جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

زندگیِ خیابانهای تهران

 

الف-  سخن گفتن در باب زندگیِِِ اشیاء،  داستانی جدید نیست. مارکس پیش از این نشان داد که چگونه اشیاء می­توانند حیاتی مستقل از سازندگان خود داشته باشند و  زیمل نیز هنگامی که در باب پول می ­اندیشید هنرمندانه دنیای مستقل آن را به تصویر کشید. آنچه میان زیمل و مارکس مشترک بود چیزی جز استقلالِ اشیاء و قدرت دستکاری شان نبود. کالاها و پول به یک اندازه دنیای پیرامون ما را تغییر دادند و بنا به اراده خود جماعت­ها را شکل دادند و شاید اولین چیزی را که تغییر دادند روابط اجتماعی آدمیان بود. بر اساس منطقِ دنیای جدیدِ کالاها و پول بود که روابط آدمیان هر چه بیشتر به سمت دنیای خشک و عقلانی حرکت می­کرد و محاسبه عقلانی نقش تعیین کننده ­ای در ارتباطات اجتماعی یافته بود.   این دست­کاری­ها البته وجهی جهانشمول دارند اما می­ توان از اشکالی از زندگی اشیاء صحبت کرد که وجهی محلی­ تر دارند. آپادورای در کتابی به نام «زندگی اجتماعی اشیاء» به زندگی­های محلی اشاره کرده است که در هر جامعه ­ای تولید می شود.  بر این اساس می­توان از زندگی خیابان­های تهران نیز سخن گفت.  این زندگی ضمن شباهت­ها با خیابان­های دنیای مدرن از تفاوت­های برجسته محلی خود برخوردارند که آن را درخور تامل می­کند.

ب- خیابان حیات و ممات خود را دارد. نیروی  مرموز و پنهانی وجود دارد که گویا  زیر سطحِ  آسفالت خوابیده است  و هر زمان که تکانی به خودش بدهد قادر است جمعیتی را به این سو یا آن سو بکشاند. خیابان می تواند مردم را به پنهان شدن از طریق همشکلی اجتماعی دعوت کند یا می­تواند صحنه تجلی مبارزه میان مردم بر کسب هویت متفاوت باشد.  به عبارتی دیگر، خیابان قدرت دارد ما را در میان جمعیت مخفی کند و از سوی دیگر می­تواند چونان تابلویی در معرض دید همگان قرار دهد. این خاصیت دیالکتیکی فضای خیابان است که درجه ­ای از آزادی فردی و درجه­ای از اجبار و تعیین پذیری را با خود به همراه دارد. به این معنا، می­توان با جورج زیمل هم داستان شد و از حیات ذهنی  (mental life)خیابان­ نیز حرف زد. وجه جهانشمولِ خیابان،  همان حرکت و تغییر مداومی است که شهر را از مناطق غیر شهری متمایز می­کند و البته پایتخت را با توجه به حجم و  جابجایی مداوم جمعیت در آن منحصر بفرد می­سازد.  به این معنا، خیابان­ می­تواند در ذهن فرد شهرستانی تا مدت­ها انقلاب ایجاد کند و  حتی ذهنِ ساده شهرنشینان کوچک یا روستاییان را دگرگون کند و بعد از مدتی به پویایی وا دارد.  تهران، همانند موج دریا که می­تواند این ذهنیت ساده را پس بزند و از خود متنفر سازد  به همان اندازه نیز می­تواند  آن را به پیش بکشد و مفتون خود کند. در این جذر و مد خیابان­های تهران است که فرد مهاجر گرفتار می­شود و به نحوی جادویی، شلوغی، آلودگی، ترافیک، گرانی، ناامنی و مسائل نامطلوب دیگر همه اثر معکوس می­یابد و به خاصیت­هایی جذاب برای او بدل می­شود و هرآنچه زشت و ناپسند است به یکباره وجهی زیباشناسانه به خود می­گیرد.  در نهایت این خیابان­های تهران است که با خاصیت کهربایی خود، جمعیت عظیم دور دست­ها را به سمت خود می­ کشاند و بی آنکه بخواهد چیز زیادی به آنها بدهد به خود وابسته می­سازد.  اما به آن اندازه که زیمل از عقلانی ­تر شدن آدم­ها و روابط انسانی به واسطه خیابان­های شهر گفته بود خیابان­های تهران ضرورتا موج عقلانیت را دامن نزده است چراکه این خیابان­ها فاقد پشتوانه نظام عقلانی تولید و منطق پیشرفت­های پیش­بینی پذیر است. شاید به این دلیل که، این خیابان­ها درست جایی قرار گرفته­ اند که شخص  رها شده از نظام کنترلی سنتی در آن جایابی می­شوند  بدون آنکه وابستگی­های جدیدی به آنها اعطا شده باشد.  فردِ تنها  در شهر بدون نظامات اجتماعی جدید باید خود به تنهایی از پس همه مصائب زندگی بر آید و هیچ نهاد اجتماعی ضمانت زندگی او را بر عهده نگرفته است. از این ­روست که  تهران، محل کشمکش­های فردی برای رسیدن به وضعیت مطلوب زندگی شده ­است کشمکشی که جنگی بی­ پایان را در خیابان­ها رقم زده است. این خیابان­ های بی­ حفاظ اجتماعی به جای دربند کردن افراد در نظامات مدنی،  فردیت آنها را میدانی برای تشفی امیال غریزی (که تاکنون در شکل های سنتی ِزندگی سرکوب شده بودند) می­سازد. این­گونه است که شهر  و خیابان­های آن به جای تقویت فرایند متمدن شدن به عرصه­ ای برای شکل­ گیری نوعی دیگر از انسان وحشی بدل می­شود.

