جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

یادداشت کاظم سهیل بر مطلب با هم بودن

 نوشته من با عنوان با هم بودن در زندگی شهری نظرات متنوعی داشته است. این یاداشت نظرات کاظم سهیل است بر مطب من. امیدورام بر اساس دیدگاه های انتقادی که ارائه شده بتوانم آن یادداشت را توسعه دهم و ابهامات آن را کمتر کنم.

 

.... نوشته زیر در مورد آخرین پست شما – تا زمان نگارش این متن- و با موضوع "در باب ضرورت شیوة با هم بودن در زندگی شهری" هست. ......

آقای دکتر فصلنامه "حرفه هنرمند" را می خوانید؟ اگر می خوانید که هیچ اگر نه می خواهم نظرتان را نسبت به شماره 36 این فصلنامه ( http://www.akkasee.com/news/14645) جلب کنم، آن هم دو سه مقاله اول آن؛ نگارششان بیشتر عامه پسند است تا زبان علمی، ولی خواندنش حداقل برای من بسیار لذت بخش بود.

قبل از آنکه دست روزگار مرا به تهران بکشاند و ساکن آن گرداند حس مشابهی نسبت به نویسندگان آن دو سه مقاله اول داشتم – و هنوز هم دارم-. حتما قبول دارید که تجربه لمس کردن شهر – به ما هو شهر (!)- با تجربه لمس تهران تفاوت زیادی دارد. و این فقط به تفاوت بین شهرهای درجه 3 و 4 مملکت ( مثل میبد یا زنجان یا مسجد سلیمان ) با تهران محدود نمی شود، تهران با مشهد و اصفهان هم خیلی فرق دارد.

( زیاده گویی می شود ولی برای من این تفاوت مثل فرق سرعت نور با سرعت های کمتر از آن مثل نصف سرعت نور یا حتی 0.9 سرعت نور است، شما حتما اطلاع دارید که برای ساکن ذره ای که سرعت 0.9 سرعت نور را داشته باشد، باز هم سرعت نور 300هزار کیلومتر بر ثانیه به نظر می رسد. وجه شبه این مثال را می توانید در مقایسه مشهد یا اصفهان با تهران بیابید؛ برای ساکن مشهدی – که حدود نصف جمعیت تهران جمعیت دارد، باز هم تهران یک غول جمعیتی است که مناسباتش با مناسبات تهران بسیار متفاوت است. از مقایسه میبد و زنجان با تهران که نمی شود حرفی به زبان آورد-.) کل این پاراگراف را به حساب یک جمله معترضه بگذارید.

با این حساب – اگر موافق باشید- می بایست این را به محتوای موضوع اضافه کرد که "شهر"ی که شما از آن سخن می گویید اگر دراین مملکت است لاجرم می بایست تهران باشد. اگر با این نتیجه موافق نباشید می بایست در این مورد با استدلال بیشتری صحبت کنم.

***

این که چه چیزی تهران را "تهران" می کند موضوع بسیار جذاب و قابل بحثی است. کسانی که در مورد این موضوع بخواهند صحبت کنند باید بین عوامل زیادی از قبیل جمعیت زیاد تهران، ماهیت سیاسی تهران، سابقه تاریخی تهران، وزن دانشگاه های تهران، یا حتی موقعیت استراتژیک و ژئوپولتیک ایران و دیگر موضوعاتی مانند آن صحبت کنند و فکر می کنم بحثشان بر سر این خواهد بود که کدام یک از این عوامل، "بیشتر" در تهران کردن تهران سهم داشته است.

اما دری که در آخرین نوشته شما بر خوانندگان باز شده است بر پاشنه خاصیت "شهر گذار" بودن تهران و اساسا بر شهروند بورژوای طبقه متوسط جدید الوجود(!) این شهر، میچرخد؛ که به نظرم می بایست بیشتر به آن پرداخته شود.

خاصیت غریبگی ای که به زعم شما وجوه خواستنی اش بر ابعاد ناخواستنی اش می چربد – و من هم شدیدا با آن موافقم- و در تهران مشهود است زاییده وجهی از تهران است که آن را شهر گذار کرده است؛ تهران جمعیت روز و شب دارد، بدین معنا که جمعیت روز تهران با جمعیت شب آن بسیار متفاوت است. ( جمعیت روز تهران به 13 میلیون نفر و جمعیت شب آن حدودا 8 میلیون نفر است- در بعضی از مناطق تهران تفاوت جمعیت روز و شب به 10 برابر می رسد ) این خاصیت تهران به نظر من بسیار زیاد بر بروز پدیده غریبگی به معنایی که شما از آن سخن نگفته اید کمک می کند. این جمعیت شناور همانهایی هستند به قول زیمل و روایت شما، اساسا برای ما وجود ندارند ما فقط در مترو بیشتر فشرده می شویم و در ترافیک بیشتری می مانیم و در صف بیشتر معطل می شویم ( و به همه اینها عادت کرده ایم ) و با خود می گوییم که لابد هستند دیگر! این احساس ما متعلق به زمانی است که از حوزه حریم ذهنی خانه مان خارج می شویم. در روز کاری، در خیابان و احتمالا محل کار.

بله، غریبگی ای که شما از آن سخن گفته اید در حیطه همین حریم ذهنی خانه و محله ما است و باز شدیدا به این موضوع وابسته است که زندگی ما در خانه 30 سال ساخت یک یا دو طبقه در ته کوچه بن بستی در منطقه 12 واقع شده و پدر و مادر ما هم در تهران متولد شده باشند یا اینکه در یک مجتمع 120 واحدی در منطقه 2 زندگی کنیم، مستاجر باشیم و تازه به تهران مهاجرت کرده باشیم یا در یک آپارتمان 4 طبقه در منطقه 6 یا ... شکل گرفته باشد. می بینید؟ دوباره همان موضوع سنت و تجدد به میان می آید. زندگی در جامعه سنتی هم در تهران وجود دارد و سوال اینست که برای شخص سنتی هم این "غریبگی" خوشآیند است؟ یا کمترین وجهی از خوشایندی غریبگی بر او مترتب است؟ من به عنوان کسی که در هر دو جامعه زندگی کرده ام می گویم که برای زندگی سنتی، غریبگی به هیچ وجه مطلوب نیست؛ غریبگی برای جامعه سنتی مترادف است با غربت، مترادف است با ترس پنهان و راهی است به سوی انزوا و در بعضی موارد بروز خشونت.

ولی به هیچ وجه منکر وجه خوشایند غریبگی به معنایی که شما استفاده کرده اید – و حتی در جاهایی غریبگی در معنای گم بودن در همان جمعیت شناوری که ذکر شد- نیستم. وجه خوشایند این غریبگی از مشخصات زندگی مدرن است – که می توان در شهروند بورژوای طبقه متوسط جدید الوجود(!) یافت- شهروند مذکور از ارزشهای جامعه سنتی فاصله گرفته است. تامین امنیت – و حس امنیت- او دیگر با آشنایی عدم غریبگی حاصل نمی شود؛ شهروند مدرن، امنیت را بر عهده دولت گذاشته است بنابراین – ناآگاهانه- دیگر نیازی به آشنایی با و تسلط بر تمام موجوداتی که می بیند، ندارد. حتی او دیگر برای برگزاری مناسک فرهنگی خود نیازی به طی کردن پروسه طولانی مدت و هزینه بر جامعه سنتی ندارد چرا که یا دیگر مناسکی برای انجام دادن ندارد و یا مناسک مختصر او نیازی به آشنا بودن و برقراری رابطه نزدیک با اعضای مناسک ندارد. او "با هم بودن" را در پارک ها، ورزشگاه ها، فرهنگ خانه ها، رستوران ها، پاساژ ها و بعضی از پرسه زنی های خود تجربه می کند. او "با هم بودن" را در دوستی های خود می بیند و دیگر رابطه فامیلی برایش رنگی ندارد.

