جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(2)

 

 با دکتر محدثی هم عقیده ام که طبقه متوسط از ابهام مفهومی زیادی برخوردار است اما کنار گذاشتن یا پذیرفتن چنین مفهومی را باید براساس میزان کاربردش در جامعه مورد نظر سنجید. مدل مفهومی طبقه متوسط بنظر من برحسب مقاصد ما در تحلیل است که می تواند مفید یا غیر مفید تشخیص داده شود. مثلا برای پاسخ به سوالاتی از این دست که چرا این جوشش اجتماعی فقط در شهرهای بزرگی چون تهران رخ داده است؟ چرا این جنبش بیشتر در بخشهای بالای شهر متمرکز بوده است؟ اینکه چرا این جنبش بیشتر بر رسانه های کوچکی چون موبایل، اینترنت متمرکز بوده است؟ باید به دنبال نشانه هایی بگردیم که ما را به مدلی مطلوب راهنمایی کند. این سوالات را آیا با توضیح و گونه شناسی دو نوع اسلام سبز و سیاه بهتر می توان توضیح داد یا با تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط؟ بنابراین هر محقق بر حسب سوالاتی که می خواهد پاسخ دهد مطلوبترین رویکرد مورد نظر را اتخاذ می کند. شاید دوستانی که بر مدل گونه شناسی دو نوع اسلام متمرکز شده اند در پی پاسخ به سوالاتی دیگر بوده اند که آن مدل برای شان مفید تر بنظر می رسید. اما برای پاسخ به سولاتی که در بالا طرح کرده ام  تنها مدلی که ( در نظر من) می توانست آن را توضیح دهد مدل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران بوده است.

البته، طبقه متوسط همانند دیگر مفاهیم علوم اجتماعی ریشه غربی دارد و برخاسته از تجربه جوامع غربی است. برای فهم دقیقتر طبقه متوسط رجوع به مفهوم طبقه بی فایده نیست. می دانیم که مفهوم طبقه عمر طولانی دارد و ابداع فرد خاصی نیست اما برخی  چون الگرندر از آن به عنوان کشف مارکس به مثابه برساخته ای جامعه شناختی و اقتصادی یاد کردند. مارکس همسانی های زیادی در هر طبقه می دید به گونه ای که  به نظر وی  افراد درون هر طبقه شیوه های اندیشیدن مشابهی را اتخاذ می کنند. می دانیم که این مشابهتهای حداکثری در تحلیل مبتنی بر طبقه امروزه پذیرفتنی نیست اما علی رغم انتفاداتی که به مفهوم طبقه شده است همچنان آن مفهوم در بیان و تحلیل جامعه شناسان جهان کاربرد دارد. بنظر می رسد درکهای جدیدتر و پیچیده تری از آنچه مارکس در مورد طبقات متصور می شد به وجود آمده است. امروزه بسیاری از جامعه شاسان در تحلیلهای خود  از طبقه تنها به عنوان یکی از فاکتورهای مهم استفاده می کنند و ارجاع به چنین مفهومی به معنای یک تحلیل طبقاتی صرف از جامعه نیست.

در مورد طبقه متوسط نیز همین قصه رواست. اگر طبقه متوسط را  با طبقه میانین یکی بگیریم باز نمی توان قدمت دقیق آن را نشان داد. اما طبقه متوسط به معنای جامعه شناختی آن نباید عمر زیادی داشته باشد. گفته شده است که مفهوم طبقه متوسط تاریخی مطول و گاه معنایی متناقض داشته است. زمانی به عنوان طبقه اجتماعی میانی که واسط میان طبقات دهقانی و اشراف است شناخته شده است. در اروپا زمانی که دهقانان روی زمین کار می کردند و اشراف صاحب زمین بودند طبقه بورژوازی از رشد تجارت در شهرها پدید آمد. برخی جامعه شناسان تاکید کرده اند که در انقلاب فرانسه طبقات متوسط سهم زیادی داشته اند (به همین منوال جامعه شناسانی چون احمد اشرف به توضیح نقش طبقات متوسط در کنار طبقات سنتی در  انقلاب 57 ایران پرداختند).

ممکن است ابتدا طبقه متوسط به طبقه بورژوا محدود می شد اما با گسترش جامعه مدرن سایر اقشار چون کارگران ماهر و آموزش دیده و کارگران یقه سفید و کارمندان را نیز شامل می شود. بنابر این طبقه متوسط امروزه از میان گروههای متعددی نیروگیری می کند.

دیگشنری انگلیسی اکسفور پیشینه استفاده از این واژه را به قرن 18 برده است. اما در معنای امرورزین تر آن در 1843 بواسطه George Borrow مورد استفاده قرار گرفت. وی معتقد بود طبقه متوسط از طبقه کارگر به واسطه مشاغل و آموزش متمایز می شود. و از طبقه بالا نیز به واسطه اهداف اخلاقی و  درآمدهای زندگی از طبقات بالا متمایز می شود.