ج-   فردِ تنها که اینک به جای شهروند در شهر جایگزین شده است با ذهنیت خاصی با امور روبرو می­شود و  اغلب به چشم حقارت در خیابان­ها می ­نگرد. از این رو، پدیده ­های نوظهور در خیابان­ها همواره با برچسب خیابانی به حاشیه رانده شدند و با بدبینی نگریسته شده­ اند. این بدبینی را می­توان به اداره کنندگان شهر  نیز  توسعه داد و به این نکته توجه کرد که چگونه ساده ­ترین کنش­ها چون قدم زدن و پوشش در خیابان امری مسئله دار شده است.  این بی­ اعتمادی به خیابان و امر خیابانی بی ­تردید با نگرش  منفی به مدرنیته ارتباط دارد. اساسا مدرنیته،  خیابان را به ضرر خانه توسعه داده­ است.  بودلر به خوبی نشان داده­ است که چگونه تجربه مدرنیته  با تولد بلوارها و خیابان­ها ممکن شده است. تجربه های خیابانی (همانند عشق) به عنوان مهمترین شکل­های زندگی مدرن با ظهور خیابان­ها مقدور شده است. اینجا همان جایگاه مناقشه فرهنگ بر سر چیزهایی است که در خیابان شکل می­گیرد و توسط خانه و دیگر نهادهای سنتی  نامشروع تلقی می ­شود. اما خیابان درست همان جایی است که فرد ِ آزاد می­تواند فارغ از اقتدار خانواده و نظام اداره شکل بگیرد و  به میل خود زندگی کند. می­ توان مناقشات حول خیابان و امر خیابانی را ذیل مقوله فردیت جای داد. فرد اگر متولد شود در برابر اقتدار بیرونی می­ایستد و اگر هم شکل نگیرد یا در آغوش قدرت بیرونی عاجزانه تسلیم می­شود یا به نیروهای غریزی و شهوانی خود پناه می­برد. همه قصه این است که شخص هویتی نامتعادل می­یاید و یا باید منفعلانه رفتار کند یا دست به طغیان بزند، خشونت کند، تجاوز کند یا اعمالی نظیر آن را مرتکب شود. پس گویا تکلیف شهروندان در خیابان مشخص می­شود( جایی که هویت شهروندی می­تواند در آن تقویت یا تضعیف شود). اما  خیابان که می­تواند جمعیت عظیمی را  به سمت خود فراخواند به تنهایی این قدرت را ندارد که جمعیت را مدنی سازد. برای مدنی سازی باید تاسیسات اجتماعی و نهادهای مدنی در آن شکل گیرد و فردِ تنها را در خود جای دهد تا به واسطه آن فردِ شهروند متولد شود.