شهروند مدرن به انتخابهایش اهمیت می دهد تا به چیزهایی که جبر محیطی بر او متحمل کرده است. او محل زندگی خود را با توجه به توان مالی اش، کیفیت مورد نظرش از محله و تصویر ذهنی آن، نزدیکی و دوری به محل کارش، اندازه و شکل و ظاهر خانه اش و .... انتخاب می کند. به همین دلیل است که دیگر نمی تواند نسبت به همسایه هایش – آن دسته از عواملی که محیط او را به پذیرشش مجبور کرده است- نمی تواند عرقی و علاقه پیشینه داری داشته باشد، او به طور پیشفرض با آنان دوستی می کند ولی این دوستی مسلما به حدی که جامعه سنتی از همسایه اش انتظار دارد نمی رسد. او ترجیح می دهد کلاهش را به احترام همسایه اش بردارد و دست او را به گرمی بفشارد ولی نیازی به ایجاد روابط صمیمانه تر نمی بیند. او حتی اسم همسایه اش را نمی داند و دوست دارد که کسی کاری به کارش نداشته باشد همان طور که کاری به کار کسی ندارد. او در محیط زندگی اش هم آشناست و هم غریبه. او این غریبگی را دوست دارد.

***

می شود گفت که مفهوم "آشنایی" و "غریبگی" آشنای جامعه علمی ما هست، به ما در زمان دانشجویی مرتب رجوع به ارزشهای جامعه سنتی را متذکر می شدند، می گفتند که قطعات باید طوری طراحی شوند که همسایه ها با هم غریبه نباشند، باید کالبد به نحوی باشد که حداقل مجبور باشند یکدیگر را ببینند نباید شهر طور باشد که آدمها را غریبه با هم بار بیاورد و برای ما از جامعه سنتی فکت می آوردند و الخ. امروز پس از گذشت 10 سال از آن روزها می دانم که این معیار ها نمی تواند در همه جا جوابگو باشد؛ جامعه امروز ما – حد اقل در تهران و حداقل در بعضی از مناطق آن- به غریبگی بیشتر از آشنایی نیاز دارد. من شهرساز می دانم که آشنایی به چه طریقی جاری می شود  ولی نمی دانم چطور می شود که غریبگی را – بدور از دشمنی و ترس- در کالبد شهر رسوخ داد. هر چند که معتقدم برای این کار نیازی به تغییر کالبدی نیست؛ برای مدرن بودن باید فقط مدرن شد، نمی شود آدمها را به زور مدرن کرد. اگر باید کاری کرد، پس باید کار دیگری کرد.

***

آقای دکتر این نوشته شما – مثل بسیاری از نوشته های شما – مرا به وجد آورد، آن را از ابتدا با شور و شوق مضاعفی خواندم تا مفهوم "با هم بودن"؛ و در انتها در مورد رای نهایی شما که گفته بودید :

"نباید جلوی فرایند تشکیل جامعه ایستاد، نباید برای باهم بودن حد و مرزهای زیاد تعیین کرد و نباید با هم­ بودن را تهدیدی برای جامعه فرض کرد. با هم بودن همانند خون در رگ­های جامعه است. اشکالی خلاقانه از با هم بودن ..... می­ تواند علاوه بر افزایش نشاط اجتماعی به تقویت اجتماع مبتنی بر غریبگی کمک کند. سیاست­های شهری موجود باید تغییر کند و جای خود را به سیاست­ها ی سهلگیرانه تری بدهد که امکان بیشتری برای حضور جمعی آدم­ها  فراهم کند. اگر جماعتِ تنها به تعبیر رایزمن فردِ منزوی و توده­ وار و غیر قابل اعتماد پدید می­آورد. باهم بودن، جامعة مسنجمی را موجب می­شود که در نهایت موجب تخفیفِ زحمت دولت و نیروهای نگاه دارنه جامعه می­شود. ....

باید بگویم رای نهایی شما به نوعی ایجاد این رابطه را بر دوش نهاد مسئول فرضی می اندازد. اینجاست که می شود این سوال را به صورت پر رنگ مطرح کرد که چطور؟ اگر شما خدا بودید سیاست های شهری را چطور تغییر می دادید که مردم را منجر به انتخاب این مسیر کنید؟ اصلا مگر می شود؟ به نظر من، این راه فقط از طریق وثوق به مدرنیته حاصل می شود و سیاستهای شهری ما لااقل به این خاطر نمی بایست عوض شوند، باید چرخ بزرگی بچرخد و دست عظیمی بیاید و فکر مردم را عوض کند تا شاید بتوان به این رهیافت، ره یافت.

می توان مدرن شد ولی نمی توان مدرن کرد.

 

کاظم سهیل


در باب ضرورت شیوة با هم بودن در زندگی شهری

 

