جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

خروج از صف و برآمدنِ طبقه متوسط

 

 

  1. در یادداشت  قبل به بخشی از تاریخ زندگی مردم در دهه 60 پرداختیم که از طریق  ورود به صف معنادار می­ شد و اینکه چگونه  صف ­های خرید که آن زمان به عنوان تنها راه  برای استمرار زندگی فرض می­شد  بعد از مدتی چنان زندگی مردم را در برگرفت و آنها را به خود وابسته کرد که دیگر خروج از آن غیر ممکن می ­نمود. اکنون، پرسش این است که خروج از سیطره الگویی از زندگی که سامانه صف بر آن مسلط بود چگونه ممکن شد و همزمان با آن چگونه طبقه متوسط توانست حیاتی دوباره بیابد؟  
  2. خروج از صف مادامی که به عنوان سامانه کنترلی ِ نیرومندی حضور داشت غیرممکن بود الا برای آنها که از ابتدا به این الگو،  تن نداده بودند و به دلیل توانایی اقتصادی بالا به زندگی  مستقل خود ادامه می ­دادند. از آنجا که این آدم­ها قلیل بودند نمی ­توان طبقه ­ای بزرگ را دید که بتواند خارج از نظم اقتصادی و در عین حال کنترلیِ صف،  شکل گرفته باشد.  در آن زمان، جامعه به لحاظ طبقاتی به شدت بهم ریخته بود، بسیاری از دارایی­ ها در ابتدای انقلاب جابجا شده بود و طبقه متوسطِ از پیش موجود رو به زوال بود، این طبقه که اساسا با پول نفت فربه شده بود اکنون به واسطه پایین آمدن قیمت نفت  و نزول کسب و کار و پایین آمدن قدرت خرید روز به روز لاغرتر می­شد.  از این رو، امکان زندگی در بسیاری اوقات تنها با  پیوستن به جامعه به صف شدگان میسر بود. به یاد داریم که صف و الگوی زندگی کوپنی، داشته­های آدم­ها را بیشتر نمی­کرد بلکه موقعیت همه را به یک اندازه تقلیل می­داد یا یکدست می­کرد. با این سازوکار یکسان­ساز،  طبقه متوسط بیش از پیش وابسته و ضعیف می­شد. در وضعیتی که کمتر نهادی مدنی برای اجتماع مردم وجود داشت، صف حلقه وصل مردم و شکل دهنده کاذب پیوندهای اجتماعی در جامعه­ ای بود که هرچه بیشتر توده ­وار می­شد. صف الگوی توده ­وار پیوندهای اجتماعی است که به ­واسطه آن  هم نیازهای اقتصادی و هم نیازهای اجتماعی و از جمله نیاز به رابطه و تبادل اطلاعات رفع می­ شد. در میان همه رویدادهای ممکن از طریق این سامانه،  نکته مهم این بود که مصرف مردم تقلیل یافته و در نهایت کنترل شده بود.  اگر کنترل مصرف و در مضیقه قرار گرفتن مردم می­ تواند شیوه­ های زندگی آنان را یکدست سازد چرا آزادسازی مصرف، شکستن دیوارهای صف، و تکثر ذائقه ­ها نتواند راه را بر تغییرات فرهنگی بگشاید؟  
  3.  با پایان یافتن جنگ و شروع عصر بازسازی و سازندگی، نیروهای نهفته در جامعه که در صف­ها زیست می­ کردند از آن خارج شدند و به کار و اشتغال واداشته شدند. درگیر شدن جامعه به فعالیت­های اقتصادی و غالب شدن سیاستِ سازندگی، جامعه را تکانی داد و غالب آنچه در زیر زمین بود(همان فعالیت ­های زیر زمینی در دوران کوپنی شدن) را به روی زمین بازگرداند.  از سوی دیگر به دلیل افزایش تولیدات داخلی  دهه کمیابی پشت سرگذاشته شد  و سیاست­های اقتصادی دولتِ سازندگی، رفاه برای سال­های آتی را نوید می ­داد.  وضع زندگی مردم به­ تدریج بهتر شد،  حالا مصرف نه فقط برای رفع نیاز بلکه برای مبادله و البته نمایش منزلت کاربرد یافته بود. کالاها و برندهای آن تکثر و تنوع بیشتری یافته بودند و مردم در سایه آن زندگی جدیدی را تجربه می­کردند.  هر اندازه جامعه مصرفش بیشتر و البته متعددتر شد طبقات جان تازه ­ای گرفتند و به درجات مختلف سربرکشیدند. مردم دیگر توده ه­ای یکدست نبودند.. گسترش فعالیت­ ها و تنوع مصرف مردم را از صف بی­ نیاز کرده بود. دولت میزان کوپن­ های اعلام شده را به تدریج کمتر می­ کرد و به تدریج بخش بیشتری از زندگیِ مردم خارج از صف تامین می­شد.  به میزانی که مردم از صف درآمدند و متفرق شدند فراغت بیشتری هم پیدا می­ کردند که زمان­شان را کنترل کنند. بنابراین اوقات فراغت و چگونگی گذراندن آن معنا دار شد چرا که،  وقت مردم کمتر در زمان­ های بسته بندی شده و کنترل شده هزینه می­ شد  و به­ واسطه  مصرفِ انبوه بود که ذائقه مردم نیز تغییر کرد. کم کم مردم حوصله یافتند از خانه­ ها خارج شوند و در پیرامون شهر و در مکان­های تفریحی حضور بیشتری داشته باشند زندگی رنگِ زندگی گرفت و گویا همگام با حرکت ماشین­ها، آدم­ها و محصولاتی که تولید می­ شد  اینک آهنگِ زندگی نیز تندتر شده بود.
  4.  همان­طور که اشاره شد، مهمترین پیامد جامعه­ شناختی خروج از صف تغییر اندازه مصرف مردم بود و پیامد مصرف­ گرایی نیز به شکل­ گیری جامعه جدید یعنی جامعه فراغت کمک کرد. مردم از اواسط دهه هفتاد کم کم  از صف آزاد شدند.  حالا دیگر می­توانستند به هر کاری دست بزنند، مثلا می­ توانستند به جای ایستادن در صف به پرسه ­زنی مشغول شوند. یکی از مهمترین نتایج شکل­ گیری جامعه فراغت علاقمند شدن مردم به مسافرت و تبدیل آن به فرهنگ زندگی است. مسافرت یکی از آن پدیده­­ هایی است که جامعه پساکمیابی شکل آن را از امر نادر و اضافی به امری ضروری و اجتناب ناپذیر تبدیل کرده است. مسافرت و تفریح الزامات خود را داشت و شکل زندگی مردم را تغییر داد و مهمتر از همه اینکه دائما مردم را اینجا و آنجا جابجا می­ کرد. هرچه صف، مردم را به زمین و در جای مشخصی میخکوب می­کرد مسافرت  مردم را از مکان ثابت دور می­ ساخت و به آنها قدرت حرکت می­ بخشید. بنابراین، بعد از عامل مصرف،  این عامل حرکت  بود که نقشی مهم در زندگی جدید طبقه متوسط ایفا کرد.  طبقه متوسط برای پویایی به این حرکت نیاز داشت چرا که جابجایی و تحرک نشانه مهمی برای تحرک­های عمودی در جامعه بود. اینچنین، جامعه دیگر با ایستادن( در صف) تعریف نمی­ شد جامعه با حرکت معنا می­شد. مراکز خرید و فروشگاه­ های زنجیره­ای که در ابتدای دهه هفتاد پا گرفت صف­های ناشی از دوران کمبودی را به محاق بردند و به تعبیر راب شیلدز، به حرکت مردم برای خریدِ سبک زندگی دلخواه دامن زدند.  مردم نه به عنوان مستمری بگیرانِ کالایی بلکه به عنوان شهروندانی که به دلخواه کالاهای­شان را انتخاب می­ کنند شناخته می­شدند. اکنون در ابتدای دهه 90 صف­ های ناشی از نظام اقتصادی کمیابی تقریبا فراموش شده­ اند(اگرچه هر از گاهی در اشکال مختلف به صورت موقت ممکن است بازگردند). امروزه، زندگی دشوار مردم در آن روزگار و تجربه مدیریت آدم­ها از طریق صف و سلطه عدالت توزیعی کمتر مورد یادآوری قرار می­گیرند. جامعه نظام کنترلی خود را در زمانه جدید پیدا می ­کند و محققان باید به کشف سامانه­ هایی بپردازند که چنین کارویژه ­ای را بر عهده دارند.

