جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

مطالعات فرهنگی ی مطالعات فرهنگی

 

 چگونه می توان از خلال مفاهیم پایه ای که مطالعات فرهنگی برای بررسی موضوعات مورد مطالعه اش بکار می گیرد به خود مطالعات فرهنگی نظر انداخت؟ در اینجا فرصت بحثی مبسوط نیست بلکه صرفا به برخی از مهمترین مفاهیمی که از طریق آن می توان درباب مطالعات فرهنگی سخن گفت اشاره می کنم[1]

1.   بازنمایی: همه دانشجویانی که با مطالعات فرهنگی اندک آشنایی دارند  با مفهوم بازنمایی مصافحه داشته اند و گاهی آشنایی با این مفهوم به رشته همسایه نیز سرایت کرده است. بر مبنای مفهوم بازنمایی صاحبنظران مطالعات فرهنگی معتقدند که ما نه با خود واقعیت بلکه همواره با بازنمایی از واقعیت مواجه هستیم. همیشه این بازنمایی هاست که در پیش روی ماست و نه خود واقعیت. بر اساس این دیدگاه می توان از بازنمایی یا بازنمایی های مطالعات فرهنگی سخن گفت. به این معنا که ما همیشه با بازنمایی هایی از مطالعات فرهنگی مواجه ایم. همان طور که کریس بارکر گفته است مطالعات فرهنگی یک چیز مشخص نیست که قابل تعریف باشد و ما مطالعات فرهنگی ها داریم.  به این معنا که هرچه در باب این رشته بگوییم صرفا بازنمایی از آن مواجه خواهیم بود. هرچه گوییم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آییم خجل گردیم از آن.

2.   مفصل بندی: بر مبنای ایده مفصل بندی که هال بدان پرداخت روش و نظریه ای در باب نگاه به پدیده های گفتمانی با این نگاه فراهم شد. برخی همانند جنیفر اسلک معتقدند که مفصل بندی نوعی روش شناسی برای فهم آنچیزی است که یک نظریه فرهنگی انجام می دهد. به یقین فهم مفصل بندی بدون داشتن بینشی گفتمانی دشوار است. در این بینش، گفتمانهای به احتمال ناسازگار و متفاوت در یک ساختمان جدید گرد می آیند و تشکیل گفتمانی جدید را می دهند. بدین معنا خود مطالعات فرهنگی نیز از طریق نوعی مفصل بندی به جلو می رود و مرکب است از گفتمانهای مختلف. اینچنین است که هال معتقد است مطالعات فرهنگی دانشی چند گفتمانی است.

3.   گسست : این مفهوم فوکویی که تاریخ را بر مبنای انقطاعهایش مطالعه می کند نقطه عزیمت مناسبی برای مطالعات فرهنگی است. اما خود مطالعات فرهنگی نیز از این انقطاعها بی نصیب نمانده است. به گونه ای که هال در مقاله مطالعات فرهنگی و میراثهای نظری آن سه برهه چپ نو، برهه فمنیسیتی و برهه نژادی را از هم متمایز می کند. و روژگ نیز چهار برهه ملی _ پاپیولار ، برهه بازنمایی متنی، برهه جهانی/ پساذات گرایی، و در نهایت برهه سیاست گذاری/ حکومت پذیری را از هم تمییز می دهد. مطالعات فرهنگی با گسستهایش مشخص می شود.

4.   قدرت: امروزه دریافت فوکویی از قدرت رواج گسترده ای یافته است. به گونه ای که مخالفان دریافت فوکویی از قدرت ممکن است به ساده انگاری متهم شوند. اما برداشت فوکویی از قدرت در یک رویکرد  به مطالعه ردپای قدرت در معنای عام ان یعنی مطالعه بازنمایی دامن زده و در معنای دیگر که بنت مدافع آن است مفهوم گاورمنتالیتی اهمیت می یابد و گویا برداشت تنگ دامن تری از قدرت را انتخاب می کند. در هرصورت مطالعات  فرهنگی اگرچه خود دانشی منتقد است اما بنا به همان استدلال خود از تاثیرپذیری قدرت در خود مصون نیست. منطق دانش/ قدرت برای خود مطالعات فرهنگی نیز کاربرد دارد. صاحبنظران و مفسران اصلی این رشته در سیطره نظم گفتمانی قرار دارند که فوکو پیش از این در آن باب سخن گفته بود. خلاصه کلام این است که نمی شود مطالعات فرهنگی وظیفه نشان دادن دیگری سازی ها را برعهده بگیرد واز دیگری سازی های احتمالی خود غافل باشد.

5.   محلی بودن: مطالعات فرهنگی به نظریه های عام و جهانشمول معتقد نیست. اساسا نظریه ها براساس انچه پساساختگرایانی چون دریدا و فوکو معتقدند امری محلی و غیر عینی است. همین تلقی در باب مطالعات فرهنگی نیز صدق می کند. مطالعات فرهنگی به دنبال دانشی محلی است. نه صرفا موضوع بلکه مفهوم سازی ها و نظریه پردازی ها نیز حتی الامکان باید از دل همان جامعه محلی اقتباس شود. اینچین است که می گوییم، مطالعات فرهنگی صرفا به امر محلی نمی پردازد بلکه خود نیز امری محلی است.

6.   مطالعه فرودستی: وضعیت فرودستان و دغدغه عدالت یکی از وظایف این دانش است در عین حال نباید غافل شد که مطالعات فرهنگی خود نیز دانشی فرودست تبار است. بیشتر صاحبنظران مطالعات فرهنگی در دنیا به طریقی (نژادی، مهاجر بودن، زن بودن و....) خود فرودست اند و از سوی دیگر دانش مطالعات فرهنگی در برابر دانشهای نیرومندی چون جامعه شناسی در مرتبه ای فرودست جای می گیرد.

 



[1] . این یاداشت به بهانه کلاس نقد سیاستهای فرهنگی نوشته شده است.