  1.  اغلب تصور می­شود که تضعیف ِالگوی آشنایی و گسترش غریبگی است که شهرهای ما را به میدان انسان­های خودمدار بدل کرده است. بسیاری به یاد دارند که در گذشته آدم­های یک محل به این دلیل که همدیگر را می­ شناختند حسی از اعتماد و صمیمت را نیز تجربه می­کردند. اما در کلانشهر تهران، محله­ ها دیگر نه تنها مکانِ آشنایی­ نیستند بلکه مجمع غریبه ­هایی کاملا بیگانه از هم­ اند. بدین­ سان، آشنایی­ها در شهرهای ما بیش از اندازه رقیق شده و این ناشناسی است که الگوی غالب زندگی را تشکیل داده است. برخی بر این باورند که این ناشناس شدن جامعه است که مسئله ایجاد کرده است  از این رو، همواره حسی نوستالژیک به جامعة مبتنی بر آشنایی داشته اند. اکنون پرسش این است که ناشناسی تا چه اندازه باید به عنوان تهدیدی برای زندگی شهری به شمار آید؟  بر این باورم که الگوی ناشناسی به طور بالقوه نه تنها تهدیدی برای زندگی نیست بلکه این الگوی آشنایی است که  نقشی مخرب در زندگی روزمرة کنونی ما بازی می­کند. اما مهمترین جنبة مخربِ الگوی آشنایی برای شهرهای بزرگی چون تهران این است که قلمروهای خصوصی افراد در آن مدام به چالش کشیده می­شود. فقدان حوزة خصوصی مستقل و مداخله در همة عرصه­ ها به واسطة غلبة امر آشنا از ویژگی­های سودمند جوامع کوچک و سنتی است اما همین ویژگی برای جوامع بزرگ و شهرهای جدید  مخرب و ویرانگر است. درواقع، آنچه برای زندگیِ سنتی  مطلوب فرض می­شود برای زندگی ِجدید  نامطلوب است. الگوی آشنایی مبتنی بر زندگی گمینشافتی(جامعة سنتی) اینک نه تنها کمکی به زندگی شهری نمی­کند بلکه جنبة مخرب آن بر جنبه­ های سازنده­اش پیشی گرفته است. شاید یکی از دلایل بهم ریختگی عرصة خصوصی در شهرهای ایرانی را بتوان ناشی از غلبه همین الگو دانست. مسئله این است که استقلال حوزه خصوصی شهروندان تحت تاثیر منطق الگوی آشنایی زیر سوال رفته است.
  2. همانند الگوی آشنایی، مناسبات غریبگی نیز فی­ نفسه نه مطلوب است و نه مخرب. غریبگی از دو وجه برخوردار است  یک وجه مطلوب که خود را در نقش­های مثبت  و یک وجه نامطلوب که خود را در نقش­های منفی نشان می ­دهد. وجه مثبت آن همانند روابط همسایگی، فرد را در مرز پیوندهای قوی و ضعیف قرار می دهد. وجه دیگر و البته منفی،  وجه خصمانة آن است که فرد را به کل از پیرامون خود جدا می­سازد.  زیمل در مقالة معروف خود با عنوان «غریبه» معتقد است که غریبگی  شکلی از رابطه  و کنش متقابل است بدین سان همواره، غریبه در یک ارتباط متقابل با ما قرار دارد. به این معنا افرادی که با آنها ارتباط نداریم  برای ما غریبه محسوب نمی­شوند چرا که اساسا برای ما وجود ندارند.  پس وجه غریبِ غریبگی این است که شهر مملو از  انسان­هایی شود که دیگر نه با هم غریبه بلکه آشنایانی غریب باشند یعنی مجموع انسان­هایی که در حلقه ­های خانوادگی و محفلی خود عمیقا آشنا باشند و در حلقه­ های بزرگ­تر جامعة شهری عمیقا غریب بنظر ­رسند. روابط همسایگی و محلی در شهرهایی چون تهران بیشتر واجد خصلتی منفی از غریبگی شده ­اند و از خصائص مثبتِ غریبگی فاصله گرفته­ اند. شهروندی اگر یادآور شبکة کنش متقابلی از انسان­های غریبه باشد ما در وضعیت کنونی با افرادی مواجه ­ایم که با یکدیگر جز در حلقه­ های کوچک، روابط اجتماعی متقابل ندارند. زیمل افرادی که به هیچ وجه با آنها ارتباط نداریم را  با ساکنان دب اکبر مقایسه می کند. این همان شکلی است که غریبه ­های شهری مورد نظر ما ممکن است بدان سمت میل پیدا کرده باشند. پیش از این، از تهران به عنوان شهری با ارتباطات ضعیف سخن گفتم اما اینک می­خواهم تاکید کنم که فقدان آن ارتباط مانع شکل گیری غریبگی به معنای همسایگی یا شهروندی شده است و از این رو به تعبیر پرویز پیران فضای خصم در زندگی شهری دائما در حال بازتولید است. شهری که ما با مردمانش ارتباط و کنش متقابل نداریم درواقع برای ما چونان ساکنان دب اکبر خواهند بود. در نهایت، باید اشاره کنم که  هم الگوی آشنایی موجود در شهرها که مبتنی بر سرمایه ­های درونی و خانوادگی است  و هم الگوی غریبگی موجود که بر ناشناسی و بیگانگی و بی ­اعتمادی مطلق تکیه دارد الگوهایی ­اند که جنبه ­های مخرب­شان بیشتر از جنبه ­های سازنده در زندگی امروز شده است.
  3. برخلاف برخی که معتقدند برای بازسازی دنیای صمیمیِ شهر باید دوباره به الگوی آشناییِ روابط نزدیک شد من معتقدم که برای ترمیم روابطِ همسایگی و مناسبات متقابل در شهرها باید بر الگوی غریبگیِ مبتنی بر شهروندی تاکید کرد. بنظر می­رسد گروه­هایی که در پی تقویت محله­ ای هستند  بیشتر تابع الگوی آشنایی­ اند اما الگوی آشنایی جز در مقیاس کوچک نمی­تواند مفید واقع شود و  الگوی محله­ های جدید شهری در مقیاس­های بزرگ­تر باید بر مبنای الگوی غریبگی شکل گیرد. الگوی آشنایی  همان طور که گفته شد، برای جوامع کوچک که مبتنی بر تشابهات زیاد است کاربرد دارد، جامعة گسترده و بزرگ که بر مبنای تفاوت­های موجود میان آدم­ها شکل گرفته است دیگر نمی­تواند براساس الگوی مشابهت و آشنایی استوار شود. در عوض الگوهای آشنایی زندگی در شهرهای ما  موجب شکل ­گیری روابط بستة درون گروهی و مانع ارتباط گسترده با شهروندان غریبه شده است. درواقع، سرمایة درون­ گروهی و الگوی مبتنی بر آشنایی مانعی در راه استقرار زندگی شهری مستقل از خانه به شمار می­رود. اینکه در ایران سرمایه­ های درون ­گروهی بیشتر درون خانواده مستقر است سودمندی­های خاص خود را دارد از جمله اینکه در برابر جامعة عریان از فردِ تنها به دفاع بر می­خیزد. اما هنگامی که پای تقویت جامعه به میان می­آید قدرت گرفتن یکسویه این سرمایه می­تواند نقشی مخرب بازی کند. مثلا سرمایة درون خانوادگی می­تواند سرمایة برونی و حریم­ خصوصی شهروندان را تخریب کند. زندگی شهریِ جدید نیازمند حفظ حریم­های خصوصیِ شهروندان است در عوض، الگوی آشنایی(به خصوص در شکل خانوادگی)  با مداخله در حریم شخصی فرد همراه است. بسیاری از مشکلات جامعة ما در رابطه با شهروندی و فردِ آزاد به این امر بر می­­گردد که همة افراد و گروه­ها و از جمله دولت به دلیل آشنا بودن و نزدیکی به افراد در همة مسائل فرد مداخله می­کنند و نمی­گذارند غریبه­ های­ شهری زندگی خود را بنا سازند. در غریبگی خاصیتی نهفته است که همزمان هم اعتماد متقابل و  هم حفظ حریم­های شخصی را  در بر می­گیرد برای کاستن مناسبات خصمانه تقویت دو عنصر اعتماد متقابل میان آدم­های ناشناس و استقلال حوزة خصوصی افراد ضروری محسوب می­شود. 
  4. همان­طور که می دانیم روابط شهروندی در خانه ­ها شکل نمی­گیرد. خانه جای شکل گیری روابط آشنایی است، روابطی که آلفرد شوتس با نام روابط مایی(we relation) از آن یاد می­کند. اما روابط آنهایی که مبتنی بر روابط غریبگی است  در فضایی غیر از خانه شکل می­گیرد.  ما اساسا به کمک روابط آنهایی ( که مبتنی بر غریبگی است) شهروندی مدنی می­شویم. اما برای پدید آمدن مناسبات مبتنی بر غریبگی و تقویت وجه مثبت آن باید به شیوه با هم بودن در شهر توجه بیشتر کنیم. در قدم اول باید به چیزی فراتر از باهم با بودنِ خانوادگی بیندیشیم  و این مفهوم را به سطح روابط بین افراد در شهر گسترش دهیم.  تحقیقات نشان می­ دهد که بخش قابل توجهی از شهروندان در محله­ ها با یکدیگر ارتباط ندارند و همین طور روابط همسایگی نیز در عمل شکل نگرفته است و شکل غالب «با هم بودن» در الگوی خانوادگی متمرکز شده است. با هم بودن ، مفهوم کلیدی و دریچه­ای برای ترمیم جامعة جدید است. با هم بودن، خودخواهی را کم، اعتماد متقابل را تقویت و بدبینی­ها ­را از ذهنیت افراد می­ زداید و افراد را به شهروندانی قابل اعتماد بدل می­ سازد. با هم بودن نه تنها تقویت کننده بلکه سنگ بنای یک جامعه نیز هست. نباید جلوی فرایند تشکیل جامعه ایستاد، نباید برای باهم بودن حد و مرزهای زیاد تعیین کرد و نباید با هم­ بودن را تهدیدی برای جامعه فرض کرد. با هم بودن همانند خون در رگ­های جامعه است. اشکالی خلاقانه از با هم بودن که این روزها توسط مردم در پارک­ها یا هر فضای عمومی دیگری ایجاد می­شود می­ تواند علاوه بر افزایش نشاط اجتماعی به تقویت اجتماع مبتنی بر غریبگی کمک کند. سیاست­های شهری موجود باید تغییر کند و جای خود را به سیاست­ها ی سهلگیرانه تری بدهد که امکان بیشتری برای حضور جمعی آدم­ها  فراهم کند. اگر جماعتِ تنها به تعبیر رایزمن فردِ منزوی و  توده­ وار و غیر قابل اعتماد پدید می­آورد  باهم بودن، جامعة مسنجمی را موجب می­شود که در نهایت موجب تخفیفِ زحمت دولت و نیروهای نگاه دارنه جامعه می­شود. جامعة ما برای تداوم حیات خود به الگوی غریبگیِ زیست در شیوه­ های جدید با هم بودن محتاج است.

 



[i] این یاداشت پیش از این در هفته نامه شهروند چاپ شده است


خشونت و زندگی روزمره

 

 

1. خشونت­های جاری در زندگی روزمره ایرانی باید بیش از هرچیز به عنوان یک نشانه دیده شود. آنچه در فهم این نشانه به کمک ما می­آید  جمعی شدن عمل خشونت و دیگر ترکیب به هم پیوسته مثلثِ خشونت، سکس و لذت است. این مثلث چه آنکه فاعلانش به صورت جمعی به آن مبادرت ورزند و چه به صورت جمعی آن را تماشا کنند  یک معنا را برجسته می­کند: جمعی شدن خشونت در ایران.  شاید "خشونت از طریق تماشاگری"، تنها طلیعه­ ای برای به فعلیت رسیدن اشکال دیگرخشونت­ در ایران بوده است. آن زمان که فیلم­ها و کلیپ­های خصوصی شهروندان دست به دست می­گشت و حسی از لذت و کنجکاوی را پدید می ­آورد در واقع تجاوز و مثلث مفهومی ذیل آن در بطن جامعه نهادینه می­شد. اکنون اتفاق تازه­ای نیفتاده است "تماشاگری متجاوزانه"  خود را به سطح  "کنشگری متجاوزانه" ارتقاء داده است و خشونت­های خرد در زندگی روزمره از زیر پوست جامعه بیرون آمده ­اند. اما این عیان شدن را نباید صرفا در حد یک بیماری فرض کرد بلکه می­توان نشانه­ ای از خشونت­های وسیع­تر دیگری در آینده در نظر گرفت که اینک جامعه آبستن آن شده است.  
 