زندگی به صف : تاملی در زندگی مردم در دهه 60

  1. نوجوانی­ ام در دهه 60  سپری شد مثل خیلی­ های دیگر چیزهای زیادی از آن دوران به­ خاطر دارم که یکی از آنها تجربه حضور با مردمی است که ساعت ­ها در خیابان و در صف ­های مختلف برای خرید کالاهای سهمیه ­ای روزگار خود را سپری  و زمان فراغت خود را در پای سیستمِ صف قربانی کرده­ اند. آن تجربه البته با صف­ هایی که این روزها  با آن روبرو می­شویم متفاوت است. مهمترین تفاوت به این  امر بر می­گردد که صف­های خرید دهه 60 بخشی از مسئله بقا بوده است. واضح است که این نکته با تفکیک میان دو نوع خرید یعنی خرید اضطراری و خرید تفریحی بهتر فهم می­شود.  دو مفهوم اضطرار و عدم قدرت انتخاب در هنگام خرید شاید مهمترین مشخصه خریدهای دهه 60  بوده است در حالی که  حالا خرید بیشتر  مبتنی بر تفریح، انتخاب و مصرف تظاهری است.  اکنون حداقل دو دهه از آن زمان فاصله داریم، به همان اندازه که  آن خاطرات محو می­ شوند به همان اندازه نیز برای مردم کم اهمیت­ تر می­ شوند. مردمی که به زندگی جدید عادت کرده ­ا­ند و نسل­های جدیدی که اساسا آن تجربه را نداشته ­اند شاید به فردی قصه­ گو نیاز داشته باشند که از طریق یادآوری گذشته نزدیک، قطعاتی از تاریخ را انتخاب کند که به زبان والتربنیامین، فاتحان آن را ننوشته­ اند. صف یکی از این زباله­ های تاریخی است که برای بازخوانی  مجدد زندگی روزمره می­ تواند بازیافت شود.
  2. صف،  این ستون انسانی کم تحرک بهترین ابزار برای مدیریت حرکت مردم بود. این امر ممکن نمی­شد مگر آنکه به تعبیر میشل فوکو نوعی سامانه کنترلی  بر اساس آن شکل گیرد. بنابراین هر خانواده به یک دفترچه نیاز داشت و باید با رجوع به مراکز  مربوط و دادن اطلاعات پایه زندگی­ اش آن را تهیه می­کرد. بدین ترتیب،  نوعی انضباط حاکم می­شد که بر اساس آن نه تنها افراد به شماره در می­ آمدند و بر اساس اطلاعات بدست آمده رصد می­شدند بلکه رزق و روزی مردم به نحوی برابر تقسیم می­شد.  جامعه تماما در مضیقه بود، عصر طلایی فروش نفت تمام شده بود، و جنگ تمامیت زندگی را احاطه کرده بود.  کارخانه ­ها قادر به تولید نبودند و به دلیل پایین بودن قیمت نفت، دولت­ها نمی­توانستند ضعف ناشی از تولید را با واردات انبوه جبران کنند. در مجموع،  عرضه کمتر از تقاضای جامعه بود. همین امر دولت­ها را به سهمیه­ بندی و کوپنی­ کردن نیازهای اساسی زندگی مجبور ساخت. اما ماجرا تنها در این خلاصه نمی­شد که مواد اساسی زندگی مردم سهمیه­ بندی شده بود مسئله مهمتر این بود که کل زندگی مردم تحت تاثیر سازوکار کوپنی شدن قرار گرفته بود.  سهمیه ­ای شدن، پیامدهای ناخواسته بی­ شماری داشت و از جمله آنکه جامعه ­ای متناسب با خود را پدید می ­آورد(جامعه ­ای سهمیه­ بندی شده). برای فهم بهتر زندگی کوپنی شده ضرورتا آن را باید با رویداد جنگ درک کنیم. اول آنکه  باید بخاطر بیاوریم که در آن دوران، جنگ در مقابل زندگی از اولویت بیشتری برخوردار بود چرا که در بدو امر جنگ برای زندگی در جریان بود. اگرچه در ادامه، جنگ آنقدر طول کشید که رویدادی طبیعی از زندگی شد، سایه­ اش بر سر زندگی چنان اجتناب ناپذیر شد که گویا حالا آنچه اهمیت داشت نه جنگ برای زندگی بلکه زندگی برای جنگ بود.  تا آنجا که به موضوع ما یعنی صف ایستادن بر می­گردد زندگی روزمره به کلیتی به نام پشت جبهه تحویل یافته بود.  جنگ تمامیت جامعه را درگیر خود کرده بود. زندگی دیگر نه امری معمولی بلکه امری در وقت اضافی یا امری در اضطرار و مضیقه بود. در خیابان­ها به جای تصاویر تبلیغاتی و هزاران رنگ و نگارهای دیگر که امروز در دیوارهای شهر وجود دارد مهمترین تصویر علامتی بود که مسیر پناه گاه­ها را نشان می­داد. زندگی حالت پناهگاهی داشت. این تنها مردم نبودند که در زیر زمین و در پناهگاه ­ها برخی از زمان خود را سپری می­کردند بلکه همه چیز شکل زیر زمینی گرفته بود حتی مصرف کردن نیز امری زیر زمینی و پناهگاهی شده ­بود. ناصر خسرو را  هم نباید از یاد برد. خیابانی که (در سال­های جنگ سراسر کشور با آن آشنا بودند) اگرچه روی زمین اما درواقع زیر زمین بود. اقتصاد روی زمین در صف­ها و اقتصاد زیر زمین در ناصرخسرو جریان داشت.  به همان اندازه که خیابان انقلاب، فرهنگ زیرزمینی را ایجاد کرده بود خیابان ناصر خسرو کمبودهای اقتصاد رو زمینی یعنی صف را تامین می­ کرد.  به یاد داریم که چیزهای زیرزمینی در دسترس­ تر و ممکن ­تر بودند به گون ه­ای که چیزهای مجاز را  در صف و چیزهای غیر مجاز را در خارج از صف می­شد بدست آورد.  کلمه مجاز و غیر مجاز یکی از کلمات رایج آن دوران بود که معیار طبقه ­بندی کالاها و سایر چیزها بود.  در زیرزمین کالاها، پویش­ها و شیوه ­های زندگی غیرمجاز جریان داشت اما روی زمین مهمترین چیزی که نگاه­ ها را به خود جلب می­کرد مردمی بودند که اینجا و آنجا، صبح یا عصر در صف می ­ایستادند و زمان خود را بر مبنای صف طبقه ­بندی می­کردند. شاید بیشترین چیزی که مردم تحت تاثیر آن روزگاران آموخته­ اند قواعد به صف ایستادن باشد. گاهی فکر می­کنم چرا نتوان به صف ایستادن سربازان را با به صف ایستادن برای خرید مقایسه کرد. در هر دو، آدم­ها رویت پذیر، کنترل پذیر و نظم پذیر می­شدند.  واضح است که سخن ما نباید به معنای آشکارِ صف محدود شود. آنچه می­خواهم تاکید کنم این است که تمامی زندگی مردم به نوعی در صف ایستادن یا بر اساس صف ایستادن مدیریت می­شد. تنها این صف نبود که همه زندگی مردم شده بود از آن سو همه زندگی مردم نیز بر مبنای منطق صف فهم می­شد. این الگو، به بسیاری از جنبه ­های دیگر زندگی هم سرایت پیدا کرده بود، که تنها یکی از مهمترین­ شان صف ورود به دانشگاه بود.
  3.  از دیدگاه جامعه شناختی  این پرسش مهمی می­ تواند باشد که در دهه 60 و اندکی پس از آن، صف با زندگی مردم چه کرده ­است؟  پیش از تشریح مبسوط­ تر نظم کنترلی صف باید اشاره کنم که چنین نظمی ضرورتا نه مبتنی بر مقاصد آگاهانه بلکه مبتنی بر سازوکار خودبخودی و ساختاری بود. یعنی صف، آگاهانه به عنوان ابزاری کنترلی  توسط دولت بکار گرفته نمی­شد بلکه از سازوکاری برخوردار بوده که به شکل خودتنظیم عمل می­کرده­ است. همان طور که مردم راه ­های طفره رفتن از قواعد و قانون را به شکلی شبه غریزی پیدا می­کنند هر جامعه ­ای نیز  متناسب با شرایط،  الگوهای کنترلی خود را ابداع می­کند. ممکن است در آن دوران، هیچ وقت صف ایستادن برای مردم طبیعی نشده و همیشه انتقادهایی نیز در مورد آن وجود می­داشت  اما نمی­توان منکر شد که مردم به الگوی زندگی مبتنی بر صف عادت کرده بودند و نه تنها الگوهای سهمیه ­بندیِ زندگی،  طبیعی دانسته می­شد بلکه به عنوان تنها الگوی مطلوبی که دولت می­تواند عادلانه کالاها را توزیع کند در نظر گرفته می­ شد. هنوز می­ توان انتظار مردم را پای معدود شبکه ­های تلویزیونی که ساعات پخش محدودی نیز داشت و صدای مجری خبر را که شماره کوپن ­ها را به عنوان مهمترین رویداد اقتصادی اعلام  می­کرد به خاطر آورد. پس از آن، مردم شب را در آرامش سر می­کردند و فردا در تکاپو می­ افتادند تا به تکرار امری بپردازند که روزهای پیش بارها آن را انجام داده بودند. بیراه نیست اگر بگوییم ، نظامِ صف در مرتبه اول مردم را درگیر مسئله بقا و صیانت از نفس در جامعه می ­ساخت یا حداقل این در مضیقه بودن را نمایش می­داد. مردمی که بیش از پیش به صف ایستادن عادت کرده بودند بیشتر نیز به الگوهای تغذیه صف و در معنای کلی به دولتی که تامین معاش می­کرد وابسته شده بودند. درگیر بودن با مسئله بقا در درجه اول می­ تواند ایجاد وابستگی کند. این وابستگی صرفنظر از جنبه­ های متمایز بخش مردم یعنی طبقه، تحصیل و جنسیت و ... عمل می­کرد. پس در مرتبه دوم به واسطه نظامِ سهمیه بندی، تمایزاتی را هم اگر وجود داشت از میان می­رفت و جامعه یکدست می­شد. در کنار از میان رفتن تمایزات و یک شکل شدن مردم، نوعی جنبه­ های آرمانگرایانه هم در این الگو از زندگی نیز دیده می ­شد: متحد کردن مردم و ایجاد جامعه ­ای عادلانه.  در هرصورت صف مردمی را که برای انقلاب به خیابان­ها آمده بودند و با عادت به این خیابان نشینی حاضر نبودند به سادگی به خانه ­های­شان برگرداند به نحوی دقیق هم در خیابان نگاه می­داشت و هم خصلت پیشامدی آن حضور را مدیریت می­کرد. این­گونه،صف به مثابه یک آیین یا منسک،  بخشی از نظم کنترلی شده­ بود. 
  4. تا اینجا گفته شد که ایستادن در صف  به عنوان سامانه کنترلی عمل می­کرد. اکنون مایلم سازوکارهای کنترلی صف ایستادن را فهرست ­وار ذکر کنم. صف مردم را رویت ­پذیر می­کرد یعنی آنها را از خانه­ برای لحظاتی خارج می ­کرد و درجایگاه­ های مشخصی مستقر می­ ساخت. از این طریق، می­ شد مردم را دید زد و پایید و همچون کلاس درس حضور و غیاب کرد. برای جامعه­ ای که زیرزمینش به اندازه روی زمین پویا و در حال حرکت بود به صف کردن مردم و در نتیجه رویت پذیر شدن آنها اقدامی ضروری بود. این­چنین شاید  فرایند زیر زمینی ­شدن برای لحظاتی به تعلیق در می­ آمد.  در مرتبه بعد، صف مردم را نظم پذیر می­کرد. درست است که فرهنگ نظم پذیری ضرورتا به صف نیاز ندارد اما نظم در زمانه جنگ هرچه بیشتر باید شمایلی جنگی داشته باشد. همین نظم، طبقه بندی مردم  و قرار دادن­ شان در صف­های مشخص( مرغ، روغن، نفت، قند و شکر، و ..) آنها را پیش بینی پذیر می­کرد.  صف از یکسو، یکسان­­ سازی می­کرد که در نتیجه آن همه افراد باید محصولاتی مشخص و یکسان مصرف کنند و تمایزات و ذائقه های متفرق خود را در ذائقه یکدستی که از سوی کالاهای کوپنی عرضه می ­شد منهدم گردانند  و از دیگر سو همان آدم­ها را  بر اساس نوع کالایی که به صف می ­ایستادند در مقایسه با  صف­های دیگر(مواد سوختی، مواد غذایی، تا صف کوپن)  متمایز  و قایل تشخیص می ­ساخت و این همان چیزی است که به پیش­بینی پذیر شدن مردم می ­انجامید. همین امر را می ­توان با کارکرد متحد­سازی و یکدست شدن صف مرتبط ساخت.  زیرا از آنجا که همه آدم­ها ذیل یک صفِ واحد کالای خاصی را مطالبه می ­کردند راه برای حفظ و بازتولید فضای توده ­وار  و بی­ تمایز  باز می­ ماند. صف همچنین زندگی مردم را سهمیه­ بندی می­کرد. زمان­ هایی مشخص که در این یا آن صف صرف می­شد مدیریت خاص خود را نیاز داشت و به تعبیر روش ­شناسان مردمی از شعورف متعارف (common sense) زمانه خود تبعیت می­کرد. در بعدی دیگر، صف کارکردی آیینی یافته بود و از یک فعالیت عادی زندگی به آیینی بزرگ که محتاج دانستن، وقت گذاشتن، تهیه دفترچه، پی­گیر خبرها بودن، حضور در زمان­های مشخص و ایستادن در مکان­های ثابت و مسائلی نظایر آن ارتقاء یافته بود.  کارکرد دیگر آن ایجاد مشغولیت برای مردمی بود که می ­توانستند زمان خود را برای فعالیت­های خلاقانه­ تری صرف کنند. صف از نوع سرگرمی نبود اما این قدرت را داشت که برای مردم نقش سرگرمی را ایفا کند. این نکته وقتی پراهمیت می­شود که به یاد آوریم که امروزه سرگرمی و شیوه ­های مدیریتِ فراغت مردم از مهمترین نگرانی­ ها و کارویژه­ های سازمان­های اجتماعی شده است. جامعه ­ای که زندگی روزمره­ اش با صف مدیریت می­ شد تا اندازه زیادی از  این نگرانی­ که  مردم در زمان فراغت خود چه می­ کنند می­ کاست.  صف­ها سازوکار خوبی برای مشغولیت و در عین حال فراموشی نیازهای فراغتی بوده ­اند.  چرا که در جامعه­ بی­ فراغت، صف ایستادن هم کار و هم سرگرمی بود. این سرگرمی بزرگ اکنون تناقضی عظیم را درون جامعه جوان( هم به معنای جدید بودن و هم به معنای غلبه نسل جوان در آن) با خود حمل می­کرد. ما آرمان­های بزرگی در سر داشتیم که عدالت و توجه وافر به ارزش­های اخلاقی در مرکز آن قرار داشت اما توجه به این آرمان­های بزرگ مستلزم بی­ توجهیِ بزرگ به امر مادی بود که در آن زمان مبتذل پنداشته می­ شد. حداقل داستان این بود که به مردم تاکید می­ شد برای رسیدن به امر معنوی یا اخلاقی،  نباید به امر مادی دلمشغول شد. اما در مضیقه بودن زندگی همزمان که ما را (از طریق زندگی غیرمختارانه زاهدانه) بدان ارزش­ها نزدیک می ­ساخت از آنها دور نیز می ­کرد. چرا که آدم­ها درون فضایی از نیازهای اولیه بلعیده می­ شدند و آرزوهای بزرگ­شان به ناچیزهایی چون دو عدد مرغ یخ زده و چند شانه تخم مرغ  وارداتی و نظایر آن محدود می­شد. این­گونه بود که امر مادیِ مبتذل پنداشته­ شده مهمترین دلمشغولی مردم شد و از پسِ آن،  ناداشته­ ها برای مردم  به آرمان و آرمان­ها به ناداشته­ ها بدل شد. بنابراین برخلاف تصور برخی منتقدان، این عصر سازندگی نبود که فرهنگِ مصرفی و این دنیایی­ تر شدن زندگی را ممکن کرد بلکه، توان­های ویرانگر این دنیایی ­تر شدن و میل به مصرف از دل اخلاق زاهدانه و ریاضتی که منطق صف در دهة 60  بر مردم تحمیل می­کرد بیرون آمد( بدین ترتیب همان چیزی که در بدو امر مقومِ ایدئولوژی جامعه­ عادلانه و زاهدانه تصور می­شد از اساس علیه همان ایدئولوژی عمل می­ کرد).  عصر سازندگی تنها با شکستن دیوارهای صف، هجوم امیال سرکوب شده را به آن سمت دیوارها ممکن کرد.

