جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

روشنفکران دینی و چرخش به علوم انسانی

 

چند دهه است که در ایران، علوم انسانی در کانون توجهات قرار گرفته است. در مرتبه اول رخداد انقلاب نیاز و توجه به علوم انسانی را عیان ساخت در همان حال، بحث بازسازی آن را به میان کشید. در هر صورت انقلاب به تبیین نیاز داشت و برای تبیین و توضیح انقلاب پای علوم انسانی به میان می­آمد. انقلاب به دلیل ضرورتی که برای توجه به علوم انسانی به میان افکند انقلاب دیگری را موجب شد که انقلاب فرهنگی نام گرفت. هدف بنیادی در اینجا بازسازی علوم انسانی بود. اما تلاش برای این بازسازی نتایج متفاوتی را در برداشت که مهمترین آن با اهمیت شدن علوم انسانی و استفاده از برون دادهای آن علم برای توضیح جامعه بوده است. این چیزی است که ما با عنوان چرخش به علوم انسانی(Humanity turn  ) یاد می­کنیم. اصطلاح چرخش به علوم انسانی برای وضعیتی که در آن قرار داریم کمی تناقض آمیز بنظر می­رسد. سالهای نفرین شده علوم انسانی چگونه می­تواند بهارِ علوم انسانی نیز نام گیرد؟ واقعیت این است که بهار علوم انسانی تنها با تناقضاتش فهم­پذیر می­شود.

من اجازه می­خواهم کمی به عقب بر گردم تا متذکر شوم که علوم انسانی درمیان روشنفکران مذهبی ما و همچنین در میان جامعه دیرتر از سایر دانشها مورد توجه قرار گرفت.  نباید فراموش کنیم که درک از علم مدرن در ایران، همواره درکی پوزیتویستی و مبتنی بر علمی تجربی بود. حداقل از ابتدای قرن خورشیدی که در آن زندگی می­کنیم، متفکران اجتماعی و منتقدانِ جامعه هنگامی که از علم سخن می­گفتند منظورشان علوم دقیقه بود و در همه اینها یا علوم انسانی در سایه درک می­شد یا اساسا مورد غفلت قرار می­گرفت. برخی از مهمترین آنها که با دنیای غرب آشنا بودند سعی داشتند نسبتی میان علم جدید و دین و همین طور جامعه­ای که در آن قرار داشتند برقرار کنند.

در میان متفکرین مسلمان،  سنت قدیمی وغالب اتخاذ رویکرد تدافعی در برابر علم بوده است. مثلا بازرگان به شدت ذیل سنت اثباتگرایانه نه­تنها به علم اعتماد بلکه ایمان داشته است و دین را در پرتو مناسبات علمی درک می­کرده است. اگرچه باور به علم مدرن زمینه رشد آن علم را می تواند در جامعه فراهم کند اما این اعتقاد در نزد این دسته از متفکران مسلمان چندان با برنامه و در عین حال عمیق نبوده است. متفکرانی چون بازرگان بیشتر علم تجربی را مدنظر داشتند و از علم انسانی و به خصوص فلسفه بیگانه بوده­اند. این سنت به این دلیل ذیل گفتمانِ پوزش­خواهانه درک می­شود که معتقد بود  هرآنچه علم جدید عرضه می­کرد را از پیش در دین داشته­ایم. علوم انسانی علمی در حاشیه بود و برای اندیشمندانی که دنیای جدید را بیشتر با تکنیکهایش درک می­کردند تا با علوم انسانی­اش این کم­توجهی مشروع بود.