2. میشل هانکه، کارگردان اتریشی، در روبان سفید،  تصوری دهشتناک از جامعه­ای بیمار و پرخشونت را نشان داده است. فیلم که به دهکده­ای در شمال آلمانِ قبل از جنگ جهانی اول اشاره دارد، نشان می­دهد که چگونه جامعه در بطن خود حوادثی خشونت بار و خونین را حمل می­کند. رخدادهای مرموز، قتل، خشونت و دیگر آزاری، زندگیِ روستائیان را احاطه کرده است بدون آنکه روستاییان و پلیس بتوانند سر نخ ­هایی از آن بدست آورند. هانکه به ما می­گوید که چگونه خشونت­های سرگردان در جامعه، در نهایت  بخشی نهادینه شده از جامعه­ ای شده­ اند که شخصیت­های اقتدارطلب و سیستم­های سیاسی متناسب با آن را پدید آورده ­اند. به خصوص اینکه، وقتی در یک جامعه  سکس با خشونت پیوند می ­یابد تجاوز بیشتر خصلتی تفریحی و تفرج گونه می ­یابد. به همین ترتیب از وقتی که فیلم­های خصوصی، مشتاقانه در ایران توسط مردم دیده می­ شد تا زمانی که تجاوزِ جنسی خصلتی جمعی به خود گرفت گروه­های متجاوز همانند شخصیت برخی فیلم­های کوبریک( چون پرتقال­کوکی) نه تنها خشونت و سکس را با هم ادغام کرده ­اند بلکه آن را به عملی لذتبخش و سرگرمی ساز بدل کرده ­اند.  اکنون تو گویی نیروهای سست و شکننده اجتماعی، ماهیت شهوانی خود را نشان داده ­اند.  آیا چنین رویداد سبعانه­ ای را می­توان نشانه­ ای از واپس روی مجدد جامعه به توده ­های غیرعقلانی و خشونت طلب دانست؟
3. خشونت، شکل معمول کنش در جامعه ­ای است که برقراری ارتباط سالم در آن  ناممکن شده است.  اگر گفته شود جامعه ایران در طول سال­ها تجربه مدرن­ سازی در ایجاد جامعه ­ای تعاملی و ارتباطی توفیقی نداشته است بیراه نرفته ­ایم. در برخی تحقیقات اجتماعی و شهری نشان داده شد که  بیش از 50 درصد تهرانی ها  با افراد محله خود  بی ارتباط هستند(کاظمی 1390) و  بیش از 80 درصد مردم ایران عضو هیچ گروه اجتماعی و انجمنی اعم از انجمن­های فرهنگی، ورزشی، هنری، سیاسی و...  در جامعه نیستند ( گودرزی، 1387). همین طور، تحقیقات ملی در یک دهه پیش نشان داده است که حدود 80 درصد مردم، جامعه خود را دروغگو، ریاکار، چاپلوس و غیرقابل اعتماد می­دانند.  روشن است که این بدبینی و بی ­اعتمادی به جامعه، نتیجه فقدانِ ارتباط و عضویت در نهادهای مدنی و سایر عضویت­های اجتماعی است. هرجا میزان ا­رتباط مردم با یکدیگر افزایش یافته، حسن خلق و سعه صدر هم بیشتر شده و شهروندانی مسئولیت­ شناس نیز پدید آمده ­اند. اما در حال حاضر، خشونت تنها کنش معقول آدمیانی است که در برقراری یک ارتباط سالم محروم یا ناتوان نگاه داشته شده ­اند. فرهادی در جدایی نادر از سیمین این نکته را به خوبی نشان داده است که چگونه جدایی آدم­ها با ناتوانی آنها در برقراری یک ارتباط عقلانی گره خورده است.  همان طور که دیدیم، خانواده به عنوان تنها تکیه ­گاه اجتماعی موجود، در این  فیلم متزلزل و نا آرام نشان داده می­شود. باید اضافه کنم که خانواد یکی از معدود نهادهایی است که دولت  با تردید و امید به آن می نگرد و سعی می­کند  با بزرگ نمایی نقش آن همچنان جامعه را به هم متصل نگاه دارد بدون آنکه اجازه برساخته شدن گروه بندی­های جدید در جامعه داده شود. می­­شود گفت که جدایی نادر از سیمین استعاره­ای است از جدایی­های وسیع­تر در سطح جامعه  یعنی جدایی طبقات اجتماعی، دولت و مردم، و توده ­ها از یکدیگر. جامعه ­ای که توان ایجاد ارتباط با یکدیگر را از دست داده و سرنوشتش به جدایی ختم شده است راهی جز خصومت، بدبینی و دشمنی برایش باقی نمانده است. اکنون می­ فهمیم که به جای رسیدن به جامعه برادرانه و همدلانه، جدایی و نفرت و بدگمانی بر ما مسلط شده است. اما مشکل از آنجا شروع شده است که برای رسیدن به جامعه ­ای سالم و اخلاقی به جای گسترش نهادهای مدنی که مقوم فردیت هستند از نهادهای سنتی چون خانواده مدد گرفته ­ایم که مضمحل کننده فردیت است. خانواده، دولت و نهادهای فرهنگیِ سنتی در بازسازی جامعه اخلاقی ناتوان­اند. نه فقط به این دلیل که چنین نهادهایی قدرت گذشته خود را ندارند بلکه به این دلیل که نهادهای سنتی کارویژه خاصی در جامعه جدید ندارند.  به دلایل مختلف  جامعه جدید دیگر با زلفِ آشفته خانواده و با رخساره برافروخته دولت، سامان نمی­یابد که هم پای خانواده ناتوان و هم دوش دولت خسته است. این نکته­ ای است که دورکیم  بیش از صد سال پیش در مورد  پیدایش جوامع جدید گفته بود. تمام سخن این است که روابط جدید در جامعه به کلی از جنسی متفاوت است و تنها خودِ جامعه از طریق سازوکارهای انجمنی یعنی گروه بندی­های اجتماعی جدید می­تواند گرد و غبارهای پراکنده ایجاد شده را مجموع گرداند.  دورکیم به درستی گفته­ است که گروه، خودخواهی­های فردی را کمرنگ و منافع جمعی را تقویت می کند. اما متاسفانه کارکردهای اجتماعیِ حیات بخش گروه همواره در معرض تهدید خوانشی سیاسی قرار داشته است.  
دورکیم در تقسیم کار می­نویسد: « ... گرد و غباری از افراد سازمان نیافته [در جامعه] که سیطره همه جا حاضر دولت می­ کوشد از پراکنده شدن­شان جلوگیری کند و همه را با هم نگاه دارد، به راستی هیولایی ترسناک است از دیدگاه جامعه ­شناسی. زیرا فعالیت جمعی  همیشه بغرنج­تر از آن است که... دولت بتواند بیانگر کامل آن باشد وانگهی دولت از افرد بسیار دور است... پس در جایی که دولت تنها محیط موجود برای آشنا شدن افراد با حیات مشترک است، افرد ناگزیر از آن فاصله خواهند گرفت و از هم جدا خواهند شد و جامعه نیز به همین نسبت رو به تجزیه خواهد رفت. ... [جامعه] در صورتی باقی خواهد ماند که میان دولت و افراد مجموعه­ ای از گروه­های ثانوی وجود داشته باشد» (ص 32)  وی همین طور تاکید می­کند که این گروه­های ثانوی صرفا نقش میانجی ندارند بلکه نقش برساختن فرد متمدن و شهروند را نیز ایفا می­کنند. «هر جا گروهی تشکیل می­شود نوعی انضباط اخلاقی هم به وجود می ­آورد... از گروه گرمایی بر می­ خیزد که دل­ها را گرم می­ کند... دریچه دل­هارا به روی مهر و علاقه می­ گشاید و یخ خودخواهی­ ها را آب می­کند»(ص 30). این آخری یعنی آب شدن یخ خودخواهی­ ها امری است که جامعه ما بدان نیازمند است. امری که به لحاظ جامعه ­شناختی ممکن نمی­شود مگر آنکه شهروندان در فضاهای اجتماعی مدنی پرورش یابند و در بستر گروه­های اجتماعی جدید به نوعی کف نفس دست یابند.  راه حل همان چیزی است که دولت از آن می ­گریزد و آن را به اشتباه خطرناک می­ انگارد یعنی تقویت وجود گروه بندی­هایی  مستقل از دولت که مردم را پرورش دهد،  توانمند سازد و خصلت جامعه ­گربزی آن را تعدیل کند.

