جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

سخنانی شنیده ام که مپرس!

 

این روزها که بحث علوم اجتماعی نقل و نبات شده و بر سر زبان ها افتاده است  و در دادگاه ، نمازجمعه و تلویزیون دولتی به نحوی در آن باب سخنی رفته است، در نظر برخی از دوستان بر اهمیت علوم اجتماعی افزوده است. چرا که علوم اجتماعی هیچگاه تا بدین حد موضوع سخن نبوده است. چه چیزی علوم اجتماعی را در زمانه ما تا دین حد به دانشی  مسئله ساز بدل کرده است؟ آیا جز این است که علوم اجتماعی دانشی رها و  آزاد از قدرت است و نتایج این دانش چونان دانشهای پزشکی و مهندسی از در مصالحه با قدرت در نمی آید؟ ایا جز این است که علوم اجتماعی برارزشهایی متفاوت با تاکید می کند. به گمان من مخالفان علوم اجتماعی موجود، پیش فرضهای این دانش را به درستی درک کرده اند اما نتیجه درستی از آن نگرفته اند.

-         علوم اجتماعی پروژه ای مرتبط با مدرنیته است.

-         علوم اجتماعی برارزشهای مدرن(چون آزادی و دموکراسی) تاکید دارد.

-         علوم اجتماعی به واقعیتهای بیرون از  ما معتقد است و از این رو محتاطانه با واقعیات رویارو می شود. به عبارتی دستوری با واقعیات اجتماعی برخورد نمی کند.

مخالفان علوم اجتماعی نه با آن بلکه با جوامع مدرن سرناسازگاری دارند. جرم علوم اجتماعی کمک به مدرن شدن جوامع است و این چیزی است که مورد پسند دوستان نیست. اما باید بدانها گفت که علوم اجتماعی دشمن نیست بلکه برای حل مشکلات جوامع مدرن پدید آمده است. همه چیز در این دانش، امری هنجاری نیست که مورد پسند این یا آن  فرد نباشد. بسیاری از چیزها در این علم همانند سایر علوم، توصیفی و تبیینی است. علوم اجتماعی در بدو امر ایمان دارد که واقعیاتی اجتماعی در بیرون از ما وجود دارد( چه آن را ما پدید آورده باشیم و چه پیش از ما وجود داشته باشد، چه واقعیاتی سیال و چه متصلب باشد ....)، دیگر آنکه این واقعیات تابع اراده حاکمان و ذهنهای فردی نیست و در یک رابطه پیچیده اجتماعی پدید آمده است( برای مثال انقلاب ، اعتراض، جنبش و نظایر آن با خواست یک یا چند فرد بر نمی خیزد و با خواست یک یا چند فرد دیگر فرو نمی نشیند ) و سوم آنکه مطالعه در باب این واقعیات ادب و آدابی دارد که تنها با رعایت آن اداب آن واقعیت فهم پذیر می شود.چهارم آنکه علوم اجتماعی نتایج تحقیق خود را با گذاشتن بر محک داوری و تجربه دیگران (چه از طریق معیار آزمون پذیری یا ابطال پذیری و چه به محک استدلال و انتقاد نظری) استوار می گرداند. اگر این موارد برخی از امهات علوم اجتماعی باشد دشمنی با چنین دانشی به اندازه دشمنی با سایر علوم مضحک و بی معنا بنظر می رسد و روشن است که اگر بصیرتی کافی وجود داشته باشد چنین دشمنی هایی هم وجود نخواهد داشت.

انتقاداتی که می توان علیه علوم اجتماعی غربی مطرح کرد - و ای بسا متخصصان علوم اجتماعی ایرانی خود بیش از دیگران این انتقادات را بارها مطرح کردند -  امری اکادمیک و در تخصص صاحبان این دانش است. تردیدی نیست که دانش انسانی باید با فرهنگ و جامعه میزبان متناسب شود، تردیدی نیست که باید نظریه های مبتنی بر زمینه رشد یابند، تردیدی نیست که موضوعات مورد تحقیق باید حلال مشکلات جامعه ما باشند. اما اینها مواردی نیست که به دادگاه نیاز باشد، از تریبون نمازجمعه گفته شود یا تلویزیون دولتی بدین شکل بدان حمله کند (پیش از این شبکه چهار سیما بارها همین صاحبنظران و همین تئوری ها را برای مقاصد خود بکار گرفته بود). این امور مواردی است که دولتها باید به دانشگاهها کمک کنند تا در فضای مساعد حوزه گفت و گویی و مجادلالت علمی توسعه یابد تا بدین ترتیب علوم اجتماعی به سمت دانشی سازنده برای جامعه حرکت کند. در عین حال دولتها باید بدانند که نمی توانند از علوم اجتماعی انتظار داشته باشند که با ارزشهای مدرن مبارزه کند چرا که در این صورتها دولتهای مدرن خود  نیز نباید وجود داشته باشند و این خواست با وجود چنین دولتهایی نیز ناسازگار است!