جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

زبان مطالعات فرهنگی

 

 

استعاره زبان اهمیت زیادی برای بحث ما در فاصله ایجاد شده بین مطالعات فرهنگی و همسایگانش دارد. زبان اگر وسیله فهم یکدیگر تلقی شود می تواند به تفاهم و تقابل همزمان کمک کند. اما اگر زبان برای فهم متقابل نباشد در  نتیجه سوء تفاهم پدید می آید.یعنی همسایه هماره در ناشناسی و برزخی از بی اعتمادی زندگی می کند. به خصوص هنگامی که سبک زندگی این همسایه با مردمان محلی به کلی متفاوت باشد.

ابتدا باید بر پراکندگی زبانی بیشتر در جهان مدرن متاخر سخن بگویم. برخی از نوپوزیتویستها معتقدند که مبنای داوری مشترک برای علمی بودن یک چیز و تمایزش از غیر علم همانا  روش است. در واقع، این روش است که جادو را از علم و از سایر چیزها جدا می کند. درست به این دلیل که روش برای علم و جهان علمی یک چیز بیشتر درنظر گرفته نمی شود بسیاری از چیزهای دیگر خارج از میدان علم قرار می گیرند. من به جای روش بر مفهوم زبان تاکید می کنم. زبان علم، جهان علم را بنا می کند. زبان علم است که آن را از جادو، اسطوره ، مذهب و چیزهای دیگر جدا می کند. اکنون وارد این مناقشه نمی شوم که زبان علم با زبان قدرت عجین است اما می خواهم تاکید کنم که زبان علم یک چیز نیست ما زبانهای علم داریم که البته نوعی پیوند و خویشاوندی بین آنها وجود دارد که آنها را قابل تشخیص می سازد.

اما در مورد زبان جدیدِ این همسایه مسئله فقط تفاوت زبانی ساده بین یک علم و علم دیگر نیست.(مثلا همان گونه که ما از تفاوت زبانی علم پزشکی و علم مهندسی می فهمیم)بلکه مسئله این است که زبان مطالعات فرهنگی با زبان علمی رایج تفاوت  محسوس دارد. این یک تفاوت رادیکال است.

مطالعات فرهنگی گویا  با زبان قومی جدید که با زبان تمدنی تفاوت دارد سخن می گوید.برای توضیح این تفاوت زبانی لازم است که من از تمایز کاربردی کریستوا استفاده کنم.کریستوا در اثر خود با نام " انقلاب در زبان شعری" آشکارا دو ساحت امر خیالی و امر نمادین لکانی را به کار می گیرد و به جای امر خیالی، امر نشانه ای را می نشاند و به جای امر نمادین ، امر نهاده ای را. می دانیم که امر نشانه ای متضمن زبان رانه های شهوانی و جریانات جسمی است.کریستوا تاکید می کند که به محض ورود امر نمادین، امر نشانه ای سرکوب می شود و به حاشیه رانده می شود.

کریستوا زبان شاعرانه را چیزی میان این دو قرار میدهد. در اینجا وی از مفهوم بینامتنیت برای اتصال به این دوساحت استفاده می کند. اگر به تفاوت کریستوایی بین امر نشانه ای و ایمایی با امر نمادین لکانی توجه داشته باشیم. باید ادامه دهیم که زبان علوم اجتماعی اثباتی( در مقایسه با مطالعات فرهنگی) به تعبیر فرویدیش زبان فراخود است. زبان جامعه ای که از سرکوب چیزها شکل گرفته است. پس آیا می توان گفت زبان مطالعات فرهنگی با نوعی نوعی پیشا زبان و زبان ناخودآگاه پیوند دارد؟بنابراین، مطالعات فرهنگی زبان مغشوش و مشوشی دارد که برای فهم پذیر شدن به نوعی هرمنوتیک مضاعف نیازمند است؟

من فکر میکنم که زبان مطالعات فرهنگی در دیالکتیک بین امر نشانه ای و امر نمادین است. هم از زبان رویا بهره می گیرد و هم از زبان فراخود. علت فهم پذیر نبودن چنین زبانی شاید از همین امر نشات می گیرد.می دانیم که این دیالکتیک زبانی را در زبان شعرگونه مطالعات فرهنگی می توانیم ببینیم.زبانی که در مرز ناخودااگاه و خودآگاه سیر می کند. آمیخته با تخیل و واقعیت است. گاهی استدلالی و گاهی استدال ناپذیر است. همه اینها شاید برای سازوکار دیگری زدایی از  زبان قدرت باشد.

زبان مطالعات فرهنگی با امر نشانه ای آمخیته است. ضد زبان نیست بلکه فرازبان است.بین همهمه، زمزمه، رویاگونگی و علم شناور است. زبانی علیه زبان علمی است. همین  امر است که زبان مطالعات فرهنگی را زبانی سیاسی کرده است. زبانی علیه قدرتهای مستقر!.

 در عین حال چنین زبانی زبان تادیب نشده است. در مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه در نوسان است. تنها در نوسان بودن میان این دو امر است که می توان جنبه هایی از زندگی را به سختن واداشت که تاکنون امر نمادین از آنها غفلت کرده است.به این معنا که  اقلیتهایی که اساسا زبانشان به زمزمه هایی بی معنا تعبیر می شد در این دانش شنیدنی می شود.. درست مثل رویا که به سادگی از کنارشان می گذشتیم و صرفابه موضوع احتمالی خاطره روزانه مابدل می شد و  این روانکاوی بود که  آن را برای ما به موضوعی درخورد بدل کرده است.

آری ، .همین میدان جدید زبانی است که مطالعات فرهنگی را یکسره برای علوم اجتماعی متعارف غیر قابل فهم کرده است.

زبان مطالعات فرهنگی پراکندگی زبانی و تشویشهای موجود زبانی را که با اسطوره های علمی میل به یگانه نشان دادن داشت  عریان می سازد.زبان مطالعات فرهنگی، زبان عریانی هاست. افشای تناقض و ابتذال زبانی است.همین!