اما اینک، جامعه ­ای که مردم آن با یکدیگر بی­ ارتباط هستند و خانواده نیز هنوز تنها نهاد حافظِ فرد محسوب می شود، نه تنها شهروند نخواهد داشت بلکه با توده ­هایی مواجه خواهد بود که  قدرت ارتباطی خود را ازدست داده و به چشم خصم در یکدیگر نظر می­کنند و خشونت بخشی اجتناب ناپذیر از رفتار آنها محسوب می­ شود.  خشونتی که  اگرچه اینک به شکل سرگرمی ­های ترسناک رسانه ­ای ظاهر می­شود  اما در آینده در شکل حوادثی ویرانگرتر ظاهر خواهد شد. 
.

این یاداشت پیش از این در هفته نامه شهروند به چاپ رسیده است.


زندگی در ملال

      1.     در پژوهشی با عنوان «نگرش ها و سلامت اجتماعی شهروندان » که در پائیز 1388  در شهرداری انجام شده است    2/93 پاسخگویان گفته ­اند چیزهای شادمان ساز یا خوشحال کننده اندکی پیرامون زندگی شان وجود دارد. این نتیجه وقتی با نتایج تحقیقات سازمان غیر دولتی بنیاد اقتصاد جدید تحت عنوان نقشه سیاره شاد مقایسه می­شود مورد تایید قرار می­گیرد. این موسسه سه وضعیت قرمز و زرد و سبز را برای کشورها ترسیم کرده است. رنگ سبز نشانه وضعیت متعادل زندگی است. بر اساس نتایج تحقیقات این موسسه،  ایران در وضعیت زرد یعنی هشدار قرار دارد.  در میان 178   کشور  که در 2006  بررسی شده­ اند رتبه ایران 67  و در میان 143  کشور  که در 2009 مورد مطالعه قرار گرفته­ اند رتبه ایران در پلکانی نازل تر  یعنی رتبه 81 قرار گرفته است. البته در گزارش این مرکز آمده است که بالا بودن شادی در یک جامعه ضرورتا با درجة توسعه یافتگی یا بالا بودن تولید ناخالص ملی همراه نیست. بنابراین باید بدانیم که جامعة شاد به چیزهایی بیش از درآمد و سرمایه وابسته است. همین نکته است که پای روان­شناسان و جامعه­ شناسان را برای تحلیل­ شادی در جامعه به وسط می­ کشد. اما آنچه در بدو امر مهم بنظر می­رسد نه پایین بودن درجة نشاط بلکه رشد نزولی میزان شادی و افت کلی رضایت از زندگی در بین مردم است. 
      2.      اگرچه دلایل روان­شناسانة ناشادی مردم در جای خود باید توسط متخصصان پی­گیری شود اما ناشادی صرفا مقوله ­ای روانشناسانه نیست بلکه جامعه­­ شناسان آن را به عوامل متعددی چون شکل روابط اجتماعی، فضاهای موجود، برنامه ­های فراغتی و سبک زندگی، سیاستگذاری­های دولتی در زمینه فراغت و شادی مردم و نظایر آن مرتبط می­کنند.  هر چند در این یادداشت نمی­توان به همه عوامل در سطح وسیع نظر انداخت اما می­توان  به برخی مولفه­ ها توجه بیشتری کرد. ابتدا می­توانیم به تعارضاتی میان شادی فردی و آسایش جامعه اشاره کنیم. در مرتبه دوم، بر ارتباط میان ناشادی در بین مردم با فضاهای عمومی فراغتی موجود تامل کنیم و آخر به سیاستگذاری­های شادی و ایدئولوژیک شدن آن در جامعه بپردازیم.  
      3.      چرا شادی­های فردی عمدتا در تعارض با آسایش عمومی قرار می­گیرد؟ شکل شادی­های فردی در ایران از دو خصیصه برخوردار است اول خصلت نمایشی بودن  و دوم  تجاوز حریم خصوصی به عرصه عمومی. در زمینة نمایش شادی باید بگوییم که مردم عمدتا تمایل دارند به شادی­های فردی خود جنبة نمایشی بدهند و این بدان معناست که وجهی از این شادی جنبة تظاهری دارد. اینجاست که می­توان با وام گرفتن از مفهوم تورشتاین­ وبلن  از شادی تظاهری سخن گفت.  پیش از این وبلن از مصرف تظاهری سخن گفته بود اما شادی نمایشی علاوه بر وجه تظاهری آن خصلت متجاوزگرانه­ ای نیز دارد که مبتنی بر آن  بدون توجه به حریم عمومی همه فضاهای شهری را حیاط خلوت خانة خود فرض می­کند. بنابراین به مولفة دوم نزدیک می­شویم که بر اساس آن،  مردم کارهایی را که در عرصة خصوصی باید انجام دهند به عرصة عمومی می­کشانند. بدین ترتیب، استقلال عرصة عمومی بارها به واسطه فعالیت­های خصوصی مردم به چالش کشیده می­شود. مردم با صدای بلند در شهر تنفس می­کنند (صدای بلند موسیقی، بوق پی در پی ماشین­ها، برگزاری جشن ازدواج در خیابان­های شهر، توقف یا حرکت در هر مسیری که صلاح بدانند و... ) همان طور که پیش از این گفتیم الگوهای زیستِ مردم در شهر تابع الگویی خانوادگی یا شخص محور است و اساسا امری به نام حریم شهر و استقلال و احترام به آن برای مردم موضوعیت ندارد. آنها بیشتر شهر را ضمیمه ­ای از خانة خود می دانند و هر آن­گونه که ارادة فردی اقتضا کند می­تواند در شهر به انجام رسد. شهر با قواعد و قانونِ عام و  مشترک  مشخص می­شود اما مردم هریک قواعد و قانون خاصِ خود را در شهر پیاده می­کنند و همین­ جاست که شادی­های فردی مردم  با آسایش جمعی در تعارض قرار می­گیرد. اما در این میان به دلیل در هم ­تنیدگی تعارضات مدنی با تعارضات ایدئولوژیکِ دولت، حل چنین مسائلی در عمل بی ­نتیجه مانده و موضوعی که در این میان مغفول مانده ، شادی­های جمعی برای جامعه ­ای است که بهانه اندکی برای از این دست شادمانی­ها دارد. تنها شکل شادی­های جمعی در ایران را می ­توان در مناسبت­های مذهبی دید که بیشتر از آنکه فعالیتِ جمعی کنشگرانه باشد، فعالیت جمعی تماشاگرانه است به گونه­ ای که  مردم بیشتر در مقام تماشاگر در چنین موقعیت­هایی حاضر می­شوند. اکنون که کنشگری شادمانه از میان ما رخت بربسته است و در بهترین حالت شادمانه زیستن بدل به موقعیتی تماشاگرانه شده است، جامعه بیش از پیش مستعد خشونت و تجاوزگری شده است.
      4.       از سوی دیگر، نشاط فردی و اجتماعی نیز با امر عمومی و فضاهای شهری پیوندی ناگسستنی دارد. فقدان فضاهای عمومی مطلوب در شهر موجب می­ شود نشاط با پدیده خود مداری و دیگرآزاری مرتبط شود و این­گونه فرض شود که شادی در زندگی فردی می­تواند پیامدهای مخربی برای زندگی جمعی داشته باشد. نمونه ­ای از این امر را می­توان در تفریح سواره یعنی تفریح از طریق اتومبیل شخصی دید. شکل موجود نشاط فردی در شهرهای ما خود نتیجه فقدان فضاهای جمعی و البته شادمان­ ساز است. چنین فضاهایی است که  نه تنها می­تواند شادی را در بین مردم تقویت کند بلکه شهروندان را برای شکلهای جمعی و متعادل­تر شادی تربیت کند.  اما در حال حاضر، فضاهای فراغتی در دسترس برای مردم ، هم اندک است و هم ناعادلانه توزیع شده است. دلایل این امر را می­توان در تعریف از شکل فراغت مردم، عدم اهمیت به فرهنگ فراغت در میان مردم،  رویکرد کمال­ گرایانه به فراغت، توجه یکسویه به برخی از فضاهای فرهنگی و مذهبی و غفلت از سایر فضاهای مورد نیاز و مهمتر از همه ایدئولوژیک شدن فراغت و شادی در ایران به شمار آورد. هریک از مولفه ­هایی که ذکر کردیم خود محتاج توضیحی مبسوط­ اند که اینجا صرفا به مولفة ایدئولوژیک شدنِ فراغت و شادی اشاره می ­شود.
      5.        شادی با لذت در آمیخته است اما هم شادی و هم لذت امری کیفی و محتاج معناگذاری از سوی مردم و گروه­های قدرتمند در جامعه است.  در اغلب جوامع به لحاظ اخلاقی و در معنای کلی به دلایل سیاسی لذت­ها به دو دسته خوب و بد تقسیم می­ شوند. در جامعة ما نیز  این تقسیم بندی­ها به شکلی حاد پدید آمده است. عمدتا این­گونه بوده است که تحت تاثیر نوعی اخلاق زهدگرایانة اخروی،  لذت­های مرتبط با بدن لذت­هایی پست و لذت­های مرتبط با روح لذت­هایی معنوی و والا فرض شده ­اند.  این گونه بوده است که  لذت­های مادی و مرتبط با بدن به دلیل تقبیح شدن از طریق سیاست­های اعمال شده به حاشیه رانده شده ­اند و در اشکال زیر زمینی به حیات خود ادامه داده اند. گویا این تصورِ غلط از شادی همیشه وجود داشته است که شادی با نوعی بی­ قیدی همراه است و برعکس غم نوعی معنویت را باخود به همراه دارد. در چنین جامعه­ ای، شادی­هایی خوب و مشروع  فرض می­شوند که  جامة غم آلود بر تن کنند و از سنگینی و حزن خاص خود برخوردار باشند. مبتذل پنداشتن شادی­های به اصطلاح زمینی و این جهانی(لذت­هایی چون قدم زدن، دیدن و دیده شدن، سبک­های زندگی و مد در پوشش، سبک­های زندگی خوردن و تغذیه، تفریح و تفرج و انواع بازی­ها و نظایر آن )  به گسترش روحیة ملال و کسالت در زندگی روزمره منجر شده است.  از سوی دیگر،  بسیاری از اشکال فراغتی که به بزرگسالان مرتبط است در برنامه­ های فراغتی به جوانان تحمیل می­شود. بهترین تعبیر این است که بگوییم ایران جامعه­ ای جوان اما با  فرهنگ مسلط بزرگسالان است. چنین سلطه­ ای خود علتی مهم جهت  ملال­ آور شدن زندگی فراغتی جوانان شده است. بنابراین در اینجا بر دو نکته تاکید داشته ­ایم: یکی باز گذاشتن حریم غم برای تجاوزگری به عرصه­ های شادی زندگی و دیگر بزرگسال­ سازیِ روحیة فراغتی جامعة جوان در ایران. به گمان من می توان نتیجه این سیاست­ها را در وضعیت فعلی جامعه مشاهده کرد . شادی های هرچه بیشتر به زیر زمین پناه برده­ اند و خشونت­ها و افسردگی و تجاوز به روی زمین آمده ­اند.
      6.       اما ایدئولوژیک شدن شادی به چه معناست؟ به نظر من شادی ایدئولوژیک را  می­توان در چند خصیصه مهم توده ­وار شدن ، یک شکل شدن،  دولتی شدن و ارتباط دادن شادی با کمال جست و جو کرد. وقتی می­گوییم  شادی در ایران توده ­وار شده  به این معناست که تفاوت در موضوع، شکل و اجرای شادی نادیده گرفته شده و سیاست­های شادی به گونه ­ای یکدست است که مرزهای طبقاتی، قومیتی ، مذهبی، سنی و جنسیتی را محترم نمی ­شمارد و گمان می­کند که برای همه اقشار می­توان یک الگوی واحد را به کار بست. حاصل کار چیزی جز  نمایش شادی و به خصوص تقویمی شدن شادی نخواهد بود. خصلت دیگر شادیِ ایدئولوژیک پیوند آن با مفهوم کمال و فرهیختگی است. در این منظر، آن شادی ­ای که کمال در پی نداشته باشد نه تنها شادی نیست که امری مبتذل است. در این نگاه،  برای رسیدن به پیامدهای مطلوب یا آنچه کمال بشری نام گرفته است شادی باید شکلی خاص به خود بگیرد. حاصلِ کار  به هم ریختگی روانی مردم است. به­ عبارتی وضعیتی پدید آمده است که هنجارهای مردمی شادی با هنجارهای رسمی شادی در ستیز است، همین امر رسیدن به جامعه­ ای شادتر را مشکل کرده است. جدای از تکثیر زمان­ها و مکان­های شاد توسط شهرداری ها باید اتفاق­های مهمتری هم بیفتد که برخی از آنها را می­توان ذیل مولفه­ هایی چون این جهانی­ شدن شادی،  مشروعیت دادن به الگوهای متکثر شادی و غیردولتی کردن آن جای داد.