سنت دیگر در نزد متفکرانِ مسلمان اتخاذ درک انتقادی از  علم انسانی است که نماینده آن شریعتی بوده­است. در آن سنت اگرچه علوم انسانی موضوع سخن بود اما بیشتر نقش ابزار را ایفا می کرد تا دانش . ابزاری که می­توانست آگاهی دهد و نقش انقلابی در جامعه ایفا کند. درواقع علوم انسانی به مثابه ایدئولوژی دیده می­شد از این رو شریعتی توانست ایدئولوژی دینی را در کنار آنها بنشاند و به گمان خودش باب گفت و گو را میان آنها بگشاید. درک ایدئولوژیک از علوم انسانی راه را بر دیدگاه انتقادی گشود اما به همان اندازه ما را به سوء فهم دچار کرد که گمان کنیم رویارویی  ایدئولوژی دینی با مکاتب علوم انسانیِ غربی نه تنها ممکن است  بلکه مطلوب هم هست.  درک علوم انسانی به مثابه ایدئولوژی  موجب شد که با دیده تردید در این علم نگاه کنیم. بنابراین چنین نگاهی به علم انسانی نتوانست زمینه­های رشد آن را فراهم کند.   چالشی که شریعتی میان جامعه شناسی با دنیای مسلمین ایجاد کرد اگرچه می­توانست نقطه عزیمت یک برنامه پژوهشی قرار گیرد اما بیشتر محملی شد برای دنیای رویایی انقلابیون که به واسطه آن نفرت خود را از غرب توجیه کنند. آل احمد نیز فرد دیگری در این سنت بود که در ایجاد چالش میان دانش اجتماعی غربی با دانش بومی نقش داشت و البته بر شریعتی نیز تاثیر زیادی گذارد. در اینجا روی سخن ما نه آل احمدِ تک نگاری ها بلکه آل احمدِ غربزدگی یا در خدمت و خیانت روشنفکران  است. گفتمان آل احمد توانست صورتبندی جدیدی از اندیشه­های غرب ستیزی چپ و اندیشه اسلامی ایجاد کند و تا چند دهه نگاه منفی به دانش اجتماعی غربی را پروبال دهد که تا امروز نیز ادامه دارد. این رویکرد انتقادی به علم اجتماعی غربی به دلیل عدم ورود جدی به دنیای اکادمیک نتوانسته است به سرانجام برسد و از حد لفاظی فراتر نرفته است. گفتمان انتقادی که بعدها  تحت تاثیر آل احمد  وشریعتی بسط یافت در پی ساختن علوم اجتماعی یکسر متفاوت برآمد. گویی ما با عالمی و آدمی دیگر مواجه­ایم.همین مواجهه بود که سنت سوم را امکان ظهور بخشید.

 سنت سوم در نزد متفکران مسلمان نوعی توجه و در عین حال نگاه مثبت به علم انسانی غربی بود . در این سنت وقتی روشنفکران دینی از علم سخن می گفتند دیگر منظورشان علم تجربی نبود بلکه بیشتر علم انسانی را مدنظر قرار داشتند. دوم اینکه دیگر آن نگاه منفی ( یعنی امپریالیستی بودن علم انسانی) را رها کردند و سعی کردند از دریچه علوم انسانی به جامعة جدید نگاه کنند. تنها بعد از انقلاب فرهنگی بود که علوم انسانی مورد توجه بیشتر قرار گرفت(آدمها به تکاپو افتادند کتابهای جامعه شناسان غربی را بخوانند، ترجمه کنند و نقد کنند). از این رو، درست همان زمان که سخن از بومی­سازی بود گفتمان علوم اجتماعی غربی قوت و قدرت بیشتری گرفت و از آن زمان که بنا بود علوم اجتماعی غربی به حاشیه رود آنها به کانون مناقشات بازگشتند و تکریم بیشتری شدند. گویا گفتمان بومی­سازی حقه­ای بیش نبود و برای این آمده بود تا نقش دیگریِ گفتمان غربیِ علوم اجتماعی را بازی کند. دیگری به آن معنا که کارش شناسایی و در نتیجه تقویت گفتمان مقابل است.  باید تاکید کنم پیش از آنکه، علوم انسانی مورد تامل قرار گیرد ما از چشمانِ علوم انسانی مورد تامل قرار گرفتیم. در نتیجه، نظریه­پردازان با چارچوبها و عینک­های علم انسانی­ غربی جهان در حال تغییر ایرانی را تحلیل کردند. اندیشه اجتماعی در اینجا محدود به جامعه شناسی نبود بلکه الهیات و کلام غربی و فلسفه علم و علم سیاست را نیز در بر می­گرفت. مجله­های روشنفکری نیز درک علمی از جهان را با منطق علم انسانی (و نه علم تجربی) میزان کرده­بودند. حتی بسیاری از انقلابیونی که برای ریشه­کنی علوم انسانی آمده بودند خود اینک به همان زبان و منطق سخن می­گفتند. در ایران بعد از انقلاب فرهنگی ما با پدیده­ای به نام «چرخش به علوم انسانی»  مواجه­شدیم که هنوز نیز ثمراتش ادامه دارد. سنت سوم در چنین شرایطی بالنده شد و از این طریق توانست بسیاری از مفاهیم و نظریه­های علوم انسانی را در جامعه وارد کند. مهمتر آنکه نگاه روشنفکران دینی در نسبت میان دین و علم تغییر کرد. در این برهه سخن از تعاملِ علم انسانی بود با دین و از این رو، دیگر پایِ نگاه تدافعی و یا انتقادی در میان نبود بلکه سخن از تاثیرپذیری همه چیز از جمله معرفت دینی  از دنیای گسترده علوم انسانی بود.  