 

این یادداشت پیش از این در هفته نامه شهروند امروز در سال 90 چاپ شده است.


در باب تهران و تهرانی بودن

 

1.تهران از نگاه من شهر بی­تاریخ است. بر خلاف شهرهای بزرگ دیگر ایران(مانند اصفهان، شیراز و...) که پیشینه سنتی نیرومندی دارند تهران " متولد دوره مدرن"  است. از این رو می­توان چنین شهری را نمادی برای مدرنیته ایرانی دانست. تعارضات و همسازی های درون آن، خلق تجربه های جدید، شکوفایی طبقات جدید، شکل گیری فضاهای مدرن شهری، همه می­توانند نمادی از مدرنیته شهری ایرانی باشند. شاید به همین دلیل است که اسطوره تهران به عنوان نماد مدرنیته در تمامی فیلم­های سینمایی ما موج می­زند. تهران نقطه آغاز مدرن شدن ما به حساب می آید. جنبش مشروطه و فتح تهران یک نقطه آغاز بود بعد از آن هرچه به جلوتر آمدیم همزمان با تغییر ظاهر شهر، شکل آدمها نیز به تدریج عوض می شد، روزنامه و  سینما  و رسانه های دیگر به میان زندگی مردم آمدند، تهرانی ها به تدریج با نظامی اداری همسفره شدند که برای شان تفکیک کار  از فراغت روزانه و  فراغت آخر هفته را معنادار می کرد. به تدریج که فراغت اشکال متنوع تری به خود می گرفت، شهر متناسب با تغییر ذائقه مردم فضاها و حیات روانی خاص خود را پدید می آورد.خیابانهایی که آدمها در آن فراغت خود را صرف می کردند، مراکز فرهنگی جدیدی که هویتهای نوین به آدمها می بخشید، سازمانهای اداری بزرگی که آدمها در آنها در موقعیتهای شغلی جدید بازجایگری شدند، فضاهای که نقش های جدیدی برای زنان و جوانان تعریف می کرد. رویدادهایی از این دست گویا عالم و آدمی دیگر پدید آورد و طبقاتی ایجاد کرد که هویت خود را از شهر جدید می گرفتند. این همان چیزی است که ما از پیوند میان تهران و شکل گیری طبقات متوسط جدید سخن می­گوییم. خلق و ظهور طبقه متوسط شهری با ظهور تهران همزمانی داشته است. هرچه طبقات متوسط گسترش می یافتند تهران بزرگتر و مدرن تر می شد.

2.زندگی در تهران همانند همه کلان شهرهای مدرن عقلانیت خاص خود را می­طلبد. طبقه متوسط تهرانی نیز حول همین عقلانیت جدید که تا اندازه زیادی تحت تاثیر اقتصاد پولی و فرهنگ مبتنی بر آن است شکل می­گیرد. همین فرهنگ  در بیان زیملی، حیات ذهنی خاص خود را در تهران پدید می­آورد. حیات ذهنی شهر باید  با آهنگ زندگی در شهر متناسب شود و همین امر آدم­های ساکن در آن را دائما در شرایط تغییر قرار می دهد. از دیگر سو آدم­هایی که در تهران ساکن می­شوند به گونه­ای تمنای استقلال دارند. شهری چون تهران میدان­های عمل آدمی را توسعه می­دهد و امکانات بیشتری برای آزادی فردی ایجاد می کند.

بنابراین باید روشن شده­باشد که تهران به دلیل آزادی­های شخصی و فردی که به افراد می­دهد به عنوان جایگاه مطلوب زندگی فردی بدل شده­است. تهران با فردیت، ساده­تر کنار می­آید چرا که یگانه شهری است که افراد  بیگانه را به سادگی در آغوش می­گیرد و به شهروند خود بدل می­کند( و البته با تیزبینی می توان پی برد که گویا در این" به سادگی" نوعی فریبکاری نهفته است) . یک اصفهانی پس از سال­ها زندگی در تبریز هنوز اصفهانی است و تبریز نمی­تواند از آن به یک شهروند تبریزی بدل سازد اما تهران شهروندان خود را از میان همه گونه­های ایرانی انتخاب می­کند و ابایی ندارد از اینکه همه تهرانی باشند. تهران خود روستایی­زاده است و اگر پیشینه روستایی تهران را به یاد آوریم هضم فرهنگهای متفاوت در تهران درک پذیر­تر می­شود. این جریان متناقض وقتی آشکار می­شود که تهران علی رغم پذیرش آدم­ها به همان صورت اولیه بر آنها رنگ خاصی می­کشد و همه آنها را زیر چتر فرهنگی مسلط خود یعنی تهرانی بودن جای می­دهد و به تدریج از آنها می­خواهد که متناسب با الگوی معیار عمل کنند. به بیان دیگر حیات بیرونی شهر به درون حیات روانی انسان­های آن رخنه می­کند و ارزش­ها و معیارهای آنها را دگرگون می­سازد.  اینجا همان چیزی شکل می­گیرد که من از آن با مفهوم  تهرانیت یا ایدئولوژی تهرانی بودن یاد می­کنم. تهرانی بودن در زمانه ما نماد اصالت شده و لهجه تهرانی نیز لهجه معیار.  به همان نسبت پوشش و سبک زندگی تهرانی­ها نیز معیاری برای سایر فرهنگ­های دیگر ایرانی شده است. تهران از همه فرهنگ­های ایرانی مهاجر می­پذیرد و این گونه روحیه متساهل خود را به رخ می­کشد اما از سوی دیگر فرهنگ خاص خود را بر فرهنگ عام ایرانی تحمیل می­کند.  به راستی چرا  امروزه، تهرانیت به فرهنگ معیار ایرانی بدل شده است؟

 این خصیصه فرهنگ زندگی تهرانی تنها با نوعی الگوی امپریالیستی که فرهنگ شهرستان را تحت پوشش و تاثیر خود قرار داده قابل فهم است. مادامی که تهران مرکز و نماد پیشرفته ترین شهر مدرن ایرانی است فرایند گسترش و توسعه آن  ادامه خواهد داشت و خروج اجباری یا تشویقی جمعیت از شهر چاره کار نخواهد بود. زلف آشفته و پر جاذبة پایتخت از ابعاد مختلف، موجب جمعیت حاضر شده است. چاره را باید در اهمیت دادن به توسعه برابر و متوازن سایر شهرها دانست و نه مهاجرت دادن اجباریِ جمعیت.

3.تهران علی­رغم آزادی­ها و هویت­هایی جدید که به ساکنانش اعطا می­کند به دلیل ساختارهای فضایی و شهری معیوبش زندگی روزمره را با تنش­های مداوم، استرس­ها و تشویش­هایی همراه می کند که خاص شهرهای مدرن جوامعی چون ایران است. یکی از ویژگی­های شهر تهران فضاهای شهری فقیر و معیوب آن است به گونه­ای که فضاهای عمومی به سمت شخصی شدن میل می­کنند. به بیان لفور، فضا فقط ظرفی نیست که روابط در شهر در آن جریان بیاید بلکه فضا شکل دهنده (غنی یا فقیر کننده) زندگی روزمره در شهر است. این فضاهای معیوب شهری به زندگی روزمره و رفتارهای موجود در آن شکل می­دهند. بی­تردید فضاهای موجود فضاهایی مهندسی­شده هستند که تکنوکرات­های شهرداری در ساختن آنها سهیم بوده­اند. این همان فضای مفهوم سازی شده است که مشارکت مردم، شکل گیری جمعیت و  شبکه­های کنش متقابل را با مشکل مواجه می­کند. از سوی دیگر با فضاهای زیسته شده هم روبرو می­شویم. فضاهایی که مردم خود در تجربه­های روزانه بر می­سازند. در عین حال چنین فضای زیسته شده­ای همواره نمی­تواند فضایی مثبت و سازنده باشد و در بسیاری از مواقع بر جمعیت گریزی مبتنی است. اینچنین است که زندگی طبقه متوسط شهری در ایران کاملا به صورت فردی و خانوادگی می گذرد  و جز در برهه­های نادر و استثنایی ما نشانی از شبکه­های زندگی در میان این جمعیت شهری نمی­بینیم. به اعتقاد من فضای موجود در شهر تهران در شکل دهی به نوعی انزواگرایی، شهر گریزی و ایجاد جامعه بی تعامل نقش مهمی دارد. چنین فضاهایی آدمی را از زندگی تهی می سازد در عوض روابط سوء، بد فهمی­ها و نظایر آن را تسریع می­کند.

