جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

ایماژ پیرزن خیابان نشین

  1. حدود 20 سال است که پیر زن را در کنار دانشگاه تهران میبینم. هر روز  سر کارش حاضر می­شود، گوشه ای کنار پیاده رو  می ­نشیند و بساطش را پهن می­کند. زن، شوهرش را سال­ها پیش از دست داده است و گویا تنها برادرش نیز در نتیجه رویدادهای انقلاب، شهید شده است. حالا سال­هاست که خود به تنهایی  بار زندگی را بر دوش می­کشد.  در طول چندین دهه، زندگی او هیچ تغییری نکرده اما پیرامون او مملو از تغییرات بود. دولت­های مختلف آمدند و رفتند، دانشجویان فارغ التحصیل شدند، استادانی بازنشسته شدند، حتی ساختمان­های حول دانشگاه هم تغییر کردند. در میان این همه تغییرات، طرح توسعه دانشگاه سهم او را مشخص کرد. او چند ده قدم از 16 آذر به ادوارد براون پناهنده شد. اما تغییرات دیگری هم در میان بود،  زن  در طول این سال­ ها بسیار تکیده شده است، چهره­ اش  پر از سطور خواندنی و کمرش خم شده است، سرش پایین­تر آمده است خیلی چیزها ممکن است تغییر کرده باشد اما زندگی­ اش و دارایی ­هایش تغییری نکرده است.
  2. اکنون پشت به 16 آذر (و دانشگاه) نشسته است و نیم نگاهی هم به ساختمان بنیاد شهید و ایثارگران که در کنارش نشسته است دارد. کیسه کوچک دارایی های او کناری رها شده است و گاه تکه نانی برای نهار به همراه دارد. بساطش ساده و کوچک است: تعدادی خودکار، لیف و آدامس. چه مونتاژی از این زیباتر!  خودکار و لیف و آدامس  به نحوی نامتجانس در کنار یکدیگر نشسته­ اند. خودکار نماد آنچه در ایران علم نام گرفته است، آدامس نماد طعنه آمیز  کلیت فرهنگِ باری به هر جهت ما ( سرخوش  از لحظه­ هایی که از دست می دهیم)  و  فروختن لیف  در کنار ورودی دانشگاه اگرچه مسخره آمیز است اما فوق العاده جدی و انتقادی است و نماد پاک کردن کثافتها  و بلاهت­های ناشی از آن دو!  عدم هم ارزی اینهاست که می ­تواند نوعی کولاژ پدید بیاورد و رهگذران را به شگفتی وا دارد. در ارزش اقتصادی چیزهایی که فروخته می­شود نیز نوعی طنز و طعنه  نهفته است چیزهایی فروخته می­شوند که ارزش اقتصادی چندانی ندارند. این تمام دارایی است که او قرار است بفروشد تا قوت روزانه خود را فراهم کند چرا که کل دارایی که برای فروش گذاشته است به چند هزار تومان نمی­رسد چه بسا خریداری دلسوز بخواهد همه را یکجا بخرد. اما وی با خریدار سروکار ندارد و خودش نیز فروشنده نیست. او با عابرانی مواجه است که مسیر خیابان ادوارد براون  را برای رسیدن به دانشگاه و محیط علمی اطراف آن می پیمایند(غالبا جوانانی پر امید که در تخیل مدرکی که قرار است بگیرند از کنار پیر زن می گذرند. آنها پس از گذشتن از سد وحشتناک کنکور در واقع بر سر آینده خود قمار کرده­ اند، قمار بازانی که اکنون تصور می کنند صرف ورود به دانشگاه باید آنها را پیروز میدان زندگی کند. چنین وضعیتی دیالکتیکی است که پیرزن خیابان ادوارد براون طعنه وار آینده شان را به تصویر می کشد ). اما پیر زن فروشنده صرف نیست، چرا که دارایی های پیرزن نشان می دهد که او بودن در مرز دستفروشی و تکدی گری را اختیار کرده است. مرز میان دستفروشی و تکدی­ گری مرز میان حفظ شرافت و نجابت و بی آبرویی است. چنین موقعیتی، تصویری هولناک و نقاشی حیرت آور از در مضیقه قرار گرفتن زندگی روزمره ما نمایش می­دهد. در هم ­آمیزی ایماژهایی از سالخوردگی، دستفروشی یا تکدی گری، و تلاش برای بقا، داستان  کلیت جامعه ­ای است که پیرزن در آن زندگی می­کند.
