جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

پایان نمایش( تحلیلی بر فیلم جدایی نادر از سیمین)

 

 

  1. دلالتهایی که فیلم بر مبنای آن در یک جامعه  دیده یا خوانده می­شود متفاوت است. اکنون به درستی نمی­دانیم که فیلم"جدایی" در کشورهای اروپایی و همین طور در امریکا چگونه فهم شده است اما می­توانیم از این زاویه تامل کنیم که فیلم در زمینه جامعه ایرانی چه معانی پراهمیتی را نشان داده است. رمزگان مسلط فیلم روشن است: طلاق و دروغ مسائلی عام و جهانی­ اند این رمزگان هم در ایران و هم در کشورهای دیگر مورد توجه قرار گرفته است، همین طور چند معنایی بودن متن و خاکستری بودن شخصیت­ها خود می­تواند از نقاط قوت آن شناخته شود. اما برای یک نشانه­ شناس در پشت این رمزگان مسلط که همگی از آن رمزگشایی می­کنند چه معانی عمیق و دلالتهای مبنایی­ تری پنهان است که یک فیلم را از فیلم دیگر تمایز می­بخشد؟ اولین گام این است که فیلم را در زمینه اجتماعی خودش ببینیم. هم مسئله دروغ و هم مسئله جدایی در جامعه ایران در سال­های اخیر پراهمیت شده است نه به این دلیل که مسائل در سطح فردی اوج گرفته­ اند بلکه درست به این دلیل که به مسائلی اجتماعی بدل شده ­اند و از سطح فردی خارج شده­ اند. این نکته وقتی بهتر فهمیده می­شود که به یاد آوریم معانی در هر شکل آن از بار سیاسی برخوردارند. از این رو نشانه اولیه دروغ و جدایی در متن فعلی جامعه ایرانی معانی عمیق­تری از آنچه وانمود می­کنند پیدا کرده­ اند که من از آن با عنوان " جدایی جامعه"  یاد  می­کنم.  در واقع فیلم در بطن خود از نوعی جدایی و انشقاق درون جامعه پرده بر می­دارد. از این رو این جدایی نمی­تواند صرفا جدایی بین نادر و سیمین باشد بلکه  جدایی نادر و سیمین در سطح اولیه ، جدایی عمیق­تر درون جامعه را در سطح ثانویه بازنمایی می­کند. بازنمایی در اینجا در عین حال حاوی رویکردی انتقادی به جامعه است:  هم نمایش دهنده است و هم افشا کننده است! هنگامی که از نمایش حرف می­زنیم منظورمان توجه دادن جامعه به آن چیزهایی است که چشم­ها بنا به هر دلیل از دیدن آنها ناتوان شده ­اند  و هنگامی که از افشا سخن می­گوییم توجه دادن به سویه مخالف آن چیزی است که قدرت ادعای آن را دارد. به این معنا، کار فیلم  نشان دادن و افشاگری است. فیلم فقط نشان می­دهد و اهمیت­ نشان دادن این است که کمی زودتر از آنچه که قرار است اتفاق بیفتد آن را برملا می­سازد. هنگامی که شکاف­ها برای مردم معمولی عیان شود دیگر فیلم سخنی نخواهد داشت چرا که دیگر آن چیزی که دلالت ثانویه نام گرفته است به رمزگان مسلط و دلالت اولیه بدل شده است.
  2. اگر بخواهیم به داستان جدایی برگردیم باید بگویم که این جدایی دو جنبه دارد. برخی از سویه های آن به مدرن­تر شدن جامعه (در طول چند دهه گذشته) بر می­گردد. در اینجا فیلم از نایکنواختی­های موجود در جامعه سخن می­گوید و وجود دنیاهای کثیر در دل جامعه ­ای به ظاهر  واحد را گوشزد می­کند. مسئله در اینجا به رسمیت شناخته شدن این دنیاهای کثیر است: دنیای نادر از دنیای سیمین و   دنیای حجت و راضیه از دنیای نادر و سیمین. سویه دوم به انشقاق شکننده جامعه اشاره دارد. این جدایی نه جدایی ارزشی بلکه جدایی هستی­ شناسانه است. دنیای آدم­هایی که از گفت و گو با یکدیگر ناتوانند چرا که خود را معیار حقیقت می­دانند، دنیای آدم­هایی که طرف مقابل را به رسمیت نمی ­شناسند. این جدایی­، سویه شرم اور و پلید جامعه ایرانی را نشان می دهد که می­تواند آن را تاسرحد ویرانی هم پیش ببرد. فاجعه آن موقع آشکار می شود که ما از فاجعه دروغ فراتر رویم و در فاجعه عمیق ­تری چون عدم ناتوانی جامعه در گفتگو تامل کنیم.  