4.طبقه متوسط تهرانی در درجه اول به واسطه نوع فراغت و شکل مصرف خود با طبقات دیگر و از جمله طبقه متوسط سنتی متمایز می­شود. این شکل از مصرف و بسیاری از مولفه­های دیگر سبک زندگی در فضاهای شهری و در جمعیت ممکن می شود. طبقه متوسط به دلایل مختلف و از جمله نمایش بدن، کسب هویت و معنا بخشی به زندگی به جمعیت نیاز دارد. جمعیت نیز در فضاهای عمومی شهر ممکن می­شود. اما همان طور که پیش از این گفتیم به دلیل فقر فضاهای عمومی و شهری در تهران، طبقه متوسط شکل زندگی خاص خود را در تهران دارد. یکی از ویژگی های زندگی تهرانیان فراغت خانه­محور آن است. اهمیت خانه را در زندگی تهرانی­ها نمی توان دست کم گرفت به موازت اهمیت یافتن خانه از اهمیت شهر و توجه بدان کاسته می­شود.تقابلی که میان خانه - شهر افکنده می­شود، تهرانی­ها را  میان دو فضای آشنا و غریبه قرار می­دهد. تردیدی نیست که در اینجا  شهر،  فضایی غریبه بیش نیست و حداکثر تلاش صورت گرفته برای رفع این معضل این بوده است که به شهروندان تلقین کنیم که شهر ما همان خانه ماست. در حالی که چنین شعاری به لحاظ نشانه­شناسی تایید کننده این نکته است که فضای شهر در ذهنیت مردم فضایی غریبه است.این میزان غریبگی از فضای شهری خود را در خیابانهای شهر و شلوغی های آن، در بی نظمی ها و آشفتگی های موجود نشان می­دهد. ما در اینجا با سه فضا رویاروی هستیم. فضای خانه آنچنانکه شرح دادم از قدرت زیادی در زندگی تهرانی­ها برخوردار است. فضای اداره که فضای قدرت دولت است و فضای شهر و خیابان­های آن که نوعی فضای واسط و بینابینی را  برای تهرانی­ها شکل می­دهد. از نظر من هم فضای اداره و هم فضای شهر برای مردم فضای غریبه به حساب می­آید و مردم علاقمندند آن دو فضا را به سود فضای خانه تسخیر کنند.  در اینجا  برخلاف شهرهای مدرن غربی، نوعی مستعمره شدن معکوس رخ داده است. بدین معنا که فضای خانه تا خیابان و اداره نیز تداوم می­یابد و سایه سنگین آن همه جا پیامدهای زیادی به همراه دارد.  از سوی دیگر هنگامی­که می­بینیم خیابان­های شهر به واسطه دو قدرت خانه و دولت مورد تهدید واقع می­شوند با نوعی مستعمره شدن مضاعف نیز مواجه می­شویم. خیابان در اینجا صحنه مبارزه دو فضای دیگر است، امری که زندگی روزمره در خیابان را هرچه بیشتر سیاسی می­سازد.

 

 

 


.پیش از این یاداشت حاضر در قالب مصاحبه در ماهنامه مهرنامه شماره ۶ (۱۳۸۹) به چاپ رسیده است. 

 

 


سیاست در ایران

هویت ناسازگار طبقات اجتماعی در ایران

http://ehsanabedi.com/?id=103656754


طبقه متوسط و قدرت

موضوع طبقه متوسط چند سالی است که ذهن من را مشغول کرده و گاهی در این یا  آن کلاس در باب آن سخن گفتم. به طور خاص در کلاس  سیاستهای فرهنگی در ایران بوده است که من به این بحث پرداختم. ایده کلی من این بود که اگر انقللاب اسلامی بر آمده از دو لایه مستقل اما به هم مرتبط طبقه متوسط شهری و طبقات سنتی بوده است چه شده است که سیاستهای فرهنگی ما نه تنها طبقات متوسط را به حاشیه رانده است بلکه اغلب علیه آن هدف گیری شده است. در عوض این ارزشها و هنجارهای طبقات سنتی بوده است که به عنوان ارزشهای رسمی پذیرفته شده است.

هیمن طور فرضیه دیگر من این بوده است که هرجا از ارزشهای مبتنی بر غربزدگی و تهاجم فرهنگی و بحران هویت و ارزشهای ضد دینی سخن گفته شده است بی تردید ارزشهای طبقات متوسط مدنظر قرار داشته است. این ایده ها موجب شد که من  بر پروژه ارزشهای طبقات متوسط و سیاستگذاری فرهنگی در ایران متمرکز شوم. امیدوارم که بتوانم ظرف چند سال دیگر ماحصل آن تاملات را در قامت کتابی مستقل عرضه کنم. همین دغدغه ها بود که وقتی دوستان دانشجوی انجمن علمی از من خواستند در مورد طبقه متوسط و قدرت سخنرانی کنم  از آن استقبال کردم. شاید از این طریق بتوانم با نقدها و دیدگاههای دانشجویان ایده های جدیدی بگیرم. این سخنرانی روز یکشنبه با عنوان قدرت و طبقه متوسط در تالار شریعتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران(ساعت 12:30) برگزار می شود.


توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(3)

 

تحلیل طبقاتی در مورد جامعه ایران چگونه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر چه نوع تقسیم بندی طبقاتی از جامعه ایران می تواند مطلوبتر باشد؟ پاسخ به این سوال آسان نیست و من هم پاسخی روشن در این مورد ندارم. تصور می کنم جامعه ایران جدید، محصول تعامل دو شکل از طبقات است. طبقات سنتی و طبقات مدرن. اگرچه طبقات مدرن بخش مهمی از زندگی مدرن ایرانی را شکل می دهند اما برخی از مهمترین طبقات سنتی هنوز اینجا و آنجا پا برجا هستند. برای مثال من طبقه روحانیت در ایران را بخشی از طبقات سنتی می دانم که از گذشته باقی مانده است. همین طور نشانه هایی از طبقه تجار و بازاریان سنتی هم دیده می شود. اما در هرصورت با توجه به جابجایی موقعیت روستا و شهر ظرف چهل سال گذشته طبقاتی که در شهر پدید آمده اند بیشتر در دل طبقه متوسط می گنجند. همین طور طبقه کارگران یقه آبی نیز در ایران طبقه مدرن اند اما با طبقه متوسط متفاوت اند.

نکته مهم این است که افرادی که از طبقه مدرن بر می خیزند ضرورتا با ارزشهای مدرن احساس سازگاری نمی کنند. جابجایی طبقاتی و مدرن سازی در ایران با سرعت به وقوع پیوسته، آدمها ممکن است در طبقه متوسط جای گیری شده باشند اما همچنان با ارزشهای طبقه سنتی زندگی کنند یا اینکه ترکیبی از ارزشهای سنتی و مدرن را پدید آورده باشند. وقتی از جایگیری در طبقات مدرن سخن می گوییم منظورما مشخص است یعنی اینکه آدمها از تحصیلات یا آموزش مهارتهای شغلی برخوردارشدند، در مشاغلی مشغول بکارند که از دل نوسازی برآمده است، با عناصری از زندگی شهری همنوایی پیدا کرده اند. چنین آدمهایی ممکن است به واسطه نوع مشاغلی که دارند و درآمدهی ثابتشان و همین طور آموزشهایی که دیده اند در سلک طبقه متوسط باشند اما برای ما مصرف و سبک زندگی که معرف نوع ارزشهای زندگی فرد است از اهمیت اساسی برخوردار است. در هرصورت طبقه متوسط طبقه ای مصرف گراست، چرا که امروزه مصرفگرایی حتی به زندگی روستاییان ما هم سرایت کرده است. اما منظور من از مصرف در جمله بالا با مصرف گرایی متفاوت است. در بحث مصرف طبقه متوسط به طور خاص مصرف فرهنگی مورد نظر است. نوعی از  مصرف فرهنگی با سبک زندگی افراد عجین است. من معتقدم که مصرف فرهنگی پایدار می تواند نشانه هایی برای ارزشهای زندگی فرد باشد. به عبارت دیگر از طریق مصرف فرهنگی مستمر و پایدار فرد می توان در باب جهت گیری های ارزشی وی قضاوت کرد.

مجدد این سوال را مطرح می کنم که آیا تقسیم بندی جامعه ایران به سه طبقه بالا، متوسط و پایین رواست؟ اگر رواست  مصداق طبقه بالا در ایران کدام طبقه یا طبقات هستند؟ طبقات پایین کدامند؟ و در نهایت طبقات سنتی را در کجا جای دهیم؟ 

 پیش از این هم گفته ام  تقسیم بندی طبقاتی جامعه براساس طبقات بالا، متوسط و پایین نارساست  چرا که گروه بندی هایی از آدمها و طبقات را در خود جای نمی دهد. علاوه بر ان ما مصادقی از طبقه بالا انچنانکه در جامعه غربی از آن سخن رفته است(طبقه اشراف) نداریم. به جای آن می توانیم از طبقات متوسط بالا، متوسط متوسط و متوسط پایین صحبت کنیم. اما با وجود این من تقسیم طبقه بندی  صرفا عمودی جامعه را  مطلوب نمی دانم بلکه طبقه بندی افقی جامعه در اینجا به خصوص در مورد طبقه متوسط می تواند به ما کمک کند. کالبد شکافی طبقه متوسط در این پست مد نظر من نیست. من لایه های متعددی را از طبقه متوسط شناسایی کرده ام که برخی هم عرض هم در جامعه قرار می گیرند. بنابراین در چنین مواردی از تقسیم بندی افقی طبقاتی نام می برم.

به هرحال در پاسخ به نقد آقای محدثی باید بگویم که سرمایه اقتصادی تنها یک عامل تعریف طبقات متوسط است. وقتی پای دیگر سرمایه ها( برای مثال سرمایه فرهنگی) به میان می آید تقسیم بندی های افقی و عمودی زیادی درون طبقات متوسط شکل می گیرد. من برای توضیح آن بخش از طبقات متوسط که میان دو نوع ارزشهای سنتی و مدرن پل زده اند مفهوم سرمایه مذهبی را هم افزودم که تصور می کنم توضیح دهنده جهت گیری متفاوت این لایه(محافظه کارانه) با سایر لایه های پیشروتر طبقه متوسط است.

در پایان به چند نکته دیگر در باب انتقادات دکتر محدثی اشاره می کنم.

1.      ابتدا اینکه دکتر محدثی تاکید داشتند که  مفهوم طبقه  خواهی نخواهی بر لایه بندی جامعه دلالت دارد ما هم با ایشان هم عقیده ایم اما ایده طبقه متوسط ضرورتا یک شکل از لایه بندی از جامعه را به پیش رو نمی نهد. منظورم این است که این لایه بندی می تواند برحسب شکل و درجه پیچیدگی و مدرن بودن جامعه متفاوت باشد. بنابراین نمی توان گفت که هرکس از طبقه متوسط سخن گفت ضرورتا به دوشکل طبقه پایین و طبقه بالا هم باید معتقد باشد. ما در این نوشتار در باب ضعف تقسیم بندی سه گانه طبقاتی از جامعه ایران هشدار داده ایم.

2.      دکتر محدثی تاکید داشته اند که طبقه بر نوعی همسانی و وحدت دلالت دارد . آری اما باید توجه  داشت که مفهوم طبقه متوسط حتی نوع همسانی را هم تغییر داده و وحدت ساده در طبقات سنتی را به وحدت پیجیده ای بدل کرده است که ضامن تفاوتهای درون طبقاتی است. یعنی افراد عضو طبقه در همه چیز با هم مشابه نمی اندیشند اگرچه شباهتهای خویشاوندی میان آنها برقرار است.در اینجا طبق رویکرد ویتگنشتاینی به جای تعریف ماهوی و ذاتی بر نوعی مشابهتهای خویشاوندی تاکید می شود. گروهها و دسته هایی که از نوعی مشابهتهای خویشاوندی و نه فلان و بهمان مولفه ذاتی برخوردار باشند در سلک طبقه متوسط یا هر نوع طبقه دیگر جای می گیرند. بنابراین تعریف قطعی مارکس جای خود را به تعریف مسامح آمیز تر ویتگنشتاینی می دهد.همین نکته اتفاقا مفهوم وحدت پیچیده را در طبقه متوسط توضیح می دهد. من هم با محدثی موافقم که هرنوع لایه بندی و طبقه بندی بر همسانی درون آن عناصر دلالت دارد اما نباید این همسانیها را حداکثری  و به معنای فقدان تفاوتها فرض کرد. به همین معنا من معتقدم یک جور طبقه متوسط وجود ندارد بلکه گونه های مختلفی از طبقه متوسط در ایران وجود دارد که در صورت نیاز در فرصتهای دیگر به تشریح ان خواهم پرداخت.

