جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

جامعه واعظ بی اخلاق

 

1. شاعران و ادیبان ما همواره جامعه بی اخلاق، ریاکار، متملق و در عین حال نصحیت گو را مورد انتقاد قرار داده اند. جامعه واعظ بی اخلاق نیز به چنین جامعه ای اشاره دارد. جامعه ای که همواره یکدیگر را به اخلاق دعوت می کنند در عین حال خود به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.

به نظر من فقیه، واعظ و محتسب که در اشعار بزرگانی چون حافظ همیشه با طعنه یاد شده اند تنها نمادی از کلیت جامعه ایرانی هستند. هنگامی که گروه مرجع جامعه ای به تعبیر شاعران ما نصیحت گوی بی عمل هستند، بدنه جامعه نیز از چنین بلایی منزه نیست.

جامعه واعظ بی اخلاق جامعه ای است که رسانه ها، همایشها و کنفرانسها، منابر و کتابهای درسی و گفت و گوی زندگی روزمره شان مشحون از نصیحت و اندرز و دعوت به تقواست اما در زیر پوست چنین جامعه ای نشانی از اخلاق دیده نمی شود.

جامعه ای که در آن بیش اندازه وعظ می شنویم،  مردم همواره بر منبر می نشینند، قصه دیگران را برسر بازار نقل می کنند، شیخ یا زاهدند، با حکم قضا می ستیزند و روز و شب عربده با خلق خدا می کنند و در عین حال  پنهان خوری می کنند،به آنچه می گوید عمل نمی کند. دیگران را به نیکی امر می کند و خود را فراموش می کنند.

   باده با محتسب شهر ننوشی زنهار           بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

2. یکی از بزرگترین مشکلات محققان در عرصه تحقیقات اجتماعی در سنجش شاخصهای کیفی جامعه است. شاخصهایی که به سادگی به چنگ محققان نمی آیند. برای مثال هنگامی که محققان از مردم سوال می کنند که شما تا چه اندازه پایبند به راستگویی، صداقت، احترام متقابل، عدم ریاکاری و نظایر آن هستید بیش از 70 درصد مردم پاسخ می دهند که به این ارزشها پایبندی دارند اما هنگامی که از مردم سوال می شود که بنظر شما در جامعه چقدر این ارزشهای اخلاقی عمل می شود باز بیش از 70 درصد مردم می گویند که به این ارزشها عمل نمی شود و معتقدند که با یک جامعه بی اخلاقی مواجه هستیم. برخی محققان براساس دیدگاههای مردم در پیمایشهای ملی انجام شده گمان بردند که ما با بحرانهای اخلاقی در جامعه مواجه ایم. من چنین نمی اندیشم.در واقع پاسخهای مردم آنجا که در مورد خودشان سوال می شود و آنجا که در مورد دیگران، شکاف بزرگی دارد و این نمی تواند مبنایی قطعی برای تحلیل اجتماعی فراهم سازد.

نفس این شکاف و فاصله گذاری برای بحث امروز ما سودمند است. بنابراین  سوال این نیست که کدامیک از پاسخها به حقیقت نزدیک ترند. مسلم است که این دو پاسخ در کنار یکدیگر نمی گنجند. این فاصله گذاری از شکاف اخلاقی بین آنچه راجع به خودمان می اندیشیم و آنچه راجع به دیگران قضاوت می کنیم گواهی می کنند. سر این دوگانه بینی در همین فرهنگ وعظ گویی ما ریشه دارد یعنی  نظامهای اموزشی اخلاقی که نه بر تنبه نفس خودمان بلکه بر تزکیه دیگران بنا شده است. به این معنا که نظام اخلاقی در جامعه ما به دیگران جهت گیری شده است و علی رغم اینکه اخلاق ابتدا نفس فرد را هدف می گیرد اما مردم ما تمایل دارند در باب بی اخلاقی دیگران سخن بگویند و علاقه شدید و شهوت انگیزی به نصیحت گویی و وعظ دارند.

چون نیک بنگریم می بینیم که مردم همیشه در حال انتقاد کردن، سخن گفتن و نقد دیگران هستند و همیشه از جامعه ای که در آن اخلاق ضعیف شده است حرف می زنند اما همین مردم در غالب اوقات خود را از دیگران متمایز می کنند. مردم ما با قواعد اخلاقی به خوبی آشنا هستند، می دانند چه کاری خوب و چه کاری بد است( نک آگاهی ها، نگرشها و رفتارهای فرهنگی در ایران، محسنی،1379) اما هیچ گاه یاد نگرفته اند که مصداق و مخاطب اولیه این قواعد اخلاقی خودشان هستند.

کافی است همین امروز دقایقی در کنار یک راننده تاکسی، یک بقال،یک استاد دانشگاه یا یک روحانی بنشیند و خوب به حرفهایش گوش کنید می بینید که دارد وعظ می کند، نصیحت می کند اما دقایق چندان بیشتری لازم نیست تا به این دوگانگی ذکر شده پی ببرید.