چرخشِ روشنفکران دینی به علوم انسانی و تغییر پارادایمهای تحلیلی آنها موجب شد تا  سهم خود را در تغییر جامعه به علوم انسانی ایفا کند. امروزه در ایران اگرچه علوم انسانی در جایگاهی بی عیب و نقص نیست اما توانسته است تکان­هایی به خود بدهد و در رخدادهای پیرامون خود تامل کند و فرتر از آن تاثیرگذار هم باشد. اقبال بی نظیر دانشجویان دیگر رشته­ها به علوم انسانی تنها بخشی از  نتایج این چرخش است. اگرچه سخن از دگردیسی علوم انسانی  دوباره در سال­های اخیر مطرح شده است اما این سخن با آنچه در ابتدای انقلاب مطرح شده بود کاملا متفاوت است. اکنون علوم انسانی نه به دلیل رکودش بلکه به دلیل عملکردش مورد نقد قرارگرفته است.

 

این مطلب به مناسبت همایش تفکر اجتماعی  و جامعه شناسی در خاورمیانه معاصر نوشته شده و در روزنامه شرق شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۹ منتشر شد.

 

 


زبان مطالعات فرهنگی

 

 

استعاره زبان اهمیت زیادی برای بحث ما در فاصله ایجاد شده بین مطالعات فرهنگی و همسایگانش دارد. زبان اگر وسیله فهم یکدیگر تلقی شود می تواند به تفاهم و تقابل همزمان کمک کند. اما اگر زبان برای فهم متقابل نباشد در  نتیجه سوء تفاهم پدید می آید.یعنی همسایه هماره در ناشناسی و برزخی از بی اعتمادی زندگی می کند. به خصوص هنگامی که سبک زندگی این همسایه با مردمان محلی به کلی متفاوت باشد.

ابتدا باید بر پراکندگی زبانی بیشتر در جهان مدرن متاخر سخن بگویم. برخی از نوپوزیتویستها معتقدند که مبنای داوری مشترک برای علمی بودن یک چیز و تمایزش از غیر علم همانا  روش است. در واقع، این روش است که جادو را از علم و از سایر چیزها جدا می کند. درست به این دلیل که روش برای علم و جهان علمی یک چیز بیشتر درنظر گرفته نمی شود بسیاری از چیزهای دیگر خارج از میدان علم قرار می گیرند. من به جای روش بر مفهوم زبان تاکید می کنم. زبان علم، جهان علم را بنا می کند. زبان علم است که آن را از جادو، اسطوره ، مذهب و چیزهای دیگر جدا می کند. اکنون وارد این مناقشه نمی شوم که زبان علم با زبان قدرت عجین است اما می خواهم تاکید کنم که زبان علم یک چیز نیست ما زبانهای علم داریم که البته نوعی پیوند و خویشاوندی بین آنها وجود دارد که آنها را قابل تشخیص می سازد.

