جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

پیرامون فرهنگ عجله در جامعه ایرانی

  1. احتمالا شما هم بارها از این همه  عجله در زندگی پیرامون­ تان متعجب شده ­اید و  از خودتان سوال کرده ­اید که چرا این همه آدم این قدر با عجله از کنار یکدیگر می­ گذرند ، چرا با سرعت بیش از حد مجاز ماشین­های ­شان را عبور می­دهند یا اداره را همانطور با شتاب ترک می­­کنند که خانه را ترک گفته ­بودند ، با عجله خرید می­ کنند و گاهی برسر تاخیر و تعجیل دعوا راه می ­اندازند. جالب است که با این اوصاف ضرب المثل معروفی چون عجله کار شیطان است هم ورد زبان کردارهای روزمره مان می­ شود .  این همه عجله اگرهم مقصدی داشته باشد گویا همواره مقصودی ندارد. فرهنگ عجله به این معنا، چونان دالی میان تهی یا بدون مدلول می ­نمایاند که می ­توان آن را با ساختارهای ناپایدار زندگی  نیز پیوند داد همین طور به فرهنگی نظر داشت که  فرد را در مضیقه و اضطرار قرار می­دهد.  گویا همین در مضیقه بودن ماست که فرهنگِ عجله را ایجاد می­کند. فرهنگی که بیشتر نشان دهنده ناداشته ­هاست و فرهنگی که بیشتر بر فقدان­ها تکیه دارد: عدم اطمینان، عدم قطعیت و عدم امنیت. مهمترین نشانه­ های فرهنگ در مضیقه را می­توان در مولفه ­هایی چون بی ­ثباتی، بی­ نظمی، و عدم استقرار در وضعیت مشخص جست و جو کرد. همه این مولفه­ ها یک چیز را نشانه رفته­ اند فرار بودن امور در زندگی ایرانی. همین فراریت، موجب سیال بودن واقعیت­های زندگی شده است. خصلتی که کار جامعه­شناسانه را دشوار ساخته است اما این خصلت آنچنان­که برخی جامعه­شناسان ایرانی می­گویند معمایی نیست بلکه تنها در بستر تحلیل وضعیت مضطر بودن ما قابل تحلیل است.  
  2. عجله، زمان را به ولوله می­اندازد و با دستکاری در آن نقش ناموزون خود را بر آن حک می­کند. در اینجا عجله به معنای با زمان بودن و همراه با زمان بودن نیست بلکه به معنای سبقت جستن  یا عقب افتادن است. چیزی که عجله به فراموشی می­ سپرد دل سپردن و لذت بردن از لحظه حال است. عجله زمانِ ایرانی را از خطی بودن خارج ساخته و به زمان دیالکتیکی بدل کرده است. اگر زمان مسیر خطی خود را طی می­کند آدم­ها با مصرفِ متفاوت زمان آن را در حالت رفت و برگشتی جای می­دهند: گاهی سریع­تر و گاهی دیرتر. اگر من در زمان مشخصی بخواهم کاری انجام دهم عجله با پیشدستی کردن در زمان مقرر شده برنامه های مصوب را واژگون می­کند. در جامعه ­ای که راهی جمعی برای  حل مسئله وجود ندارد  عجله ساده ­ترین سازوکار  شخصیِ حل مسئله است. از سوی دیگر فرهنگِ عجله کردن در ایران  بادستکاری و چرخش زمان،  میان زمان­های مهم و زمان در اضطرار همواره زمان در اضطرار را انتخاب می­کند. پدیده ­ای که من اسم آن را  «مازاد زمان یا زمان در وقت اضافی» می­گذارم.  استفاده از تاکتیک مازادِ زمان در فضای زندگی رخنه ایجاد می­کند و زمان دیگری یا زمانی بی­زمان را به خود متعلق م ی­سازد. حتی گاهی بدون آنکه مالکیت خدشه دار شود افراد از موقعیت­ های دیگران به سود خود بهره می­برند. فرهنگِ عجله از آن رو که در زمان می ­دود زمان­های دیگر را نیز به سود خود تسخیر می­کند.  اینجا همان تاکتیک به معنایی که میشل دوسرتو در کتاب کردار زندگی روزمره می­گوید در کار است.  کار تاکتیک از نظر دوسرتو این است که زمان و فضایی که به دیگری تعلق دارد را بدون لغو مالکیت از آنِ خود سازد. کار تاکتیک نیز دستکاری و چرخش چیزها به نفع خود ماست. این عمل درست در جایی می­تواند صورت گیرد که امکان تصاحب کامل چیزی وجود ندارد. بیراه نیست که بگوییم عجله نوعی سازوکارِ تاکتیکی در اختیارمان قرار می­دهد تا از نظم­ های مستقر بگریزیم. این مسئله در مفهوم مازاد زمان که چند سطر پبشتر از آن سخن گفتیم  مشهود است. من این مفهوم را با نگاه کردن  به یک چهار راه سه­ زمانه بدست آوردم،  مفهومی که اگرچه توضیح دهنده یک موقعیت جزیی در زندگی روزمره است اما برای تمامیت زندگی روزمره ایرانی قابل تعمیم است. به خصوص وقتی که بین فرهنگِ عجله و مفهوم مازادِ زمان پیوند خویشاوندی برقرار کنیم قدرت این تعمیم بخشی نمایان می­شود. برای فهم مفهوم مازادِ زمان کافی است لحظه ­ای را تصور کنیم که پشت چراغ قرمز ایستاده ­ایم  و چراغ برای ما هنوز قرمز است. در لحظه­ا ی این امکان وجود دارد که چراغ راهنمایی برای هیچ کدام از طرفین سبز نباشد.  