3.        اما این سوال همچنان باقی است که آیا در کنار طبقات متوسط اشکال دیگری از طبقات وجود دارند؟ پاسخ مثبت است. یکی از این پاسخها می تواند اشکالی از طبقات سنتی را شامل شود. اما علاوه بر آن می توان نشان داد که در جامعه ایران نیروهای اجتماعی از طبقات سنتی می توانند به جرگه طبقات متوسط درآیند. همین طور طبقات کارگری هم می تواند در کنار طبقات متوسط حضور داشته باشند.  سخن آخر آنکه، من فکر می کنم کلمه متوسط در اینجا دیگر به معنای طبقه حد وسط نیست و از معنای خاستگاه اولیه خود خارج شده است و این دال به مدلولی متفاوت از مدلول نخستین خود(غرب قرن نوزده) ارجاع دارد و شاید به قول محدثی طبقه متوسط دیگر طبقه به معنای دقیقش نباشد.


توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(2)

 

 با دکتر محدثی هم عقیده ام که طبقه متوسط از ابهام مفهومی زیادی برخوردار است اما کنار گذاشتن یا پذیرفتن چنین مفهومی را باید براساس میزان کاربردش در جامعه مورد نظر سنجید. مدل مفهومی طبقه متوسط بنظر من برحسب مقاصد ما در تحلیل است که می تواند مفید یا غیر مفید تشخیص داده شود. مثلا برای پاسخ به سوالاتی از این دست که چرا این جوشش اجتماعی فقط در شهرهای بزرگی چون تهران رخ داده است؟ چرا این جنبش بیشتر در بخشهای بالای شهر متمرکز بوده است؟ اینکه چرا این جنبش بیشتر بر رسانه های کوچکی چون موبایل، اینترنت متمرکز بوده است؟ باید به دنبال نشانه هایی بگردیم که ما را به مدلی مطلوب راهنمایی کند. این سوالات را آیا با توضیح و گونه شناسی دو نوع اسلام سبز و سیاه بهتر می توان توضیح داد یا با تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط؟ بنابراین هر محقق بر حسب سوالاتی که می خواهد پاسخ دهد مطلوبترین رویکرد مورد نظر را اتخاذ می کند. شاید دوستانی که بر مدل گونه شناسی دو نوع اسلام متمرکز شده اند در پی پاسخ به سوالاتی دیگر بوده اند که آن مدل برای شان مفید تر بنظر می رسید. اما برای پاسخ به سولاتی که در بالا طرح کرده ام  تنها مدلی که ( در نظر من) می توانست آن را توضیح دهد مدل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران بوده است.

البته، طبقه متوسط همانند دیگر مفاهیم علوم اجتماعی ریشه غربی دارد و برخاسته از تجربه جوامع غربی است. برای فهم دقیقتر طبقه متوسط رجوع به مفهوم طبقه بی فایده نیست. می دانیم که مفهوم طبقه عمر طولانی دارد و ابداع فرد خاصی نیست اما برخی  چون الگرندر از آن به عنوان کشف مارکس به مثابه برساخته ای جامعه شناختی و اقتصادی یاد کردند. مارکس همسانی های زیادی در هر طبقه می دید به گونه ای که  به نظر وی  افراد درون هر طبقه شیوه های اندیشیدن مشابهی را اتخاذ می کنند. می دانیم که این مشابهتهای حداکثری در تحلیل مبتنی بر طبقه امروزه پذیرفتنی نیست اما علی رغم انتفاداتی که به مفهوم طبقه شده است همچنان آن مفهوم در بیان و تحلیل جامعه شناسان جهان کاربرد دارد. بنظر می رسد درکهای جدیدتر و پیچیده تری از آنچه مارکس در مورد طبقات متصور می شد به وجود آمده است. امروزه بسیاری از جامعه شاسان در تحلیلهای خود  از طبقه تنها به عنوان یکی از فاکتورهای مهم استفاده می کنند و ارجاع به چنین مفهومی به معنای یک تحلیل طبقاتی صرف از جامعه نیست.

در مورد طبقه متوسط نیز همین قصه رواست. اگر طبقه متوسط را  با طبقه میانین یکی بگیریم باز نمی توان قدمت دقیق آن را نشان داد. اما طبقه متوسط به معنای جامعه شناختی آن نباید عمر زیادی داشته باشد. گفته شده است که مفهوم طبقه متوسط تاریخی مطول و گاه معنایی متناقض داشته است. زمانی به عنوان طبقه اجتماعی میانی که واسط میان طبقات دهقانی و اشراف است شناخته شده است. در اروپا زمانی که دهقانان روی زمین کار می کردند و اشراف صاحب زمین بودند طبقه بورژوازی از رشد تجارت در شهرها پدید آمد. برخی جامعه شناسان تاکید کرده اند که در انقلاب فرانسه طبقات متوسط سهم زیادی داشته اند (به همین منوال جامعه شناسانی چون احمد اشرف به توضیح نقش طبقات متوسط در کنار طبقات سنتی در  انقلاب 57 ایران پرداختند).

ممکن است ابتدا طبقه متوسط به طبقه بورژوا محدود می شد اما با گسترش جامعه مدرن سایر اقشار چون کارگران ماهر و آموزش دیده و کارگران یقه سفید و کارمندان را نیز شامل می شود. بنابر این طبقه متوسط امروزه از میان گروههای متعددی نیروگیری می کند.

دیگشنری انگلیسی اکسفور پیشینه استفاده از این واژه را به قرن 18 برده است. اما در معنای امرورزین تر آن در 1843 بواسطه George Borrow مورد استفاده قرار گرفت. وی معتقد بود طبقه متوسط از طبقه کارگر به واسطه مشاغل و آموزش متمایز می شود. و از طبقه بالا نیز به واسطه اهداف اخلاقی و  درآمدهای زندگی از طبقات بالا متمایز می شود.

 در برخی ادبیات جامعه شناختی، سه متغیر آموزش، شرایط فیزیکی و منش مصرف در تعریف طبقه متوسط اهمیت دارند. منظور از آموزش، تحصیل در نظام آموزشی مدرن است و حتی کارگران حرفه ای نیز از طریق آموزش و مهارتهای جدید شغلهای جدید را کسب می کنند.

منظور از شرایط فیزیکی، مشاغلی تمیز است که این گروه را یقه آبی ها متمایز می کند. از دهه 60 به بعد مشاغل به سوی یقه سفید شدن چرخش پیدا کرد.

مهمتر از همه اینکه، طبقه متوسط با منش مصرف خود یعنی مصرف فرهنگی قابل تشخیص هستند. مصرف فرهنگی گاهی آنقدر اهمیت می یابد که صرفنظر از مفهوم طبقه موضوعیت و ارجحیت پیدا می کند.

Abhijit V. Banerjee and Esther Duflo  در تحقیق خودشان(2007) شاخصهایی چون  میزان  هزینه خوردن و نوشیدن و نحوه مصرف آن،وضعیت اوقات فراغت،آموزش و مراقبت بهداشتی، ساختار خانواده، شکل و نوع خانواده، سطح در آمد را برای تشخیص هویت طبقه متوسط  بکار بردند.

با این حال، برخی در تعریفی ساده معتقدند که بهتر است طبقه متوسط را طبقه حائل میان طبقات بالا و طبقات پایین بدانیم. در یک معنای ساده این تفکیک  شاید درست بنظر برسد اما این تفکیک هیچ چیزی را در مورد طبقه متوسط توضیح نمی دهد واحتمالا انواع طبقات متوسط را  با گوناگونی های آن و به خصوص بعد فرهنگی آن را که با خصائص جامعه مدرن نسبت دارد مغفول می نهد.

اگر طبقه متوسط را حد میانین طبقات پایین و بالا بگیریم به گواهی تحقیقات انجام شده در ایران و در سایر کشورها  حدود 80 درصد پاسخگویان خود را بخشی از طبقه متوسط می دانند. به عبارت دیگر در اینگونه تحقیقات بیشتر حد وسط اقتصادی مدنظر قرار می گیرد. اگر چنین وضعیتی مورد پذیرش ما باشد بخش عمده ای از جامعه را طبقه متوسط تشکیل خواهد داد در حالی که وضعیت ایران اینچنین نیست. در عین حال چنین تقسیم بندی گوناگونی ها و تفاوتهای درون طبقات متوسط را نادیده می گیرد. طبقه متوسط به عنوان طبقه حد وسط میان طبقات اشراف و طبقات دهقانان نوعی تقسیم بندی متناسب با  زمانی از جامعه غربی است که فرایند مدرن شدن را تجربه می کرده است. اینکه در کنار طبقه متوسط چه نوع طبقات دیگری وجود دارند بسته به شکل جوامع تغییر می پذیرند. مثلاامروزه دیگر همانند قرن نوزده نمی گویند که طبقه متوسط میان دو طبقه دهقانان و طبقه اشراف است.چرا که این دو طبقه موضوعیت چندانی برای این جوامع ندارند. بنابراین در نیمه دوم قرن بیست هنگامی که از طبقه متوسط در جامعه غربی سخن می گویند آن را صرفا طبقه ای حد وسط میان دو طبقه نمی بینند بلکه خود طبقه متوسط موضوعیت پیدا کرده و شکل جامعه جدید ومصرف گرا را تعیین کرده است. برخی با دیدگاه انتقادی چون سی رایت میلز طبقه متوسط را طبقه ای ترسو و یقه سفید و پاستوریزه دیده اند که ذیل ایدئولوژی نظام سرمایه داری جا خوش کرده اند و عقیم شده اند و برخی در ابتدای قرن بیست چون وبلن  نشانه های اولیه ای از طبقه متوسط را در ابتدای قرن دیده اند که بیش از همه با مصرف نمایشی شناخته می شوند.در دهه شصت این طبقه متوسط(زنان، دانشجویان و جوانان به جای طبقه کارگر) بوده است که امید دگرگونی را برای متفکرانی چون مارکوزه زنده نگاه می داشت. این همه قصه های متفاوت از طبقه متوسط بر حسب نوع نگرش جامعه شناسان ارائه شده است اما می بینیم که در بسیاری از این دیدگاهها طبقه متوسط با درآمد نیست که مشخص می شود بلکه مولفه های بسیاری به میان می آید. اگرچه سازمانهای بین المللی برای تشخیص این طبقه از شاخص درآمد استفاده می کنند اما تعاریف جامعه شناسانه ضمن توجه به شاخص درآمد بسیاری از مولفه های دیگر چون تحصیلات، نوع مشاغل، سبک زندگی  والگوی گذران اوقات فراغت و حتی جهان بینی های فرد را لحاظ کرده اند. کوتاه سخن آنکه طبقه متوسط در ایران باید متناسب با شرایط اجتماعی و اقتصادی آن  تعریف شود.

 

لینک مباحث مرتبط با بحث

یاد داشت علی طایفی: http://alitayefi.persianblog.ir/post/165/

نقد دکتر محدثی: http://hmohaddesi.blogfa.com/post-42.aspx


توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(1)

 

بوردیو در جایی تاکید می کند که یکی از مشکلات بزرگ جامعه شناسان همواره این بوده است که چگونه تلاش کنند در دام دو توهم گرفتار نشوند. یکی توهم  رویاروی دیدن خود با "پدیده ای بی نظیر" و دیگری بدیهی پنداشتن پدیده حادث شده با تحلیل " همیشه همین طور بوده است". به عبارت دیگر، گاهی جامعه شناسان با شوق و ذوق اعا می کنند که با پدیده شگفت انگیزی روبرو شده اند واین پدیده را با دیدگاههای موافق نظریه خود توضیحی مبسوط می دهند. گاهی ممکن است به این توهم دچار شوند که با پدیده ای کاملا بی اهمیت روبرو هستند. در تحلیل پدیده متاخر در ایران نیز چنین هشیاری ای ضرورت دارد. نه آن را باید بی نظیر و شگفت انگیز دانست و نه بی اهمیت و بدیهی. پیش از این، در تحلیل رخداد دوم خرداد چنین شتابزدگیهایی  مشاهده شده است اما هشت سال بعد اتفاقی افتاد که آن تحلیلهای خوشبینانه را که حول خواست عمومی دموکراسی متمرکز بود به سراب مبدل ساخت.در هرصورت ناکامی رخ داده در تحلیلهای دوم خرداد می تواند به دو شکل توضیح داده شود.یکی آنکه تحلیلها درست بوده است اما دیدگاه مردم ظرف هشت سال تغییر کرده است(نظریه جامعه سیال) و دوم اینکه واقعیت و مردم تغییری نکرده اند بلکه نظریه ها نتوانستند واقعیت دوم خرداد را درک کنند و از همان ابتدا درک نادرستی از وضعیت موجود داشته اند. به نظر من حالت دوم متصورتر است.آنچه می دانیم این است که رخدادهای اجتماعی نظریه مند پدید نمی آیند به این معنا که رخدادهای اجتماعی همراه با توضیح نظریه خود متولد نمی شوند و این ما هستیم که لباس نظریه را برقامت این رخدادها اندازه می گیریم. بدین ترتیب، یک رخداد اجتماعی در چارچوب یک تحلیل جامعه شناسانه به تمامی در نمی گنجد  و  دیدگاههای نظری در بهترین حالت تنها می توانند بخشی از واقعیت مورد نظر را توضیح دهند.