اما در مورد زبان جدیدِ این همسایه مسئله فقط تفاوت زبانی ساده بین یک علم و علم دیگر نیست.(مثلا همان گونه که ما از تفاوت زبانی علم پزشکی و علم مهندسی می فهمیم)بلکه مسئله این است که زبان مطالعات فرهنگی با زبان علمی رایج تفاوت  محسوس دارد. این یک تفاوت رادیکال است.

مطالعات فرهنگی گویا  با زبان قومی جدید که با زبان تمدنی تفاوت دارد سخن می گوید.برای توضیح این تفاوت زبانی لازم است که من از تمایز کاربردی کریستوا استفاده کنم.کریستوا در اثر خود با نام " انقلاب در زبان شعری" آشکارا دو ساحت امر خیالی و امر نمادین لکانی را به کار می گیرد و به جای امر خیالی، امر نشانه ای را می نشاند و به جای امر نمادین ، امر نهاده ای را. می دانیم که امر نشانه ای متضمن زبان رانه های شهوانی و جریانات جسمی است.کریستوا تاکید می کند که به محض ورود امر نمادین، امر نشانه ای سرکوب می شود و به حاشیه رانده می شود.

کریستوا زبان شاعرانه را چیزی میان این دو قرار میدهد. در اینجا وی از مفهوم بینامتنیت برای اتصال به این دوساحت استفاده می کند. اگر به تفاوت کریستوایی بین امر نشانه ای و ایمایی با امر نمادین لکانی توجه داشته باشیم. باید ادامه دهیم که زبان علوم اجتماعی اثباتی( در مقایسه با مطالعات فرهنگی) به تعبیر فرویدیش زبان فراخود است. زبان جامعه ای که از سرکوب چیزها شکل گرفته است. پس آیا می توان گفت زبان مطالعات فرهنگی با نوعی نوعی پیشا زبان و زبان ناخودآگاه پیوند دارد؟بنابراین، مطالعات فرهنگی زبان مغشوش و مشوشی دارد که برای فهم پذیر شدن به نوعی هرمنوتیک مضاعف نیازمند است؟

من فکر میکنم که زبان مطالعات فرهنگی در دیالکتیک بین امر نشانه ای و امر نمادین است. هم از زبان رویا بهره می گیرد و هم از زبان فراخود. علت فهم پذیر نبودن چنین زبانی شاید از همین امر نشات می گیرد.می دانیم که این دیالکتیک زبانی را در زبان شعرگونه مطالعات فرهنگی می توانیم ببینیم.زبانی که در مرز ناخودااگاه و خودآگاه سیر می کند. آمیخته با تخیل و واقعیت است. گاهی استدلالی و گاهی استدال ناپذیر است. همه اینها شاید برای سازوکار دیگری زدایی از  زبان قدرت باشد.

زبان مطالعات فرهنگی با امر نشانه ای آمخیته است. ضد زبان نیست بلکه فرازبان است.بین همهمه، زمزمه، رویاگونگی و علم شناور است. زبانی علیه زبان علمی است. همین  امر است که زبان مطالعات فرهنگی را زبانی سیاسی کرده است. زبانی علیه قدرتهای مستقر!.

 در عین حال چنین زبانی زبان تادیب نشده است. در مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه در نوسان است. تنها در نوسان بودن میان این دو امر است که می توان جنبه هایی از زندگی را به سختن واداشت که تاکنون امر نمادین از آنها غفلت کرده است.به این معنا که  اقلیتهایی که اساسا زبانشان به زمزمه هایی بی معنا تعبیر می شد در این دانش شنیدنی می شود.. درست مثل رویا که به سادگی از کنارشان می گذشتیم و صرفابه موضوع احتمالی خاطره روزانه مابدل می شد و  این روانکاوی بود که  آن را برای ما به موضوعی درخورد بدل کرده است.