 در برخی ادبیات جامعه شناختی، سه متغیر آموزش، شرایط فیزیکی و منش مصرف در تعریف طبقه متوسط اهمیت دارند. منظور از آموزش، تحصیل در نظام آموزشی مدرن است و حتی کارگران حرفه ای نیز از طریق آموزش و مهارتهای جدید شغلهای جدید را کسب می کنند.

منظور از شرایط فیزیکی، مشاغلی تمیز است که این گروه را یقه آبی ها متمایز می کند. از دهه 60 به بعد مشاغل به سوی یقه سفید شدن چرخش پیدا کرد.

مهمتر از همه اینکه، طبقه متوسط با منش مصرف خود یعنی مصرف فرهنگی قابل تشخیص هستند. مصرف فرهنگی گاهی آنقدر اهمیت می یابد که صرفنظر از مفهوم طبقه موضوعیت و ارجحیت پیدا می کند.

Abhijit V. Banerjee and Esther Duflo  در تحقیق خودشان(2007) شاخصهایی چون  میزان  هزینه خوردن و نوشیدن و نحوه مصرف آن،وضعیت اوقات فراغت،آموزش و مراقبت بهداشتی، ساختار خانواده، شکل و نوع خانواده، سطح در آمد را برای تشخیص هویت طبقه متوسط  بکار بردند.

با این حال، برخی در تعریفی ساده معتقدند که بهتر است طبقه متوسط را طبقه حائل میان طبقات بالا و طبقات پایین بدانیم. در یک معنای ساده این تفکیک  شاید درست بنظر برسد اما این تفکیک هیچ چیزی را در مورد طبقه متوسط توضیح نمی دهد واحتمالا انواع طبقات متوسط را  با گوناگونی های آن و به خصوص بعد فرهنگی آن را که با خصائص جامعه مدرن نسبت دارد مغفول می نهد.

اگر طبقه متوسط را حد میانین طبقات پایین و بالا بگیریم به گواهی تحقیقات انجام شده در ایران و در سایر کشورها  حدود 80 درصد پاسخگویان خود را بخشی از طبقه متوسط می دانند. به عبارت دیگر در اینگونه تحقیقات بیشتر حد وسط اقتصادی مدنظر قرار می گیرد. اگر چنین وضعیتی مورد پذیرش ما باشد بخش عمده ای از جامعه را طبقه متوسط تشکیل خواهد داد در حالی که وضعیت ایران اینچنین نیست. در عین حال چنین تقسیم بندی گوناگونی ها و تفاوتهای درون طبقات متوسط را نادیده می گیرد. طبقه متوسط به عنوان طبقه حد وسط میان طبقات اشراف و طبقات دهقانان نوعی تقسیم بندی متناسب با  زمانی از جامعه غربی است که فرایند مدرن شدن را تجربه می کرده است. اینکه در کنار طبقه متوسط چه نوع طبقات دیگری وجود دارند بسته به شکل جوامع تغییر می پذیرند. مثلاامروزه دیگر همانند قرن نوزده نمی گویند که طبقه متوسط میان دو طبقه دهقانان و طبقه اشراف است.چرا که این دو طبقه موضوعیت چندانی برای این جوامع ندارند. بنابراین در نیمه دوم قرن بیست هنگامی که از طبقه متوسط در جامعه غربی سخن می گویند آن را صرفا طبقه ای حد وسط میان دو طبقه نمی بینند بلکه خود طبقه متوسط موضوعیت پیدا کرده و شکل جامعه جدید ومصرف گرا را تعیین کرده است. برخی با دیدگاه انتقادی چون سی رایت میلز طبقه متوسط را طبقه ای ترسو و یقه سفید و پاستوریزه دیده اند که ذیل ایدئولوژی نظام سرمایه داری جا خوش کرده اند و عقیم شده اند و برخی در ابتدای قرن بیست چون وبلن  نشانه های اولیه ای از طبقه متوسط را در ابتدای قرن دیده اند که بیش از همه با مصرف نمایشی شناخته می شوند.در دهه شصت این طبقه متوسط(زنان، دانشجویان و جوانان به جای طبقه کارگر) بوده است که امید دگرگونی را برای متفکرانی چون مارکوزه زنده نگاه می داشت. این همه قصه های متفاوت از طبقه متوسط بر حسب نوع نگرش جامعه شناسان ارائه شده است اما می بینیم که در بسیاری از این دیدگاهها طبقه متوسط با درآمد نیست که مشخص می شود بلکه مولفه های بسیاری به میان می آید. اگرچه سازمانهای بین المللی برای تشخیص این طبقه از شاخص درآمد استفاده می کنند اما تعاریف جامعه شناسانه ضمن توجه به شاخص درآمد بسیاری از مولفه های دیگر چون تحصیلات، نوع مشاغل، سبک زندگی  والگوی گذران اوقات فراغت و حتی جهان بینی های فرد را لحاظ کرده اند. کوتاه سخن آنکه طبقه متوسط در ایران باید متناسب با شرایط اجتماعی و اقتصادی آن  تعریف شود.

 

لینک مباحث مرتبط با بحث

یاد داشت علی طایفی: http://alitayefi.persianblog.ir/post/165/

نقد دکتر محدثی: http://hmohaddesi.blogfa.com/post-42.aspx