با این توضیح بدین جمع بندی می رسم که تحلیل طبقاتی  یک رخداد اجتماعی یا تحلیل مبتنی بر مفاهیم دیگر هرکدام وجهی از واقعیت را بازنمایی می کنند و هیچ وقت توضیح رخداد اجتماعی سیاسی حین و بعد از انتخابات در یادداشتهای من به این معنا نبود که معتقد باشم این دقیقا  همان چیزی است که رخ داده است.

ادعای من در یاداشتهای گذشته این بوده است که از بعد  تحلیل طبقاتی  جنبش اجتماعی سیاسی اخیر صرفا بر طبقه متوسط تکیه دارد و نشانه های دیگری که خارج از این طبقه یافت می شود حاشیه ای و کم اهمیت است. اما هنگامی که از تحلیل مفهومی چون طبقه متوسط بهره می جوییم از محدودیتها و ظرفیتهای نهفته در این مفهوم نیز برخوردار می شویم. به همان اندازه که تحلیل مبتنی بر دوگونه اسلام سبز و اسلام سیاه می تواند جنبه هایی از واقعیت را فروکاهد و عرصه هایی را مغفول نهد(مثلا گروههایی که در این جنبش هستند و اساسا هیچ تعلق مذهبی نیز ندارند چگونه باید تحلیل شوند؟)  تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط نیز از این تقلیل گرایی ایمن نیست. در هرصورت هر تحلیلی بخشی از واقعیت را روشن می سازد و نه تمامی جوانب را.

همان طورکه گفتم طبقه متوسط می تواند مدلی برای تحلیل جنبش اجتماعی اخیر فراهم کند.برخی به اشتباه انتقاد می کنند که چیزی به نام طبقه متوسط در واقعیت جامعه ایران وجود ندارد.  این گونه نیست که گمان کنیم  مفاهیمی چون طبقه و طبقه متوسط خود بخشی از واقعیت هستند در واقع چیزی به نام طبقه در خارج از ذهن  ما وجود ندارد. واقعیت اجتماعی موجودیتی خارجی دارد اما برساخته های جامعه شناسان موجودیتی خارجی ندارد بلکه موجودی برساخته ذهن جامعه شناس است که براساس آن بر واقعیت مهار می زند و اگر بتواند  واقعیت  را  با آن مفهوم شکار کند به تشریحش می پردازد. طبقه و همین طور طبقه متوسط مانند هر برساخته اجتماعی دیگری نه یک واقعیت عینی بلکه مفهومی تحلیلی است. بنابراین طبقه واقعیت عینی نیست که آن بیرون وجود داشته باشد به گونه ای که باید آن را به چنگ در آوریم. تلقی ای که برخی با آن تصور می کنند این واقعیت یا این موجود در غرب متولد شده و در ایران متولد نشده است. طبقه مانند هر برساخته دیگر در هیچ جا متولد نشده است بلکه به عنوان مفهومی تحلیلی یا می تواند واقعیتهای موجود در جامعه را توضیح دهد یا در برابر ان ناتوان است. در واقع باید از کاربرد پذیر بودن یا کاربرد ناپذیری چنین مفاهیمی سخن گفت. دانشمندانی چون بوردیو اعتقاد دارند جامعه غربی آنچنان تغییر کرده و آنچنان این واقعیت اجتماعی متحول شده که دیگر مفهوم طبقه مارکسی حریف واقعیات جدید نیست. بدین ترتیب مفهوم میدان و یا انواع سرمایه های مورد نظر وی جایگرین ناکامی های مفهوم طبقه شده است. اگر چنین باشد مفهوم سبک زندگی و مصرف موضوعیت بیشتری از مفهوم طبقه مارکسی می یابد. چنین مفاهیمی نیز با مفهوم طبقه متوسط قرین ترند تا مفهوم طبقه.

بدین معنا که آنچه ما طبقه متوسط می نامیم ما به ازای خارجی  ندارد بلکه واقعیتهایی در بیرون وجود دارد که ما بر آن نام طبقه متوسط می نهیم. برای مثال، گروههای نوپدیدی که محصول فرایند مدرن سازی در ایران بوده اند طبقات جدید نام گرفته اند. این طبقات جدید  البته مساوی با طبقه متوسط یا طبقات متوسط نیستند. طبقه کارگر صنعتی نیز طبقه جدید است اما اگر این طبقه به یقه آبی ها و مشاغل دون  رتبه اشاره داشته باشد نمی تواند در زمره طبقه متوسط باشد. طبقه متوسط بخشی از نیروهای جدیدی است که محصول شهرنشینی، مشاغل جدید، و سبک زندگی و مصرف است. بله درست است که طبقه متوسط را باید در جوامع شهری یافت اما همه بخش جوامع شهری طبقه متوسط نیستند و اگرچه بخش عظیم آن را شامل می شود.


طبقه متوسط و شاه

حکومت پهلوی پروژه مدرن سازی را به سرعت به پیش می برد بدون آنکه پیامدهای این مدرن شدن برای حکومتش خوشایند باشد.

تعداد کارخانه ها در سال 1355 در مقایسه با  1310 حدود 50 برابر شد، جمعیت کشور حدودا سه برابر شد، و میزان جمعیت شهر نشین ایران دوبرابر شد. پول باد آورده نفت در دهه 50، مصرف گرایی را به اوج خود رساند، طبقات مختلفی از نظامیان جدید، جامعه کارمندی و کارگری، نخبگان ادرای جدید، بورژوازی جدید، پیمانکاران، مهندسان، پزشکان و وکلا، هنرمندان و دانشگاهیان و روشنفکران پدید آمده بود. در کنار اینها طبقات سنتی یعنی سرمایه داری سنتی، روحانیون و علما و نظایر آن حضور فعال داشتند.

برنامه های توسعه یکی بعد از دیگری انجام می شد، از نظر شاه همه چیز بر وفق مراد بود و جامعه رو به جلو و بالنده بود. شاه در قسمتی از پیام پیام نوروزی خود در سال 1343گفته بود:

«دورانی که اکنون پیش روی ماست ، دوران امید ، اعتماد توام با کار وخلاقیت در راه سازندگی ایران آباد و سعادتمند فرداست.»

اما غافل از اینکه، برنامه های توسعه شاه در عمل طبقات ناراضی را پرورش داد که گرچه محصول عمل وی بودند اما به نظام سیاسی وی اعتقادی نداشتند. طبقات متوسطی که ارزشهای مدرن را در تمامیت آن مطالبه می کردند، آزادی مطبوعات، آزادی احزاب، و آزادی بیان نیز جزو لاینفک مطالبات این طبقه بود.

اینچنین بود که ارزشهای طبقه متوسط به مذاق شاه خوش نمی آمد، به تعبیر اشرف و بنو عزیزی " شاه آمال سیاسی نخبگان دولتی و طبقه سرمایه دار را تحقیر می کرد"(طبقات اجتماعی، 1386).

بخشی از برنامه های شاه مانند مدرن سازی با ارزشهای طبقه متوسط هماهنگ بود اما طبقه متوسط چیزی بیش از ان را توقع داشت و بر آزادسازی سیاسی جامعه نیز تاکید داشت. از آن سو دموکراسی هماره در نظر شاه و طرفدارن او نماد غربزدگی و ارزشهای مبتذل امریکایی تلقی می شد. شاه ارزشهای دموکراسی و آزادی را با آمریکایی شدن برابر می دانست. و معترضین و منتقدین به ساختار موجود را مشتی غربزده یا مرتبط با بیگانه درنظر می گرفت.

 اسدالله علم وزیر دربار شاه در یادداشتهای خود به سال 1351 این گونه می نویسد: «واقعا کارهای بزرگی به دست این شاه برای این کشور شده است. به این جهت است که او را می­پرستم، یعنی اگر یک قدرت مطلق می­باشد، این قدرت مطلق، مطلقا محو در ترقی و پیشرفت کشور است و اعتلای ایران. حال اگر دموکراسی نداریم، به جهنم که نداریم، مگر
دموکراسی­های غربی چه می­کنند و چه گلی به سر مردم خود زده­اند؟ جز آنکه یک عده معتاد و بلاتکلیف و بی­علاقه و بی تفاوت دارد در کشورهای غربی بار می­آید...» (علم، 1387 :57).

 


طبقه جدید کی متولد شد؟

 

برخی معتقدند که دیگر نمی توان بر مبنای طبقات اجتماعی جوامع جدید را تحلیل کرد اما  هدف ما از بحث پیرامون مفهوم طبقه متوسط این نبوده است که حوادث جاری را باید صرفا بر مبنای تحلیل طبقاتی فهمید. ضمن آنکه  تاکید می کنم بحث  ما پیرامون طبقه متوسط با بحث تعین طبقاتی تفاوتی اساسی دارد. برخی از جامعه شناسان پیشکسوت ایرانی  به بحث شکل گیری طبقه در ایران علاقه نشان داده اند. تحقیقات احمد اشرف و بنوعزیزی در این میان ارزشمند هستند. آنها معتقدند که در  اواخر حکومت قاجار بود که ایران در اقتصاد جهانی به تدریج وارد شد و جوانه های مناسبات  تولید سرمایه داری سربرکشیدند و در هرصورت ایران با جهان غرب مرتبط و متصل شد. همین امر منجر به دگرگونی هایی در ساختار اجتماعی شد، طبقات جدیدی سربر آوردند. این طبقات اگرچه هنوز در اقلیت بودند اما گروههایی از روشنفکران، دیوانسالاران و کارگران صنعتی نوپا را شکل می دادند.

انقلاب مشروطیت بدون حضور این طبقات جدید بلاموضوع می شد. زمزمه های عدالتخانه و مهار قدرت استبدادی و نظایر آن با نقش مطبوعات و قشر روزنامه خوان همنوا بود. اما در این زمان طبقات سنتی یعنی  خان های عشایر، زمین داران بزرگ، تجار سنتی و علمای بانفوذ و افراد مرتبط با خاندان سلطنتی نقش بارزی را در جهت گیری جامعه داشتند.

انقلاب مشروطیت اولین شوکی بود که به کمک قشر نحیف طبقه جدید پدید آمده بود.  در عین حال، انقلاب مشروطیت بدون کمک طبقات سنتی و توده مردم که چندان با آموزه هایی که مشروطیت بر آن سوار بود آشنا نبودند. غیرممکن می نمود. جامعه ایران جامعه ای روستایی بود و شهرها همچنان وابسته به اقتصاد روستایی بودند. آرمان مشروطیت در این انقلاب شکل گرفت. برخی از نمودهای آن مانند عدالتخانه و مجلس شوری برای همیشه باقی ماندند اما بعد از آن در بسیاری از زمانه ها تنها صورتی ظاهری از آن آرمانها  حضور داشت. فراموش نمی کنیم نفس حضور ویرانه های آرمان مشروطیت جوانه های اعتراض و مبارزه را در تمامی دوران پهلوی سبز نگاه داشت و جامعه هیچ گاه تماما به دوران پیش از مشروطیت بازنگشت.