آری ، .همین میدان جدید زبانی است که مطالعات فرهنگی را یکسره برای علوم اجتماعی متعارف غیر قابل فهم کرده است.

زبان مطالعات فرهنگی پراکندگی زبانی و تشویشهای موجود زبانی را که با اسطوره های علمی میل به یگانه نشان دادن داشت  عریان می سازد.زبان مطالعات فرهنگی، زبان عریانی هاست. افشای تناقض و ابتذال زبانی است.همین!

 


شرح اینقدر کفایت

وبلاگ عرصه مختصر نویسی است و همین مختصر نویسی گاهی بر سوء تفاهمات می افزاید. از جمله در بندی از پست قبل در مقایسه علوم اجتماعی با دانش مهندسی و پزشکی از رهایی از قدرت سخن گفته بودم. من هم معتقدم که گونه ای اراده معطوف به قدرت در بطن هر دانشی یافت می شود اما چه کسی است که نداند این معنای قدرت (نیچه ای  - فوکویی) با آنچه من در نظر داشتم متفاوت است. البته  علوم اجتماعی قامت ناسازی نیست که لباسهای متنوعی بر بالای آن کوتاه باشد. قامتهایی است و لباسهایی و از پس هر گونه دانش علوم اجتماعی قیامتهایی!

چنانکه می دانیم، هابرماس دانشهای اجتماعی را برحسب تعلقات بنیانی طبقه بندی می کند و یک سنخ را هماغوش قدرت و سنخی را بی توجه و البته اسیر آن و سنخی را نجات دهنده تعبیر می کند. اگراز علوم اجتماعی رهایی بخش دفاع کرده ام همین سنخ سوم  یعنی علوم اجتماعی انتقادی منظور نظر من بوده است. اما بر  جلوگیری از سوء تعبیر مجدد می افزایم که دانش اجتماعی انتقادی  نافی آن دو نیست(دانش اجتماعی اثباتی و تفسیری) اما خود شوری رهایی دهنده در سردارد و همه جا در پی بازنمون کردن رگه های قدرت، همه جا در پی بازکردن زخمهای مخفی نگه داشته شده و همه جا در پی خارج کردن چیزهایی است که به تعبیر سعید زیرقالیچه پنهان نگاه داشته شده اند.

نکته اخر آنکه،عرصه علوم اجتماعی، عرصه نقد و نظر است و از اینکه دوستان با وجد به نقد می روند و استدلال رقیب را بر زمین می کوبند جای شعف دارد اما نگرانی انجاست که به یکدیگر سوء ظن پیدا کنیم و با زبان نامتعارف سخن بگوییم که این نویسنده هم از این نگرانی مصون نیست و البته محتاج نقد مستمر.

چندت کنم حکایت، شرح اینقدر کفایت،

 باقی نمی توان گفت الا به روزگاران


سخنانی شنیده ام که مپرس!

 

این روزها که بحث علوم اجتماعی نقل و نبات شده و بر سر زبان ها افتاده است  و در دادگاه ، نمازجمعه و تلویزیون دولتی به نحوی در آن باب سخنی رفته است، در نظر برخی از دوستان بر اهمیت علوم اجتماعی افزوده است. چرا که علوم اجتماعی هیچگاه تا بدین حد موضوع سخن نبوده است. چه چیزی علوم اجتماعی را در زمانه ما تا دین حد به دانشی  مسئله ساز بدل کرده است؟ آیا جز این است که علوم اجتماعی دانشی رها و  آزاد از قدرت است و نتایج این دانش چونان دانشهای پزشکی و مهندسی از در مصالحه با قدرت در نمی آید؟ ایا جز این است که علوم اجتماعی برارزشهایی متفاوت با تاکید می کند. به گمان من مخالفان علوم اجتماعی موجود، پیش فرضهای این دانش را به درستی درک کرده اند اما نتیجه درستی از آن نگرفته اند.

