتوپیا و زمانی ایدئولوژی هستند اگر شرایط مادی رو هم دخالت بدیم می تونیم نتیجه بگیریم که عقاید متناسب با شرایط مادی جامعه تعبیر و تفسیر میشوند و این شرایط مادی زمینه تفسیر و خوانش عقایده. مثلا همان مهدویت توسط نیروهای مبارز علیه نظم موجود طور دیگری غیر از نمایندگان نظام موجود تفسیر می شود. اما به هر حال ماده اولیه همین عقاید هستند که از پیش موجودند و به عنوان داده به گروهها می رسند.این ماده اولیه با اینکه امکان تفسیر و تعبیر دارد تا به خدمت در آید اما به هرحال محدودیتهای خودش را تحمیل می کند. از اظهار نظرتان در این باره ممنونم.

سهیل

با سلام در مورد 1: فرمایشتان کاملا درست است؛ ولی به نظر من باید به این نکته اشاره می کردید که شهر - به زعم شما کلانشهر با به طور اخص شهر تهران- چرا نیاز به تغییر این رابطه - از آشنایی به غریبگی- دارد؟ شهر امروزین ما در صورت تحقق وجوه بیشتری از مدرنیته نیاز به این تغییر دارد- که البته صرف مدرنیته آن را به همراه می آورد- ولی تا قبل ار آن و در این بلبشوی موجود دم از نیاز به این تغییر روابط کمی زود به نظر می رسد. هر چند که این نکته خللی بر صحت این نوشته نخواهد داشت.

سهیل

2- در مورد 3: جمله اول پاراگراف من را به وجد آورد. ما الگوهای شهرسازی مبتنی بر ایجاد روابط آشنایی را در جایی که دستمان باز بوده است امتحان کرده ایم. نظر شما به مثابه یک آیین نامه جدید در صورتی که بخواهد تجسم کالبدی پیدا کند نیازمند آزمون و خطای دیگری است؛ مگر اینکه در مورد این تجسم کالبدی هم صاحب رای و نظری باشید که خوشحال می شوم اگر از آن اطلاع پیدا کنم. به عبارت دیگر شمای صاحب نظر در حیطه جامعه وقتی بخواهید به من شهرساز در مورد اینکه چه راهکاری می توانم برای پیاده کردن این نظر در شهر به کار ببندم، چه خواهید گفت؟

سهیل

3- در مورد 4: این "با هم بودن" دقیقا کدام "با هم بودن" است؟ آیا صرف قرارگیری آدمها در کنار هم در کلان شهرها این معنی را به ذهن متبادر می کند؟ "با هم بودن" آن هم از نوع فشرده در واگن مترو همین است؟ با هم بودن در بازار همین است؟ با هم بودن در نمایشگاه گل و گیاه همین است؟ فکر می کنم نیاز به ارائه مشخصات بیشتری دارد متشکر

هابیل

و مطلب دوم درباره یک فرضیه است که امیدوارم در این فرصت کنم بتونم بگم. ایده اصلی این فرضیه اینه که نوعی دوقطبی یا دوکانونی در مورد عقاید وجود داره. مثلا مذهب یک پدیده یکدست نیست. در نزد عالمان و خواص مذهب دارای مفاهیم فکری، انتزاعی و پیچیده هست. اما در نزد اقشار پایین جامعه مذهب بیشتر به اعمال و مناسک که کمتر عقلی و فکری هستند تبدیل می شود. میتوان حتی ادامه این حضور را در جایی که مذهب به صورت رسمی وجود ندارد کشف کرد مثلا در رفتار کودکانی که هنوز دیندار رسمی نیستند. در اینجا در قالب رفتار ظاهر می شود. به عنوان مثال تصویر بهشت نزد مردم معمولی جایی است سرسبز با خوردنی ها و نوشیدنی های فراوان. اما در نزد خواص بهشت یک مفهوم انتزاعی است به معنی مقام رضوان. از طرفی شاید بتوان همین اعتقاد را در جایی بسیار دور مثلا در یک رفتار سراغ کرد. البته می دانم این فرضیه هنوز خیلی خام است ولی ازتون میخوام اگه منبعی یا مطلبی در این رابطه هست معرفی کنید. متشکرم

فرزان

شاید یکی از بهترین مکان هایی که شایسته باشد برویم و به مشاهده ی ریشه های شکل نگرفتن جامعه ی شهروندی مبتنی بر آشنایی/ غریبگی بپردازیم مدرسه ی ابتدایی در تهران باشد. این جا مدرسه ی ابتدایی دولتی را مثل یک کورپوریشن حریص خصوصی یا مثل یک ریزدولت غیرمردمی فاسد اداره می کنند: اولاً لابی ایست های این "دولت" والدینی اند که با دستی برآمده از جیبی پرپول در کار جلب اولیای مدرسه و گرداندن والدین دیگر هستند و در مقررات مدرسه دخالت های یک طرفه می کنند و با دستی دیگر مدام فرزندشان را به جلو هل داده یادآور می شوند که عزیزکرده ی میدان رقابت درسی و محبوبیت اجتماعی کیست. دوم این که کودکان از سوی اولیای مدرسه به هم یاری واقعی و ملموس دعوت نمی شوند، هیچ درکی از هم بستگی اجتماعی در جامعه ی کوچک شان ندارند و عضو شبکه ای متشکل از اولیا، والدین، کودکان نیستند (زیرا هیچ یک از این سه نیروی انسانی به ایجاد چنین شبکه ای برای همگان اقدام نمی کند). دانش آموزان یک مدرسه ی ابتدایی با نخی نه چندان نامرئئ به خانواده متصل اند، گرچه هر روز به مدرسه می آیند. هدف ایشان ــ که مدام در آن ها تقویت می شود ــ فقط این است که به صورت انفرادی &q

شاگرد شما

سلام سال نو مبارک استاد جسارتا بنویسید "سهل گیرانه تر" یا نمی دانم هر واژه دیگری بجز این "متساهلانه" .در عربی هم خیلی کاربرد ندارد. موید باشید

aidinsolar

با سلام وعرض ادب و تبریک سال نو خدمت شما استاد عزیز. آن نوع از همبستگی که لازمه ی جامعه امروز ماست تنها از طریق نزدیک شدن به روابط آنهایی و الگو های آشنایی هرچند به قیمت خدشه دار شدن عرصه خصوصی زندگی مان باشد میسر است. ما به نوعی از همبستگی تاکتیکی نیازمندیم که پاسخگوی مقطعی از زمان ما باشد . در جایی خود را به غریبه گی می زنیم در جایی دیگر ادعای آشنایی می کنیم چون شرایط این رفتار را می طلبد. در ضمن یادمان باشد با هم بودن خوب است .با هم باشیم. اما تجمع بیش از دو نفر ممنوع است . راستی کو تساهل کو مدارا...

مقدم رضا

مطلب بسیار خواندنی بود لذت بردم دکتر بیشتر بنویسید