در باب طبقه متوسط

 

طبقه متوسط مفهومی پیچیده و چند معناست و از این رو دیدگاهی یکسان در آن باب وجود ندارد. به خصوص اینکه در جامعه ما کمتر در باره آن به تفصیل بحث شده است.

1. ابتدا اینکه باید بدانیم که طبقه متوسط ، طبقه به معنای مارکسی آن نیست.از نظر مارکس، طبقه در ارتباط با ابزار تولید معنا می شود. یعنی بنابر جایگاهی که فرد در نظام تولید دارد و بنابر دار بودن یا دار نبودن ابزار تولید موقعیت طبقاتی اش رقم می خورد. ماکس وبر معنای موسع تری از طبقه را اختیار کرد و علاوه بر متغیر مارکسی مقوله مصرف را به میان آورد. همین طور بر استفاده از مفهوم قشر تاکید داشت.  درون یک طبقه ممکن است خود اقشار متفاوتی وجود داشته باشند و یا قشر مشخصی(زنان، دانشجویان) ممکن است به طبقات مختلفی مرتبط باشند. با وجود این، سه مفهوم قدرت، نابرابری و ابزار تولید هنوز از مفاهیم کلیدی نظریه انتقادی محسوب می شوند اگرچه  بازاندیشی هایی اساسی از آن در زمانه ما ارائه شده است. درک درست از این سه مفهوم در فهم بهتر طبقه متوسط در ایران به ما کمک می کند(که جای بحث آن در یاداشت وبلاگی نیست).

2. دوم اینکه طبقه متوسط اشاره به یک گروه سازمان یافته و یکپارچه ندارد.ما یک شکل از طبقه متوسط نداریم. به معنایی طیفی از اقشار که در برخی خصوصیات با هم مشترکند اشاره دارد که در عین حال در برخی خصائص از هم جدا می شوند. طبقه متوسط موجودیتی واحد ندارد و بنابراین،  یکدست نیست. طبقه متوسط محدود به فعالیتهای روشنفکری نیست، به بازایان و مشاعل صنعتی هم در جامعه جدید اشاره دارد. طبقه متوسط ضرورتا مستقل از دولت نیست بلکه به کارمندان دولتی هم مربوط است. بنابراین طبقه متوسط یک چیز نیست!

3. طبقه متوسط طبقه ای در  میان  طبقات بالا و پایین نیست. طبقه متوسط صرفا برای مبنای ملاک دارایی و ثروت سنجیده نمی شود در عین حال از تقاطع مفاهیم ثروت، تحصیلات و شغل می گذرد. طبقه متوسط  بیشتر به اقشار نوظهور و نوپدیدی اشاره دارد که در جامعه جدید پدید آمده اند که در درجه اول یا ویژگیهای شهرنشینی، اشتغال جدید و تحصیلات مشخص می شود. طبقه متوسط طبقه ای در کنار سایر طبقات نیست بلکه خود مفهومی مستقل است که برآمده از این ایده کلی است که گویی نیروهایی جدید سربرآوردند که جای نیروهای سنتی را گرفته اند.طبقه متوسط به ظهور جامعه جدید اشاره دارد. نیروهایی که در نتیجه گسترش نوسازی و شهر نشینی در ایران، نفوذ رسانه های جمعی، رشد تحصیلات، شکل گیری مشاغل جدید و جای گیری این آدمها در آن پدید آمده اند. هیمن طور طبقه متوسط بیشتر با مصرف و سبک زندگی توضیح داده می شود.

4. طبقه متوسط غربگرا نیست اما در بسیاری از جنبه ها دشمنی و تعارضی با برگرفتن ارزشهای عام غربی نمی بیند. غربگرایی  تعبیری است که سنتگرایان بدان متهمش می سازند. طبقه متوسط طرفدار ارزشهای مدرن (چه غربی و چه غیر غربی) و متولد جامعه مدرن است.

طبقه متوسط  در ایران، به دلیل جدید بودنش و به دلیل اعتقاد به ارزشهایی که از دل آن بر آمده است فرزند ناخلفی تعبیر شده است که در همه دوره های سیاسی تقریبا صدساله خود مورد اتهام بوده است. اما با گسترش کمی این طبقه این امید وجود دارد که نقش تاریخی خود را ایفا کند.


چرا تنها طبقه متوسط اعتراض کرده است؟

  تقدیم به محمدرضا جلائی پور

1. نکته ای که بارها اقتدارگرایان بر آن تاکید کرده اند این بود که رای به اصلاحات تنها به طبقه متوسط و شهرهای بزرگ اختصاص داشته است و شاهد مدعای آنها اعتراضات شکل گرفته در تهران و شهرهای بزرگ بوده است. من در این یادداشت می خواهم این بحث را پی بگیرم که اگر اعتراضات تنها در شهرهای بزرگ و نزد طبقه متوسط نمود یافته است  آیا به این معنا هم هست که شهرهای کوچک و روستاها از نتیجه انتخابات کاملا راضی هستند؟ و یا اساسا به اصلاح طلبان رای نداده اند؟

این پرسش یاد آور این بحث تیلی است که نارضایتی همواره در جامعه وجود دارد باید بر سر این نکته بحث کرد که چگونه نارضایتی به اعتراض بدل می شود؟ پاسخ سر راست من این است که نارضایتی در همه جا وجود دارد اما این نارضایتی ها در روستاها و شهرهای کوچک به دلایل مختلفی از جمله محافظه کاری بیشتر روستاییان و شهرهای کوچک، فقدان دسترسی های گفتمانی متکثر و جریان آزاد اطلاعات و رویت پذیر بودن مردم و  امکان کنترل و سرکوب بیشتر معترضین  به اعتراض بدل نمی شود.

2.  باید اشاره کنم که طبقه متوسط نقش بارزی در انقلاب 57 ایران داشته است. نهضتهای سیاسی علیه رژیم سلطنتی از دانشگاهها و طبقات تحصیل کرده  در دهه 20 ریشه می گیرد  اما به تدریج طبقات سنتی از خواب بیدار شدند و درگیر مبارزات گردیدند. در هر حال انقلاب ایران همان طور که احمد اشرف گفته است در نهایت محصول اتحاد و اعتراض طبقات سنتی و طبقات متوسط و مدرن بوده است. سازمان دهی اعتراضات تنها در شهرهای بزرگ ممکن شده است. به گونه ای که  انقلاب ایران را جامعه شناسان سیاسی انقلابی شهری دانسته اند.

اما آیا معنای این گفتار این است که روستاییان موافق رژیم پیشین بوده اند؟ چنین نتیجه گیری نادرست بنظر می آید بلکه بیشتر باید روستاییان را محافظه کار دانست تا موافق نظم موجود. اگرچه به دلیل فقدان دسترسی های گفتمانی چه قبل و چه بعد از انقلاب هرچه از مرکز به پیرامون نزدیکتر می شویم هژمونی گفتمان سیاسی غالب بیشتر می شود اما در عین حال طبقات سنتی و همچین روستاییان علاقه چندانی به بروز اعتراضات ندارند و فایده چندانی در آن نمی بینند. ای بسا به تدریج تحت تاثیر قدرت تلویزیونی و رسانه ای قدرت حاکمه بتواند نارضایتی را به رضایت بدل سازد و امکان اعتراض را منتفی سازد.

3.  طبقه متوسط به دلیل دسترسی به گفتمانهای رقیب (از طریق ماهواره و اینترنت ) کمتر تحت تاثیر گفتمان غالب قرار می گیرند.به همین دلیل  نارضایتی به عنوان یک جریان دائمی در بستر طبقات متوسط باقی می ماند. از سوی دیگر  دموکراسی تنها برای طبقه متوسط معنا دار است و بخشی از ارزشهای طبقات جدید محسوب می شود.  همین طبقات متوسط(طبقه بر آمده از تحصیلات، اشتغال مدرن و سبک زندگی مدرن) هستند که به دلیل عدم تجانس با زندگی سنتی پیشین و طبقات سنتی در پی باز اندیشی در تمامیت زندگی خود بر آمده اند و ارزشهای جدید را بر ارزشهای گذشته خود ترجیح می دهند. به دلیل خصیصه های موجود در این طبقات به تعبیر جامعه شناسان سیاسی، جنبشهای جدید اجتماعی  تنها بر طبقات متوسط تکیه دارند.

4. اعتراض در قالب جنبشی اجتماعی یک اقدام مدنی و مدرن است. همه کسانی که از اعتراضات پیش از عصر مدرن سخن گفته اند بیشتر از شورش نام برده اند تا جنبش اجتماعی. شورشها در معنای جامعه شناختی آن به رفتارهای جمعی(هیجانی و بدون برنامه) نزدیک است در حالی که جنبش اجتماعی اهداف متعالی چون دموکراسی و آزادی را در سر می پرورانند و تا اندازه زیادی سازمان یافته و با برنامه هستند.

همان طور که گفتم طبقات سنتی و شهرهای کوچک تنها از طریق همرنگی با جماعت و در لحظات آخر تنها به اعتراضات مدنی می پیوندند. آنها با شورشها و رفتارهای هیجانی تر قرابت بیشتری احساس می کنند اما محافظه کاری موجود در آنها موجب کنترل چنین اقداماتی در آنها می شود.

اعتراضات شکل گرفته بعد از انتخابات در ایران به این دلیل یک شورش و رفتار هیجانی نبود که مشخصات رفتارهای هیجانی صرف را نداشت. اگرچه برای اعتراضات مدنی نیز وجود عناصر عاطفی و هیجانی ضروری است اما مثلا اعتراض سکوت در خیابانها خود نشانه ای بر این بود که چنین حرکتهای اعتراضی آگاهانه به دنبال تمایز بین خود و فرصت طلبان است. جنبش مردمی به خوبی آگاه بود که خشونت و بلوا به معنای سرکوب آسان است. به همین دلیل برخی دوست داشتند چنین اعتراضات مدنی و آرامی به شورش و بلوا کشیده شود. بنابراین اعتراض مدنی طبقه متوسط شهری در ایران اهدافی مشخص را دنبال می کرد و محدود به اهداف مورد نظر خود بود. این اعتراض در چارچوب قواعد تعریف شده انجام شد و به هیچ وجه نوعی نافرمانی مدنی محسوب نمی شود. برای اینکه این اعتراض علیه اجرای قانون نیست بلکه بر علیه عدم اجرای صحیح قوانین و عدم شفافیت مجریان مبتنی است.

۵. هیچ دلیل نظری و عملی در دست نیست که فقدان نارضایتی را در روستاها و شهرهای کوچک اثبات کند اما در عین حال می توان با مشاهدات و گفت و گوها بخشی (هرچند کمتر از شهرهای بزرگ) از نارضایتی را در این مناطق نیز مشاهده کرد اما همان طور که بیان شد جامعه ایران جامعه ای شهری است و نه روستایی، دیگر اینکه جنبشهای اجتماعی و اعتراضات مدنی بر شهرها و بر طبقه متوسط تکیه دارند و نه روستاها و سوم اینکه بروز و تجلی نارضایتی در قالب اعتراضات به دسترسی آزاد تر اطلاعات نیاز دارد که شهرهای کوچک تر ما از امکان کمتری در این خصوص برخوردارند. حرف پایانی من این جمله است که عدم ظهور اعتراض به معنای فقدان نارضایتی نیست!


هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت!