[1] این یادداشت پیش از این در هفته نامه شهروند امروز
شماره 6 چاپ شده است.

 


در باب تهران و تهرانی بودن

 

1.تهران از نگاه من شهر بی­تاریخ است. بر خلاف شهرهای بزرگ دیگر ایران(مانند اصفهان، شیراز و...) که پیشینه سنتی نیرومندی دارند تهران " متولد دوره مدرن"  است. از این رو می­توان چنین شهری را نمادی برای مدرنیته ایرانی دانست. تعارضات و همسازی های درون آن، خلق تجربه های جدید، شکوفایی طبقات جدید، شکل گیری فضاهای مدرن شهری، همه می­توانند نمادی از مدرنیته شهری ایرانی باشند. شاید به همین دلیل است که اسطوره تهران به عنوان نماد مدرنیته در تمامی فیلم­های سینمایی ما موج می­زند. تهران نقطه آغاز مدرن شدن ما به حساب می آید. جنبش مشروطه و فتح تهران یک نقطه آغاز بود بعد از آن هرچه به جلوتر آمدیم همزمان با تغییر ظاهر شهر، شکل آدمها نیز به تدریج عوض می شد، روزنامه و  سینما  و رسانه های دیگر به میان زندگی مردم آمدند، تهرانی ها به تدریج با نظامی اداری همسفره شدند که برای شان تفکیک کار  از فراغت روزانه و  فراغت آخر هفته را معنادار می کرد. به تدریج که فراغت اشکال متنوع تری به خود می گرفت، شهر متناسب با تغییر ذائقه مردم فضاها و حیات روانی خاص خود را پدید می آورد.خیابانهایی که آدمها در آن فراغت خود را صرف می کردند، مراکز فرهنگی جدیدی که هویتهای نوین به آدمها می بخشید، سازمانهای اداری بزرگی که آدمها در آنها در موقعیتهای شغلی جدید بازجایگری شدند، فضاهای که نقش های جدیدی برای زنان و جوانان تعریف می کرد. رویدادهایی از این دست گویا عالم و آدمی دیگر پدید آورد و طبقاتی ایجاد کرد که هویت خود را از شهر جدید می گرفتند. این همان چیزی است که ما از پیوند میان تهران و شکل گیری طبقات متوسط جدید سخن می­گوییم. خلق و ظهور طبقه متوسط شهری با ظهور تهران همزمانی داشته است. هرچه طبقات متوسط گسترش می یافتند تهران بزرگتر و مدرن تر می شد.

2.زندگی در تهران همانند همه کلان شهرهای مدرن عقلانیت خاص خود را می­طلبد. طبقه متوسط تهرانی نیز حول همین عقلانیت جدید که تا اندازه زیادی تحت تاثیر اقتصاد پولی و فرهنگ مبتنی بر آن است شکل می­گیرد. همین فرهنگ  در بیان زیملی، حیات ذهنی خاص خود را در تهران پدید می­آورد. حیات ذهنی شهر باید  با آهنگ زندگی در شهر متناسب شود و همین امر آدم­های ساکن در آن را دائما در شرایط تغییر قرار می دهد. از دیگر سو آدم­هایی که در تهران ساکن می­شوند به گونه­ای تمنای استقلال دارند. شهری چون تهران میدان­های عمل آدمی را توسعه می­دهد و امکانات بیشتری برای آزادی فردی ایجاد می کند.