د - جمعیت عظیمی که در شهر ساکن می­شوند  به خیابان­ها نیازمندند.  توسعه و گسترش خیابان­ها با گسترش جمعیت در شهرها همزمان بوده است. نمی­توان خیابان­ها را بدون جمعیت تصور کرد به خصوص در کلان شهری چون تهران که حضور جمعیت شب  و روز  نمی شناسد. جمعیت انبوهی که در متروپولیس­ها شکل گرفته اند شرایط اجتماعی جدیدی فراهم کرده ­اند که پیش از این وجود نداشته است. خانه ­ها و ساختمان­های جدیدی شکل گرفت و اشکال جدیدی از توسعه شهری خلق شد. شهرنشینی و توسعه حمل ونقل شهری نقش خیابان­ها را بیش از پیش مهم کرد. گسترش مشاغل جدید، طبقات کارگری، طبقات متوسط شهری شیوه حضور در خیابان را تغییر داد و سبک زندگی بودن در خیابان را آفرید.  به همین دلیل، ما همواره تاکید کرده ­ایم که خیابان محل گذر نیست بلکه مکان اقامت است. اگرچه پیاده روها  و خیابان­های تهران هنوز  محل زندگی نشده است و شیوه با هم بودن در خیابان به نحو مغشوشی شهر را به میدان­های پرآشوب، بی ­نظم و پرتنش زندگی بدل کرده ­است اما این مدیران شهری هستند که با دمیدن روح زندگی بر کالبد خیابان­ها می­توانند صمیمیت را به شهر برگردانند و به تعبیر حنایی کاشانی،  مردم را از  «خوک­هایی کامروا» به انسان­هایی در جست و جویی سعادت و خوشبختی سوق دهند. راه چاره ایجاد فضاهایی عمومی است که زندگی را در شهر زندگی­ تر می­کند( غنی می­کند) و بدین ترتیب،  شهر را از چهار راهی برای عبور به سکونت­گاهی برای زندگی بدل می­سازد.

 

این یادداشت پیش از این در هشت مرداد 1390 در هفته نامه شهروند امروز شماره پیاپی 82  به چاپ رسیده است.

 

 

 

 

 

 

 


هر محله باید حول یک نماد محوری شکل گیرد

شهر با خاطره ­ها، یادهای جمعی و نمادهایش نقش هویت ساز می یابد. همین نمادها و خاطره­ های جمعی­ اند که یک محله را به مکانی برای زیستن بهتر بدل می­ سازند.  هر بدون نمادهای مشترک فرهنگی و فضاهای عمومی  صرفا به خیابانی برای گذر تقلیل می یابد اما شهر تنها زمانی می تواند محل زندگی باشد که حس تعلق و دلبسنگی در آن پدید آمده باشد و  این تعلق ممکن نمی­ شود مگر اینکه ما با مجموعه عناصری سرو کار داشته باشیم که آن را  حول مفهوم فرهنگ معنا می­ کنیم. فرهنگ از خلال نمادها خود را بهتر نشان می دهد و بدون نمادها موضوعیتی ندارد چرا که از طریق نمادهایش است که موضوع علاقه و دلبستگی می­شود. نمادها به تعبیر سعیدرضا عاملی(1385) نقش عناصر مرجح را در شهر بازی می­کنند. در واقع، نمادهای بزرگ شهر عناصری ترجیح یافته برای شهروندان اند.

وجه نمادهای هویت بخش شهر را هم می توانیم در وجه کالبدی و هم در وجه معانی ببینیم. بدون چنین وجوهی شهر چیزی کم دارد و به کمال نمی رسد. با نمادهای شهری است که شهروندان می­توانند هویت شهروندی خود را بنا کنند و شهر این قابلیت را پیدا می­کند که بر اساس نمادهای متکثر و یا چند فرهنگی ظرفیتهای شهروندان را افزایش دهد و آنها را با ساختارهای جهانی پیش رو هماهنگ سازد. محله ها بر اساس این نمادها می توانند چند فرهنگی شدن و چند قومی شدن را پذیرا باشند.