جامعه­ ای که فیلم از آن سخن می­گوید جامعه­ ای است که  هنوز دروغ گویی را زشت و ناپسند می­داند اما مسئله اینجا است که شهروندان با یکدیگر نمی­توانند گفت و گو کنند. دائماً  در این فیلم گفته شده که بیایید بنشینم با هم حرف بزنیم، گفت‌وگو کنیم ولی در عمل گفت‌وگویی صورت نمی‌گیرد در عوض  خشونت، تک‌گویی و در نتیجه سوءتفاهم جای آن را گرفته است. اگر همچنان که فرهادی در سه­ گانه اش نشان داده واقعیت کدر باشد باید نتیجه بگیریم که دست یابی به حقیقت تنها از راه گفت و گو حاصل می­شود. اما در جامعه ­ای که امکان گفت و گو منتفی شده است همه چیز به جدایی ختم می­شود. 
  3. از میان گسست­ها و شکاف­های اجتماعی متکثری که فیلم زیرکانه از آن پرده برداری می­کند دو شکاف از همه مهمتر بنظر می­رسد. یکی شکاف سیاسی یعنی جدایی مردم از دولت و دیگر شکاف طبقاتی یعنی جدایی طبقات پایین و مستضعف اجتماعی از طبقات متوسط. در دومی، جهان­های ارزشی متفاوت به شکل­گیری دو نوع ایدئولوژی متفاوت برای زیستن بدل شده است. اما در پشت این شکاف نیز اگر نیک بنگریم نوعی امکان و پتانسیل یکدست شدن موقتی و مفصل بندی گفتمانی در برهه­ های خاص وجود دارد. آنچه طبقه مستضعف نام گرفته است( که در دهه های اخیر شعارها بدان سمت میل کرده است)  و آنچه طبقه متوسط نامیده می­شود( و هم پیش و هم پس از انقلاب نماد غربزدگی شناخته شده است) در لحظه­ ای خاص به یک نقطه می­رسند و آن ناخشنودی و ناخرسندی از وضعیتی است که در آن زندگی می­کنند. این نکته می­تواند آن معنای پنهان هشدار دهنده­ ای باشد که اگرچه ممکن است خشنودی برانگیز نباشد اما می­تواند برای خردمندان بصیرت انگیز باشد.
  4.  اما برگردیم به معنای آشکار جدایی یعنی طلاق. در جامعه ای که شب و روز رسانه ها در مدح نهاد خانواده و ازدواج سخن می­گویند تاکید بر طلاق یعنی نشان دادن آن سویه­ ای که نه جنبه وحدت انگیز  بلکه سویه تفرقه انگیز جامعه است. خانواده این نهاد مقدس نه تنها در این فیلم بلکه در فیلم­های پیش از این  نیز چون خانه روی آب، سگ کشی ، نفس عمیق و... متزلزل نشان داده شده بود. زلزله بزرگی که در تهران و شهرهای بزرگ سال­هاست در انتظار  آن نشسته­ ایم دیرزمانی است که آمده است و ما اکنون روی ویرانه­ ها  به زندگی خود ادامه می­دهیم  و در اینجا کیارستمی به خوبی در فیلم­هایش نشان داده است که چگونه زندگی روی ویرانه ها ادامه پیدا می­کند. اما برخلاف کیارستمی که در میان ویرانه­ ها، زندگی را برجسته می ­سازد، فیلم­های انتقادی چون جدایی درون زندگی است که ویرانه­ ها را نشان می­دهد. اگرچه ایدئولوژی خانواده ( به خصوص از طریق تلویزیون) به قدرتمندترین ایدئولوژی برای نشان دادن وحدت و اتحاد درون جامعه  تبدیل شده است اما سینمای ما چندی است که کاذب بودن این اتحاد را با نشان دادن تناقض­ها عیان کرده است. بازنمایی همین تناقض در جامعه است که فرهادی در نشان دادن آن موفق بیرون آمده است.  در جایی دیگر هم گفته بودم که در این فیلم بحث بر سر «نمایشِ پایان جامعه» نیست بلکه سخن بر سر «پایانِ نمایش جامعه» یا پایان نمایشیِ «جامعه بدون مشکل» است. سخن بر سر به چالش کشیدن گفتمانی است که یکدستی در آن برجسته شده­ بود. حالا فیلم هیاهوی پشت انسجام ظاهری  و ویرانی پشت زندگی را نشانه رفته است چرا که "پایان تلخ " ناشی از فهمیدن این حقیقت بهتر از "تلخی بی ­پایان" در توهم آمدن زلزله و ویرانی است که ما هم اینک درون آن زندگی  کنیم.

 

 مطلب پیش از این در منیع زیر به چاپ رسید: روزنامه روزگار، سه  شنبه، دی ماه 1390