بنابراین باید روشن شده­باشد که تهران به دلیل آزادی­های شخصی و فردی که به افراد می­دهد به عنوان جایگاه مطلوب زندگی فردی بدل شده­است. تهران با فردیت، ساده­تر کنار می­آید چرا که یگانه شهری است که افراد  بیگانه را به سادگی در آغوش می­گیرد و به شهروند خود بدل می­کند( و البته با تیزبینی می توان پی برد که گویا در این" به سادگی" نوعی فریبکاری نهفته است) . یک اصفهانی پس از سال­ها زندگی در تبریز هنوز اصفهانی است و تبریز نمی­تواند از آن به یک شهروند تبریزی بدل سازد اما تهران شهروندان خود را از میان همه گونه­های ایرانی انتخاب می­کند و ابایی ندارد از اینکه همه تهرانی باشند. تهران خود روستایی­زاده است و اگر پیشینه روستایی تهران را به یاد آوریم هضم فرهنگهای متفاوت در تهران درک پذیر­تر می­شود. این جریان متناقض وقتی آشکار می­شود که تهران علی رغم پذیرش آدم­ها به همان صورت اولیه بر آنها رنگ خاصی می­کشد و همه آنها را زیر چتر فرهنگی مسلط خود یعنی تهرانی بودن جای می­دهد و به تدریج از آنها می­خواهد که متناسب با الگوی معیار عمل کنند. به بیان دیگر حیات بیرونی شهر به درون حیات روانی انسان­های آن رخنه می­کند و ارزش­ها و معیارهای آنها را دگرگون می­سازد.  اینجا همان چیزی شکل می­گیرد که من از آن با مفهوم  تهرانیت یا ایدئولوژی تهرانی بودن یاد می­کنم. تهرانی بودن در زمانه ما نماد اصالت شده و لهجه تهرانی نیز لهجه معیار.  به همان نسبت پوشش و سبک زندگی تهرانی­ها نیز معیاری برای سایر فرهنگ­های دیگر ایرانی شده است. تهران از همه فرهنگ­های ایرانی مهاجر می­پذیرد و این گونه روحیه متساهل خود را به رخ می­کشد اما از سوی دیگر فرهنگ خاص خود را بر فرهنگ عام ایرانی تحمیل می­کند.  به راستی چرا  امروزه، تهرانیت به فرهنگ معیار ایرانی بدل شده است؟

 این خصیصه فرهنگ زندگی تهرانی تنها با نوعی الگوی امپریالیستی که فرهنگ شهرستان را تحت پوشش و تاثیر خود قرار داده قابل فهم است. مادامی که تهران مرکز و نماد پیشرفته ترین شهر مدرن ایرانی است فرایند گسترش و توسعه آن  ادامه خواهد داشت و خروج اجباری یا تشویقی جمعیت از شهر چاره کار نخواهد بود. زلف آشفته و پر جاذبة پایتخت از ابعاد مختلف، موجب جمعیت حاضر شده است. چاره را باید در اهمیت دادن به توسعه برابر و متوازن سایر شهرها دانست و نه مهاجرت دادن اجباریِ جمعیت.

3.تهران علی­رغم آزادی­ها و هویت­هایی جدید که به ساکنانش اعطا می­کند به دلیل ساختارهای فضایی و شهری معیوبش زندگی روزمره را با تنش­های مداوم، استرس­ها و تشویش­هایی همراه می کند که خاص شهرهای مدرن جوامعی چون ایران است. یکی از ویژگی­های شهر تهران فضاهای شهری فقیر و معیوب آن است به گونه­ای که فضاهای عمومی به سمت شخصی شدن میل می­کنند. به بیان لفور، فضا فقط ظرفی نیست که روابط در شهر در آن جریان بیاید بلکه فضا شکل دهنده (غنی یا فقیر کننده) زندگی روزمره در شهر است. این فضاهای معیوب شهری به زندگی روزمره و رفتارهای موجود در آن شکل می­دهند. بی­تردید فضاهای موجود فضاهایی مهندسی­شده هستند که تکنوکرات­های شهرداری در ساختن آنها سهیم بوده­اند. این همان فضای مفهوم سازی شده است که مشارکت مردم، شکل گیری جمعیت و  شبکه­های کنش متقابل را با مشکل مواجه می­کند. از سوی دیگر با فضاهای زیسته شده هم روبرو می­شویم. فضاهایی که مردم خود در تجربه­های روزانه بر می­سازند. در عین حال چنین فضای زیسته شده­ای همواره نمی­تواند فضایی مثبت و سازنده باشد و در بسیاری از مواقع بر جمعیت گریزی مبتنی است. اینچنین است که زندگی طبقه متوسط شهری در ایران کاملا به صورت فردی و خانوادگی می گذرد  و جز در برهه­های نادر و استثنایی ما نشانی از شبکه­های زندگی در میان این جمعیت شهری نمی­بینیم. به اعتقاد من فضای موجود در شهر تهران در شکل دهی به نوعی انزواگرایی، شهر گریزی و ایجاد جامعه بی تعامل نقش مهمی دارد. چنین فضاهایی آدمی را از زندگی تهی می سازد در عوض روابط سوء، بد فهمی­ها و نظایر آن را تسریع می­کند.

4.طبقه متوسط تهرانی در درجه اول به واسطه نوع فراغت و شکل مصرف خود با طبقات دیگر و از جمله طبقه متوسط سنتی متمایز می­شود. این شکل از مصرف و بسیاری از مولفه­های دیگر سبک زندگی در فضاهای شهری و در جمعیت ممکن می شود. طبقه متوسط به دلایل مختلف و از جمله نمایش بدن، کسب هویت و معنا بخشی به زندگی به جمعیت نیاز دارد. جمعیت نیز در فضاهای عمومی شهر ممکن می­شود. اما همان طور که پیش از این گفتیم به دلیل فقر فضاهای عمومی و شهری در تهران، طبقه متوسط شکل زندگی خاص خود را در تهران دارد. یکی از ویژگی های زندگی تهرانیان فراغت خانه­محور آن است. اهمیت خانه را در زندگی تهرانی­ها نمی توان دست کم گرفت به موازت اهمیت یافتن خانه از اهمیت شهر و توجه بدان کاسته می­شود.تقابلی که میان خانه - شهر افکنده می­شود، تهرانی­ها را  میان دو فضای آشنا و غریبه قرار می­دهد. تردیدی نیست که در اینجا  شهر،  فضایی غریبه بیش نیست و حداکثر تلاش صورت گرفته برای رفع این معضل این بوده است که به شهروندان تلقین کنیم که شهر ما همان خانه ماست. در حالی که چنین شعاری به لحاظ نشانه­شناسی تایید کننده این نکته است که فضای شهر در ذهنیت مردم فضایی غریبه است.این میزان غریبگی از فضای شهری خود را در خیابانهای شهر و شلوغی های آن، در بی نظمی ها و آشفتگی های موجود نشان می­دهد. ما در اینجا با سه فضا رویاروی هستیم. فضای خانه آنچنانکه شرح دادم از قدرت زیادی در زندگی تهرانی­ها برخوردار است. فضای اداره که فضای قدرت دولت است و فضای شهر و خیابان­های آن که نوعی فضای واسط و بینابینی را  برای تهرانی­ها شکل می­دهد. از نظر من هم فضای اداره و هم فضای شهر برای مردم فضای غریبه به حساب می­آید و مردم علاقمندند آن دو فضا را به سود فضای خانه تسخیر کنند.  در اینجا  برخلاف شهرهای مدرن غربی، نوعی مستعمره شدن معکوس رخ داده است. بدین معنا که فضای خانه تا خیابان و اداره نیز تداوم می­یابد و سایه سنگین آن همه جا پیامدهای زیادی به همراه دارد.  از سوی دیگر هنگامی­که می­بینیم خیابان­های شهر به واسطه دو قدرت خانه و دولت مورد تهدید واقع می­شوند با نوعی مستعمره شدن مضاعف نیز مواجه می­شویم. خیابان در اینجا صحنه مبارزه دو فضای دیگر است، امری که زندگی روزمره در خیابان را هرچه بیشتر سیاسی می­سازد.

 

 

 


.پیش از این یاداشت حاضر در قالب مصاحبه در ماهنامه مهرنامه شماره ۶ (۱۳۸۹) به چاپ رسیده است. 