این لحظه همان  لحظه در تعلیق است لحظه­ای که گویا به طرف خاصی تعلق ندارد و همه باید بایستند تا چراغ به یک طرف دستور حرکت دهد. درست در لحظه ­ای که چراغ برای طرف دیگر قرمز شده است اما هنوز برای این طرف سبز نشده است طرف سومی وجود دارد که  از این« نازمان» استفاده می­کند و فرصت را غنیمت می ­شمارد و از خیابان عبور می­کند. البته این اقدام بیشتر توسط موتورسواران صورت می­گیرد. فرهنگ موتورسواری در تهران خود ناشی از همین فرهنگ عجله است تکنولوژی که هم ماشین هست و هم نیست و در عین حال اجازه می­یابد تمامی قوانین راهنمایی و رانندگی را دور بزند و ما را سریع­تر به مقصد برساند. همان مقصدی که رسیدن بدان خود هدف نیست بلکه سریع­تر رسیدن(عجله) هدفی مهمتر است!  همان طور که دیدیم فرد ایرانی مترصدِ لحظه زمادِ زمان است و به تصرف زمانی می­پردازد که بدان­ تعلقی ندارد.  به این معنا، جامعه ما در تمامیتش جامعه مازادِ زمان است. جامعه­ای است که از فرصت­های خاص استفاده لازم را می­برد و شاید آن فرصت را از فرصت­های مربوط به خودش مفیدتر تشخیص می­دهد. مسئله در اینجا بر سر یافتن راه­های فرار در جامعه است اما این جامعه ­ای که همواره به دنبال یافتن راه­های فرار و رخنه در چیزها و زمان­هایی است که بدان تعلق ندارد نمی­تواند جامعه­ ای قانون مند باشد در عوض دنبال رخنه در لایه ­هایی از قانون است که بتواند از آنها به نفع خود بهره ببرد.
  3. عجله کردن همواره جامعه ما را در حرکت قرار داده است اما این حرکتی نیست که توسعه زا باشد یا مطلوبیت داشته باشد بلکه این حرکت به معنای عدم ثبات و تغییر پذیری بی ­برنامه و مستمر است. وضعیتی که اجاز نمی­دهد چیزها در موقعیت خود بایستند و قدری درنگ کنند، قوام یابند، پایدار شوند  و قابل پیش بینی گردند. فرهنگِ عجله است که جوانمرگ شدن چیزها را موجب می­شود(در ایران بسیاری چیزها پیش از آنکه بالغ شوند از میان می روند). زندگی در عجله ، زندگی در رفتن است، نه زندگی در سکون.  تمدن­سازی ( ساختن)  نیازمند توقف و ایستادن است در عوض عجله می­ تواند شکلی از مدرنیته ایرانی را بنا کند که دائما کارش را از طریق تخریب جلو می­ برد و نه ساختن. جامعه­ ای که تخریب و ویران­سازی برایش مقدم بر مقصدی است که باید به آن دست یابد. ناپایداری، بی ثباتی، ویران سازی مداوم جامعه، نمی­ تواند با فرهنگِ مضطرب، عجول و بی هدف ایرانی نامرتبط باشد.
  4. عجله تنها فرهنگ ناداشته ­ها نیست بلکه فرهنگ از دست دادن هم هست و جامعه ­ای را به ما نشان می­دهد که دائما نگران از دست دادن چیزهاست. تزلزل مالکیت در ایران موضوعی است که کاتوزیان در کتاب­های خود آن را به خوبی نشان داده است. وی نشان داده است که در تاریخ ایران حتی اربابان قدرت نیز بر مالکیت خود همواره تسلط نداشته ­اند چرا که مالکیت به راحتی توسط شخص شاه می ­توانست جابجا شود و به هر آن­کس که میل داشت تعلق گیرد حتی وزرا نیز ثبات مالکیت نداشته­ اند. این تزلزل مالکیت نشان می­داد که داشته ­های ما درواقع  نه از پیش به خودمان تعلق داشت و نه پس از آن در تعلق ما خواهد ماند.  این ناپایداری جامعه را در وضعیت شوک و حرکت مداوم قرار داده است و افراد باید برای حفظ مالکیت با به تملک در آوردن چیزی اضطراب داشته باشند. هنگامی که این وضعیت با « جامعه کمیابی » قرین می­شود زمینه این  شکل از فرهنگ تسریع می ­شود. جامعه نگران و مضطرب این­گونه در مازاد زمان زندگی می ­کند و مترصد لحظه ­هایی است که بتواند آن را تصاحب کند بدون آن مالکیتش را تماما تصاحب کرده باشد.