 

این  مطلب را با عنوان طبقه متوسط به عنوان اقلیت فرهنگی در  تیرماه 86 در وبلاگ گذاشتم. امروز خواستم چیزی بنویسم به این نوشته رجوع کردم. از انجا که ارشیو وبلاگ  به کلی از میان رفته است این نوشتار را به بحث ما موضوعیت داشت دوباره گنجاندم.

 

 

 

دوست دارم آنچه راجع به  طبقه متوسط فکر می کنم با شما در میان بگذارم. طبقة متوسط سرنوشت عجیبی در ایران داشته است. فکر می کنم نوعی نگاه تحقیر آمیز در رسانه های پرقدرت ما(چون تلویزیون) همیشه پیش روی این طبقه بوده است. طبقه متوسط همیشه(چه قبل و چه بعد از انقلاب) در معرض اتهام بوده است. البته حالا نمی خواهم راجع به وجود بستة مفهومی به نام طبقه متوسط بحثی ریشه‏ای مطرح کنم. اما فقط می خواهم زاویه دید خودم را راجع به موقعیت آن در جامعه ایران بیان کنم. من بهترین مفهومی که برای توصیف طبقه متوسط در ایران پیدا کردم مفهوم اقلیت فرهنگی است.  اقلیت در معنای جامعه شناسی آن به گروه زیر سلطه اشاره دارد.در این معنا اقلیت را به لحاظ عددی بکار نمی بریم بلکه بر مبنای موقعیت آن در ساختار قدرت (یا به بیان دارندروف اقتدار) معنا می کنیم. در دهه‏های اخیر معنای اقلیت فراتر از برداشت سیاسی و اقتصادی رفته است و معانی فرهنگی گسترده‏ای یافته است. موضوع اقلیت‏های اجتماعی(قومی، مذهبی، جنسی) پژوهشگران زیادی را به خود مشغول داشته است اما مفهوم اقلیت فرهنگی و ارتباط قرار دادن آن با طبقة متوسط رویکردی جدید است که کمتر در آن باب کار شده است. به این معنی من طبقه متوسط را اقلیت فرهنگی و گروهی فرودست فرض می‏کنم. اینکه طبقة متوسط اقلیت باشد بسته به نوع جامعه فرق خواهد کرد. در جامعه اشراف سالاری، طبقة متوسط به جرم پدید آوردن اشکال جدید زندگی(هنر، موسیقی و ...) طرد می‏شوند. بسیاری از صاحب‏نظران مطالعات انتقادی طبقة متوسط را گروهی آلت دست طبقة سرمایه داری و بی هویت فرض کرده‏اند.در برخی جوامع مسئله اقلیت‏های اجتماعی ـ اقتصادی نقش مهمتری بازی می‏کند و مثلا موضوعاتی چون تبعیض نژادی، مسئله فقرا یا تبعیض جنسیتی.

طبقة متوسط به این دلیل بخشی از اقلیت فرهنگی محسوب می‏شود که در جامعه ایرانی ما به عنوان «قشر دوم» یا «شهروند درجة دوم» محسوب می شود. گروهی که فاقد اصالت است، گروهی که به سنت‏ها پشت کرده و شادباشانه به استقبال فرهنگ غربی رفته.

اگر رسانه ها بخواهند گروهی را به عنوان مروج فرهنگ غرب نشان دهند، اگر بخواهند برای تهاجم فرهنگی مصداق بیابند، اگر بخواهند از پوشش‏های نامقبول نشانی بیاورند، اگر بخواهند افکار منحط غرب را مثال بزنند، اگر بخواهند عمال دست غرب را در سریال‏ها نمونه بیاورند و.... بی شک طبقه‏ای نخواهد بود جز طبقة متوسط.

کل سیاست‏های فرهنگی خصوصا در بیست سال گذشته با هدف مدیریت و کنترل این طبقه تدوین شده‏است. اما چه چیزی در این طبقه متوسط وجود دارد که این همه برای جامعه سنت  ـ محور ایرانی خطر آفرین تلقی شده است؟

شاید مفهوم مصرف بتواند راهی برای تامل بیشتر برای ما بگشاید.مصرف همان چیزی است که زیربنای هر دگرگونی اجتماعی فرهنگی در زمانه ماست و البته همین مصرف امری است که از کنترل حاکمان و قدرتمندان خارج است، مصرف به دموکراسی اجتماعی کمک می‏کند، مصرف امکان انتخاب فردی را باز می‏گذارد( و انتخاب که خود از عناصر مهم دموکراسی است)، مصرف تنوع می‏آفریند و به کثرت‏گرایی دامن می‏زند، مصرف نو آوری می‏کند، مصرف از سنتها فراتر می‏رود، مصرف تغییر ایجاد می‏کند، مصرف مد سازی می‏کند و این همه یعنی جامعه سنت ـ محور ایرانی از طریق مصرف آن چیزی می شود که سنت گرایان و محافظه‏کاران به آن تمایل ندارند.

همین مسئله است که طبقه متوسط این همه زیر ذره بین رفته است، از خوراک و پوشش تا افکار و اندیشه‏های این طبقه مسئله آفرین فرض می شود. ما در زمانه‏ای زندگی می‏کنیم که سبک زندگی(اگر سبکی در میان باشد) طبقات پائین( والبته سنتی مذهبی) به مثابه ایدئولوژی  خود را بر طبقات متوسط و مدرن تحمیل کرده است.در رسانه ها آن چیزی که ایده‏آل و مطلوب بازنمایی می شود همانا زندگی گروهای مذهبی ـ  سنتی جامعة ایرانی است. گویا تنها این شکل از زندگی است که با تهاجم فرهنگی غرب مبارزه می‏کند و راه نجات جامعه ما همشکلی کل جامعه با این شکل ایدئولوژیک زندگی است!


چه اتفاقی افتاده است؟

 

مهمترین سوالی که در این روزها میان هواداران ناراضی اصلاح طلب طرح می شود این است که " این ماجرا چه پایانی خواهد داشت؟"

 اکنون وضعیت به نقطه ای رسیده است که می تواند پایانش  ناامیدی مطلق هواداران اصلاحات باشد. همه آنانی که به دموکراسی باور داشتند و همه کسانی که معتقد بودند باید از راه فرایند انتخابات تغییرات مورد نظر را اعمال کرد امروزه ممکن است در تردیدی جدی بسر ببرند و افقی جدید را در پیش روی خود نبینند. در این روزهای یاس که بوی نا امیدی همه جا منتشر شده است گفت و گوهایی که با برخی از دوستان جامعه شناسم داشته ام خیلی به من کمک کرد که بر این موقعیت فائق آیم. همه گفت و گوها و تاملاتی که در این مدت داشته ام مرا به این نتیجه رسانده است که اصلاحات در این انتخابات به نتیجه مطلوب رسیده است. اگرچه در ظاهر و در چهار سال بعد(و شاید برای همیشه) از تسلط بر قوه مجریه ناکام مانده است اما اگر ثمره چهار یا هشت سال بعد اگر تنها این چیزی بود که در ماههای قبل و بعد از انتخابات بدان رسیدیم برای ما کافی است.

 اما باز خواهید پرسید که به راستی این ماجرا چه پایانی خواهد داشت؟ این تمنا در رسیدن به آخر گویا به خواستی عمومی بدل شده است و پاسخ این سوال نیز تقریبا بر همگان روشن است.اما نکته ای که از آن غفلت شده است این است که جنبش اصلاح طلبی و طبقه متوسط در ایران در کار ساختن چه امر جدیدی هستند؟ براستی چه رخدادی حول انتخابات به وقوع پیوسته است؟

من به جای پرسش رسیدن به آخر می خواهم به همین فرایند بودن توجه بیشتری کنم. مردم(طبقه متوسط) در این روزها چه کرده اند؟ جنبش مدنی اصلاحات در انتخابات دهم چه دستاوردی داشته است؟

در انتخابات دهم ما با جبهه بندی جدیدی مواجه شدیم و این جبهه بندی جدید در درجه اول ناشی از مفصل بندی جدید گفتمانی بین نیروهای سیاسی موجود در ایران بود. دیگر جامعه سیاسی ایران بین دو جبهه نیرومند راست و چپ تقسیم بندی نمی شود بلکه با جابجایی نیروها باید منتظر دسته بندی های نوینی بود که بر مدار دموکراسی(له یا علیه) شکل می گیرند. ای بسا بخشهایی از راست و چپ تشکیل گروههایی مشترک دهند یا آنکه استراتژی های جدیدی برای کنشهای سیاسی تدوین شود. دیگر مناسبات سیاسی پیش از انتخابات برای توضیح وضعیت جدید کفایت نمی کند. دیگر کنش ورزی های سیاسی به روال گذشته چندان کارایی نخواهد داشت. تقویت جامعه سیاسی به امری اجتناب ناپذیر بدل شده است.

دوم اینکه در رخداد اخیر نیروهای خاموش از طبقه متوسط به عنوان عاملان ضروری تغییر اجتماعی مورد نظر قرار گرفتند.در تبیین های جامعه شناسانه از این پس طبقه متوسط جایگاه جدیدی خواهد یافت. چرا که همیشه منتقدان مطرح می کرده اند که طبقه متوسط به تعبیر سی رایت میلزی اش نیرویی تن آسا و ترسو است و توان تبدیل شدن به نیروی تغییر را ندارد. همین طور یکی از مهمترین مشکلات روشنفکری عدم توانایی در بسیج منابع و نیروها بود. رخداد 22 خرداد برای اولین بار توانایی طبقه متوسط را نشان داد. بنظر من این مرحله یکی از آن دقایق حساسی بود که طبقه متوسط توانست اعلام موجودیت کند.

در جای خود خواهم نوشت که طبقه متوسط چه قبل و چه بعد از انقلاب در اعلام موجودیت خود ناکام ماند و هیچکس  نه تنها تولد این موجود مدرن را جشن نگرفت بلکه همیشه به مثابه تهدید آن را مورد نظر قرار دادند.

سوم اینکه امکان یک تجمع میلیونی و مردمی  مسالمت آمیز و مدنی دستاورد بزرگی است. این اعتراضات مدنی و مسالمت آمیز در چارچوب فعالیتهای تعریف شده خود زمینه تولد جامعه جدید ایرانی است. بعد از سالهای انقلاب این اولین باری است که نیروهایی درون جامعه مدنی توانسته اند اعتراضات خود را علیه دولت مستقر سازمان دهند و( اگرچه با پرداخت هزینه) جامعه مدنی را به جلو ببرند.

چهارم اینکه  نامیدی از انتخابات به عنوان تنها راه تغییر موجب یافتن راههای خلاقانه در جامعه مدنی برای ایجاد تغییرات دلخواه و مقاومت مدنی خواهد شد. دسته ای از اصلاح طلبان تاکید می کردند که انتخابات در ایران تنها راه تغییر است اما در این وقفه تاریخی انتخابات موقعیت گذشته خود را از دست داده است و راههای بی شماری ز طریق تقویت جامعه مدنی باید جست و جو شود تا پروژه بازسازی دموکراتیک جامعه به جلو رود.

دوباره از من می پرسید فرجام این اعتراضات چه خواهد شد؟ من پاسخ خواهم داد که انتخابات از موضوعیت خواهد افتاد(در صورت عدم ابطال) ، اوضاع در ظاهر آرام خواهد شد و منابع مشروعیت نظام تغییر خواهند کرد. اما من از شما خواهم پرسید آیا نمی بینید که جامعه ایرانی دیگر جامعه پیش از انتخابات نیست؟آیا ما دیگرگون نشده ایم؟ آیا نمی بیند سبز به مثابه نماد اعتراض (اگرچه همیشه در سنت علوی ماندگار بود) در جامعه مدنی ایرانی بازتولید شده است و ماندگار خواهد ماند؟ آیا نمی توان اعتمادی بیشتری به طبقه متوسط داشت؟