اکنون سخن این است که شهر تهران تا چه اندازه دارای عناصر هویت­ ساز است؟ در طول سال­های اخیر مدیران شهری تلاش زیادی در این مسیر کرده­اند. اکنون تهران بدون نمادهای بزرگ زندگی نمی­ کند. برج میلاد یک نمونه از این نمادهاست. اما تلاش برای ایجاد احساس تعلق و منش شهروندی تنها در برساختن تهرانیت خلاصه نمی شود. تهرانی­ بودن باید با عناصر کوچکتری نیز بیامیزد تا هویتش تثبیت شود. کلانشهری چون تهران به تنهایی توانسته است  مردم با سلیقه­ها، گرایشات فرهنگی و قومیتی متفاوت را گرد خود جای دهد اما معلوم نیست که تا چه اندازه توانسته باشد آنها را با محله هایی که زندگی می­کنند پیوند زنده باشد. حس زندگی مشترک در یک کلانشهر تنها سطحی ترین لایه شهروند شدن را موجب می شود. بدین سان همه در یک شهر زندگی می کنند اما در عین حال می توانند همواره فاصله خود را نیز از آن حفظ کنند. کلانشهر همانقدر که بزرگتر می شود از ما نیز فاصله می گیرد، و همانقدر که از جمعیت انباشته می شود ما بیشتر احساس بیگانه بودن می­کنیم. همین جاست که مدیران شهریِ متاخر را به تامل واداشته است تا بر محله گرایی تاکید بیشتری کنند. پیرو همین دغدغه می­ توان افزود که محله­ ها اگر بنا باشد پیوندی مستحکم ­تر با مردمی که درآن زندگی می­ کنند داشته باشند باید حول نمادهای محلی­تر سامان یابند.
نمادهایی که خود را در عناصر متعدد محلی از جمله نام خیابان­ها، شیوه طراحی میدانهای محلی با توجه به بافت فرهنگی، مجسمه ها، نقاشی های دیواری، معماری ساختمان­ها و... معنا می­کنند. در حال حاضر چنین نمادهایی یا وجود ندارند، یا مغشوش­اند  و یا بر کلیتی کلان­تر از محله تاکید دارند  و بدین سان شهروندان محلی را
مستمرا به عناصری خارج از محله یعنی به همان کلانشهری که ما ممکن است بدان احساس فاصله و بیگانگی داشته باشیم ارجاع می­ دهند. بنابراین نه تنها تهران باید حول نمادهای بزرگ سامان یابد بلکه محله ها نیز باید نمادهای هویتی خود را داشته باشند. هر محله باید حول یک نماد محوری شکل گیرد.

اما طراحی چنین نمادهایی در واقع فعلی دم دستی و ساده نیست. نمادسازی با الگوی صرف مهندسی همساز نیست. می­ توان نام خیابان را به راحتی تغییر داد، می توان یک مجسمه از شخصیت تاریخی را در میدان محله قرار داد، می توان نقاشی ­های دیواری را به هر شکل که می پسندیم بر دیوارها حک کرد، اما به سادگی نمی ­توان آنها را با خاطره­ها و حافظه جمعی مردم مرتبط کرد، همین طور به آسانی نمی­ توان آن را به نمادی محلی بدل کرد. همه اینها وقتی ممکن می­شود که سیاست­ های نمادسازی هم با تاریخی که محله پشت سر گذاشته است و هم با تجربه زیسته مردم محله و هم آینده­ای که پش  رو دارد  نسبت داشته باشد. به دیگر سخن؛ نمادها صرفا نباید برای مدیران شهری اهمیت داشته باشد برای مردم نیز باید موضوعیت داشته باشد. همین مسئله ضرورت تحقیق و تامل پیرامون آن را بیشتر می­ سازد.