جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

طبقه متوسط و شاه

حکومت پهلوی پروژه مدرن سازی را به سرعت به پیش می برد بدون آنکه پیامدهای این مدرن شدن برای حکومتش خوشایند باشد.

تعداد کارخانه ها در سال 1355 در مقایسه با  1310 حدود 50 برابر شد، جمعیت کشور حدودا سه برابر شد، و میزان جمعیت شهر نشین ایران دوبرابر شد. پول باد آورده نفت در دهه 50، مصرف گرایی را به اوج خود رساند، طبقات مختلفی از نظامیان جدید، جامعه کارمندی و کارگری، نخبگان ادرای جدید، بورژوازی جدید، پیمانکاران، مهندسان، پزشکان و وکلا، هنرمندان و دانشگاهیان و روشنفکران پدید آمده بود. در کنار اینها طبقات سنتی یعنی سرمایه داری سنتی، روحانیون و علما و نظایر آن حضور فعال داشتند.

برنامه های توسعه یکی بعد از دیگری انجام می شد، از نظر شاه همه چیز بر وفق مراد بود و جامعه رو به جلو و بالنده بود. شاه در قسمتی از پیام پیام نوروزی خود در سال 1343گفته بود:

«دورانی که اکنون پیش روی ماست ، دوران امید ، اعتماد توام با کار وخلاقیت در راه سازندگی ایران آباد و سعادتمند فرداست.»

اما غافل از اینکه، برنامه های توسعه شاه در عمل طبقات ناراضی را پرورش داد که گرچه محصول عمل وی بودند اما به نظام سیاسی وی اعتقادی نداشتند. طبقات متوسطی که ارزشهای مدرن را در تمامیت آن مطالبه می کردند، آزادی مطبوعات، آزادی احزاب، و آزادی بیان نیز جزو لاینفک مطالبات این طبقه بود.

اینچنین بود که ارزشهای طبقه متوسط به مذاق شاه خوش نمی آمد، به تعبیر اشرف و بنو عزیزی " شاه آمال سیاسی نخبگان دولتی و طبقه سرمایه دار را تحقیر می کرد"(طبقات اجتماعی، 1386).

بخشی از برنامه های شاه مانند مدرن سازی با ارزشهای طبقه متوسط هماهنگ بود اما طبقه متوسط چیزی بیش از ان را توقع داشت و بر آزادسازی سیاسی جامعه نیز تاکید داشت. از آن سو دموکراسی هماره در نظر شاه و طرفدارن او نماد غربزدگی و ارزشهای مبتذل امریکایی تلقی می شد. شاه ارزشهای دموکراسی و آزادی را با آمریکایی شدن برابر می دانست. و معترضین و منتقدین به ساختار موجود را مشتی غربزده یا مرتبط با بیگانه درنظر می گرفت.

 اسدالله علم وزیر دربار شاه در یادداشتهای خود به سال 1351 این گونه می نویسد: «واقعا کارهای بزرگی به دست این شاه برای این کشور شده است. به این جهت است که او را می­پرستم، یعنی اگر یک قدرت مطلق می­باشد، این قدرت مطلق، مطلقا محو در ترقی و پیشرفت کشور است و اعتلای ایران. حال اگر دموکراسی نداریم، به جهنم که نداریم، مگر
دموکراسی­های غربی چه می­کنند و چه گلی به سر مردم خود زده­اند؟ جز آنکه یک عده معتاد و بلاتکلیف و بی­علاقه و بی تفاوت دارد در کشورهای غربی بار می­آید...» (علم، 1387 :57).