-         علوم اجتماعی پروژه ای مرتبط با مدرنیته است.

-         علوم اجتماعی برارزشهای مدرن(چون آزادی و دموکراسی) تاکید دارد.

-         علوم اجتماعی به واقعیتهای بیرون از  ما معتقد است و از این رو محتاطانه با واقعیات رویارو می شود. به عبارتی دستوری با واقعیات اجتماعی برخورد نمی کند.

مخالفان علوم اجتماعی نه با آن بلکه با جوامع مدرن سرناسازگاری دارند. جرم علوم اجتماعی کمک به مدرن شدن جوامع است و این چیزی است که مورد پسند دوستان نیست. اما باید بدانها گفت که علوم اجتماعی دشمن نیست بلکه برای حل مشکلات جوامع مدرن پدید آمده است. همه چیز در این دانش، امری هنجاری نیست که مورد پسند این یا آن  فرد نباشد. بسیاری از چیزها در این علم همانند سایر علوم، توصیفی و تبیینی است. علوم اجتماعی در بدو امر ایمان دارد که واقعیاتی اجتماعی در بیرون از ما وجود دارد( چه آن را ما پدید آورده باشیم و چه پیش از ما وجود داشته باشد، چه واقعیاتی سیال و چه متصلب باشد ....)، دیگر آنکه این واقعیات تابع اراده حاکمان و ذهنهای فردی نیست و در یک رابطه پیچیده اجتماعی پدید آمده است( برای مثال انقلاب ، اعتراض، جنبش و نظایر آن با خواست یک یا چند فرد بر نمی خیزد و با خواست یک یا چند فرد دیگر فرو نمی نشیند ) و سوم آنکه مطالعه در باب این واقعیات ادب و آدابی دارد که تنها با رعایت آن اداب آن واقعیت فهم پذیر می شود.چهارم آنکه علوم اجتماعی نتایج تحقیق خود را با گذاشتن بر محک داوری و تجربه دیگران (چه از طریق معیار آزمون پذیری یا ابطال پذیری و چه به محک استدلال و انتقاد نظری) استوار می گرداند. اگر این موارد برخی از امهات علوم اجتماعی باشد دشمنی با چنین دانشی به اندازه دشمنی با سایر علوم مضحک و بی معنا بنظر می رسد و روشن است که اگر بصیرتی کافی وجود داشته باشد چنین دشمنی هایی هم وجود نخواهد داشت.

انتقاداتی که می توان علیه علوم اجتماعی غربی مطرح کرد - و ای بسا متخصصان علوم اجتماعی ایرانی خود بیش از دیگران این انتقادات را بارها مطرح کردند -  امری اکادمیک و در تخصص صاحبان این دانش است. تردیدی نیست که دانش انسانی باید با فرهنگ و جامعه میزبان متناسب شود، تردیدی نیست که باید نظریه های مبتنی بر زمینه رشد یابند، تردیدی نیست که موضوعات مورد تحقیق باید حلال مشکلات جامعه ما باشند. اما اینها مواردی نیست که به دادگاه نیاز باشد، از تریبون نمازجمعه گفته شود یا تلویزیون دولتی بدین شکل بدان حمله کند (پیش از این شبکه چهار سیما بارها همین صاحبنظران و همین تئوری ها را برای مقاصد خود بکار گرفته بود). این امور مواردی است که دولتها باید به دانشگاهها کمک کنند تا در فضای مساعد حوزه گفت و گویی و مجادلالت علمی توسعه یابد تا بدین ترتیب علوم اجتماعی به سمت دانشی سازنده برای جامعه حرکت کند. در عین حال دولتها باید بدانند که نمی توانند از علوم اجتماعی انتظار داشته باشند که با ارزشهای مدرن مبارزه کند چرا که در این صورتها دولتهای مدرن خود  نیز نباید وجود داشته باشند و این خواست با وجود چنین دولتهایی نیز ناسازگار است!