  3. پیر زن،  تسبیحی در دست دارد، سرش رو به پایین و مشغول ذکر گفتن است. این روزها پایین تر هم آمده است! چشمانش کمتر به محیط توجه می کند بر عکس توجه محیط را بر می انگیزاند.  حجاب کاملی بر تن دارد و همیشه چادر و مانتوی آبی بر تن دارد. پوشش او، نماد یک زن کامل مسلمان و یک انسان کامل است که دانشگاه بعد از انقلاب وعده اش را داده بود که بسازد!  اکنون  آنهایی که قرار است انسان کامل پرورش دهند  بیش از 30 سال است که هر روز به دانشگاه می روند و مشغول کار خود می شوند و انسان کامل دانشگاه نرفته در کنار دانشگاه مشغول دست فروشی یا تکدی­ گری است. او بدون توجه به دانشگاه در طول سالها به کار خود ادامه داده است همچنان که دانشگاه در طول این چندین دهه به او توجهی نکرده است. اساسا او اینجا کنار دانشگاه جای گرفته است که  بی ارتباط بودن دانشگاه و جامعه را نشان دهد. این ایماژ دیالکتیکی درخشان با کنار هم قرار دادن  عناصر نامتجانس اگر با چشم نکته بین دیده شود درسهای زیادی برای ناظران دارد. تصویر زن در  خیابان ادوارد براون اکنون یک لحظه تاریخی خوانش پذیر است، لحظه ای که تاریخ با هدایت گذشته در زمان حال، از نو خوانده می­ شود. اینجا نوعی زمان دیالکتیکی بلوخی(تعامل مستمر گذشته، حال و آینده)  نیز در میان می­ آید. در کنار هم قرار گرفتن جوانان رهگذر دانشگاهی و زن سالخورده زمانها را در یک لحظه گرد هم می آورد. چرا که به تعبیر والتربنیامین، فهمیدن تاریخ در اینجا ارتباط قرار دادن میان دو رویداد علی نیست بلکه در تضاد قرار دادن لحظه ­ای از گذشته با لحظه­ ای از اکنون است که در آن زمان با پیدا کردن جایگاه به یک وقفه بدل می شود. به این معنا سالخوردگی آینده­ ی جوانی است و جوانی خود گذشته­ ی سالخوردگی و لحظه اکنون لحظه در هم آمیزیِ انتقادی زمانهاست.  آیا  این سالخوردگی و آن در مضیقه بودن،  آینده­ ی ( نه هنوزهای) چنین جامعه­ ی جوانی خواهد بود.
  4.  پیر زن چادر بسر، بر زمین نشسته است ، و چند وسایل معمولی برای فروش جلوی خود گذاشته است اما زیر چادر، گذشته اش را پنهان کرده است. گذشته ای که مملو از وعده ها، امیدها، آرزوها و سرشار از جوانی بوده است. جوانی پیر زن کجا  و چگونه سپری شد؟ این سوالی است که تنها وقتی پیر زن را با جوانان عابر در  برابر قرار می دهیم پرسیده می شود. درست همانند جوانان رهگذری که از کنار او می­گذرند او نیز سرشار از زندگی بود و در تخیل آینده گام بر می داشت و شاید وقتی برادرش در رژیم شاه شهید شد، یوتوپیاهای بزرگی در سر داشت. اکنون او نشسته است و رهگذران در حرکت اند.  حرکت کنندگان امروز، نشستگان فردایند!.
  5.   پیری، به همان اندازه که نماد گذشته است  نماد آینده نیز هست. گذشته ای که در وسوسه آینده در زباله دان جای گرفته و به فراموشی سپرده شده است و آینده­ای که در گذشته پیش فروش شده است!  
  6. در آینده نزدیک، دانشگاه و خیابان ادوارد براون دیگر پیر زن را نخواهند دید، سرنوشت نیامده او ( و ما) معلوم است!  نه آنکه مسئله و مشکل او حل شده باشد بلکه با آمدن مرگ  مسئله اساسا منحل می­ شود. گویا این سرنوشت همه مسائل در میان ماست که نه از راه حل کردن بلکه منحل شدن پایان می یابند.

 

چند سال پیش مصاحبه ای از این پیرزن در یک خبرگزاری چاپ شده بود با این لینک می توانید بدان دسترسی داشته باشید

http://araksamin.blogfa.com/page/pirezan.aspx