 

 


شهر تنهایی و تنهایی شهر

 

1.      تنهایی مفهومی به ظاهر ساده اما یکی از مهمترین مسائل دو دهه اخیر  جوامع توسعه یافته است(اگرچه جوامع در حال توسعه ای چون ما نیز از آن بی نصیب نمانده است) به تعبیر باومن  در جوامع جدید، روابط اجتماعی در هر شکل آن سست و سیال شده است. چنین ناپایداری خود به شکل گیری الگوی تنهایی زندگی کمک کرده است.  در استرالیا ، فرانکلین و ترانتلر (2008) در گزارشی تحقیقی از بحران تنهایی در جامعه خود یاد کرده اند. تحقیقی در دانشگاه آریزونا نشان می دهند که حداقل 20 درصد جمعیت امریکا احساس تنهایی می کنند. همیچنین برخی دیگر از مطالعات نشان می دهد که 12 درصد امریکایی ها  برای گذران فراغتشان کسی را ندارند. آنچه که باید توجه کنیم این است که تنهایی مورد بحث ما هم علت اجتماعی و هم پیامدهای اجتماعی دارد. گرین و همکاران(2001) تنهایی اجتماعی  را نتیجه فقدان شبکه ای از مناسبات اجتماعی  با دوستان و همالان می دانند.،شبکه هایی از روابط که می توانند از طریق تماسهای  اجتماعی ساخته شوند.

2.       چرا به لحاظ جامعه شناسی، تنهایی می تواند نوعی تهدید برای جامعه محسوب شود؟ ما فکر می کنیم که تنهایی با آنچه که بیماری خاموش در پژشکی نامگذاری می شود شباهت دارد. جمعیتِ تنها به ظاهر دچار بیماری نیست اما این تنهایی می تواند زمینه های انواع مسائل روانی و اجتماعی (از جمله افسردگی، خودکشی،و..) را فراهم کند. بیماری هایی که در بدو امر روانشناسانه هستند اما هم از زمینه های ناسالم و البته ناعادلانه اجتماعی برخاسته اند و هم پیامدهای سهمگین اجتماعی دارند. اگر نیک بنگریم در می یابیم که تهران امکان شکل گیری شبکه های اجتماعی مدنی را از شهروندان خود دریغ داشته است و معدود شبکه های اجتماعی موجود شبکه هایی است که تابع الگوهای خانوادگی است. چنین شبکه هایی اگرچه در جای خود سودمندند اما توان بازتولید شخصیت شهروندی و اخلاق جدید را ندارند. به درستی در برخی تحقیقات تنهایی را ذیل مقوله گروههای در معرض خطر جای داده اند. تنهایی با گرایش فرد به انزوا طلبی و عدم احساس تعلق به محیط شهری تمامیت شهر را در معرض خطر قرار می دهد.  شهری که فاقد فضاهای عمومی سازنده و اجتماع گرایانه است در واقع شهروندان خود را به عزلت نشینی و تنهایی دعوت می کند. در نتیجه پیوندهای اجتماعی ضعیف و روابط اجتماعی ناسالم می شود. آنها که از اخلاق سخن می گویند نباید بی توجه باشند که اخلاق  در نگاه ما جامعه شناسان نه امری صرفا نفسانی بلکه هویتی اجتماعی دارد. اخلاق متناسب با الگوی شهروندی تنها در فضاهای جمعی و شبکه های مدنی متولد می شود. فضاهایی که  البته در تهران با کمترین میزان تعامل پذیری ساخته شده اند.

3.      تحقیقات ما در حوزه فراغت شهری نشان می دهد که زنان و سالخوردگان تنهاترین اقشار جامعه هستند. در حالی که سالخوردگان عمدتا به این دلیل در معرض تنهایی اند که جمع های دوستانه و خانواده خود را در طول زندگی از دست داده اند. زنان اساسا در ساختن فضاهای تعاملی و حمایتی اجتماعی برای خود ناتوانند یا ناتوان نگاه داشته شده اند. زنان و سالخوردگان بیشتر ترجیح می دهند در خانه بمانند یا  آنکه هنگام خروج از خانه کمتر با دوستان خود همراه می شوند. در جوامع شهری و در حال تغییر ما خانواده که تنها تکیه گاه این دو قشر آسیب پذیر است به تنهایی بار پر کردن این تنهایی را به دوش می کشد و بنا به هر دلیلی که فرد چنین تکیه گاهی را از دست بدهد به شدت در معرض خطر قرار می گیرد. عمدتا در جوامع مدرن نهادهای مردم نهاد یا حتی دولتی می توانند با خلق فضاهای عمومی شهری متناسب با شهروندان زمینه شکل گیری انواع تعاملات اجتماعی را برای افراد فراهم کنند. انسان بدون تعامل دیگر انسان نیست و ما با خلق چنین فضاهای عمومی شهری می توانیم زندگی را به اقشار آسیب پذیر برگردانیم. شاید در اینجا فرصت بحث مبسوط پیرامون وضعیت متزلزل و غیر  تعاملی فضاهای عمومی شهری نباشد اما با درنظر گرفتن همین فضاهای عمومی موجود باید گفت این فضاها بیشتر از ساختار مردانه برخورداند و برای زنان و سالخوردگان چندان مناسب نیستند و از دیگر سو چنین فضاهای عمومی مردانه ای، غیرتعاملی نیز هستند.

 

 


نام خیابان ها را لطفا تغییر ندهید!

چندی پیش که صبح از خانه بیرون رفتم  دیدم  که نام خیابان محله ما تغییر کرد. صرفنظر از اینکه شهروندان از این جابجاییِ نام به مشکلاتی عملی دچار می شوند، مسئله برای من این بود که  اساسا سازوکار تغییر نامها چگونه باید باشد و چه کسی می تواند به خود اجازه دهد که به راحتی نام یک خیابان را تغییر دهد؟  آیا  مدیران فهیم شهرداری نمی دانند که خیابان خیابان نیست بلکه موجودی زنده است که تاریخ و خاطره دارد؟

نامهای خیابانها مهم هستند.

نه به دلیل نامهای شان بلکه به دلیل اتصالی که به خاطر ها و خیالهای  مردمی دارند که در آن حوالی ساکنند. نامها مهم اند چون تاریخ و گذشته مردمی هستند که به نحوی با آنها در ارتباط اند. نامها مهم هستند به دلیل مرزهای مفهومی که در ذهنیت و در ساختار زبانی شهروندان پدید می آورند. اما چگونه می شود دنیای مفهومی و ذهنی که در بین الاذهان شهروندن قرار گرفته با سهل انگاری مدیران شهری با سرعت جابجا می شود و در این جابجایی درواقع، به قلمرو ذهنی شهروندان تجاوز می شود. نامها چیزی نیستند که ما آن را به سادگی با زدن یک تابلوی جدید تغییر دهیم. درست است که نسل جدیدی که می آیند با نامهای جدید عادت می کنند اما بدین ترتیب ارتباط خاطره ای نسل جدید و دنیای نسل گذشته شان را قطع کرده ایم. مراقب تغییر نام خیابانهای شهر باشیم. با هر تغییر در واقع دنیای گذشته یک نسل یا چند نسل را از میان می بریم. ما عادت کردیم که گذشته مان را بی اهمیت بدانیم. ما عادت به نادیده گرفتن ارزشهای تاریخی خود داریم. باید بدانیم که نام خیابانها در سطح خرد سازوکاری از بازتولید خاطرات و گذشته تاریخی ما هستند. نام خیابانها جزوی از میراث تاریخی و فرهنگی ما است.  متاسفانه نظام مدیریتی ما برای نشان دادن کارایی(یا ارائه عملکرد) خود صرفا به تغییر(به هر قیمتی) فکر می کند. تنها یک ذهن مهندسی که جامعه را یک ماشین بزرگ می پندارد می تواند نقش و اهمیت خاطره و خیال را در شهر نادیده بگیرد. مدیریتی که بر مهندسی تکیه دارد در همان زمان که به لحاظ مکانیکی شهر را دستکاری می کند( و به زعم خود توسعه می دهد) بناهای عظیم مفهومی و ذهنی یک شهر را ویران می کند.

نامها نقش مهمی در خلق یک فضای مفهومی در شهر   دارند. نام ها می توانند اسم رمز خاطراتی باشند که ما در گذشته داشته ایم. نامها برانگیزاننده خاطرات و خیال اند. نامها مانند یادگاری های اند که ما بر دیوار حک می کنیم. نامها تاریخ دارند، خاطره دارند و بدین ترتیب ما را به گذشته وصل می کنند. نامها تکه ای مهم از زندگی فرهنگی ما هستند.

 نامها جاندارند!

زنده اند!

نامها را نکشیم!