در باب تهران و تهرانی بودن
1.تهران از نگاه من شهر بیتاریخ است. بر خلاف شهرهای بزرگ دیگر ایران(مانند اصفهان، شیراز و...) که پیشینه سنتی نیرومندی دارند تهران " متولد دوره مدرن" است. از این رو میتوان چنین شهری را نمادی برای مدرنیته ایرانی دانست. تعارضات و همسازی های درون آن، خلق تجربه های جدید، شکوفایی طبقات جدید، شکل گیری فضاهای مدرن شهری، همه میتوانند نمادی از مدرنیته شهری ایرانی باشند. شاید به همین دلیل است که اسطوره تهران به عنوان نماد مدرنیته در تمامی فیلمهای سینمایی ما موج میزند. تهران نقطه آغاز مدرن شدن ما به حساب می آید. جنبش مشروطه و فتح تهران یک نقطه آغاز بود بعد از آن هرچه به جلوتر آمدیم همزمان با تغییر ظاهر شهر، شکل آدمها نیز به تدریج عوض می شد، روزنامه و سینما و رسانه های دیگر به میان زندگی مردم آمدند، تهرانی ها به تدریج با نظامی اداری همسفره شدند که برای شان تفکیک کار از فراغت روزانه و فراغت آخر هفته را معنادار می کرد. به تدریج که فراغت اشکال متنوع تری به خود می گرفت، شهر متناسب با تغییر ذائقه مردم فضاها و حیات روانی خاص خود را پدید می آورد.خیابانهایی که آدمها در آن فراغت خود را صرف می کردند، مراکز فرهنگی جدیدی که هویتهای نوین به آدمها می بخشید، سازمانهای اداری بزرگی که آدمها در آنها در موقعیتهای شغلی جدید بازجایگری شدند، فضاهای که نقش های جدیدی برای زنان و جوانان تعریف می کرد. رویدادهایی از این دست گویا عالم و آدمی دیگر پدید آورد و طبقاتی ایجاد کرد که هویت خود را از شهر جدید می گرفتند. این همان چیزی است که ما از پیوند میان تهران و شکل گیری طبقات متوسط جدید سخن میگوییم. خلق و ظهور طبقه متوسط شهری با ظهور تهران همزمانی داشته است. هرچه طبقات متوسط گسترش می یافتند تهران بزرگتر و مدرن تر می شد.
2.زندگی در تهران همانند همه کلان شهرهای مدرن عقلانیت خاص خود را میطلبد. طبقه متوسط تهرانی نیز حول همین عقلانیت جدید که تا اندازه زیادی تحت تاثیر اقتصاد پولی و فرهنگ مبتنی بر آن است شکل میگیرد. همین فرهنگ در بیان زیملی، حیات ذهنی خاص خود را در تهران پدید میآورد. حیات ذهنی شهر باید با آهنگ زندگی در شهر متناسب شود و همین امر آدمهای ساکن در آن را دائما در شرایط تغییر قرار می دهد. از دیگر سو آدمهایی که در تهران ساکن میشوند به گونهای تمنای استقلال دارند. شهری چون تهران میدانهای عمل آدمی را توسعه میدهد و امکانات بیشتری برای آزادی فردی ایجاد می کند.
بنابراین باید روشن شدهباشد که تهران به دلیل آزادیهای شخصی و فردی که به افراد میدهد به عنوان جایگاه مطلوب زندگی فردی بدل شدهاست. تهران با فردیت، سادهتر کنار میآید چرا که یگانه شهری است که افراد بیگانه را به سادگی در آغوش میگیرد و به شهروند خود بدل میکند( و البته با تیزبینی می توان پی برد که گویا در این" به سادگی" نوعی فریبکاری نهفته است) . یک اصفهانی پس از سالها زندگی در تبریز هنوز اصفهانی است و تبریز نمیتواند از آن به یک شهروند تبریزی بدل سازد اما تهران شهروندان خود را از میان همه گونههای ایرانی انتخاب میکند و ابایی ندارد از اینکه همه تهرانی باشند. تهران خود روستاییزاده است و اگر پیشینه روستایی تهران را به یاد آوریم هضم فرهنگهای متفاوت در تهران درک پذیرتر میشود. این جریان متناقض وقتی آشکار میشود که تهران علی رغم پذیرش آدمها به همان صورت اولیه بر آنها رنگ خاصی میکشد و همه آنها را زیر چتر فرهنگی مسلط خود یعنی تهرانی بودن جای میدهد و به تدریج از آنها میخواهد که متناسب با الگوی معیار عمل کنند. به بیان دیگر حیات بیرونی شهر به درون حیات روانی انسانهای آن رخنه میکند و ارزشها و معیارهای آنها را دگرگون میسازد. اینجا همان چیزی شکل میگیرد که من از آن با مفهوم تهرانیت یا ایدئولوژی تهرانی بودن یاد میکنم. تهرانی بودن در زمانه ما نماد اصالت شده و لهجه تهرانی نیز لهجه معیار. به همان نسبت پوشش و سبک زندگی تهرانیها نیز معیاری برای سایر فرهنگهای دیگر ایرانی شده است. تهران از همه فرهنگهای ایرانی مهاجر میپذیرد و این گونه روحیه متساهل خود را به رخ میکشد اما از سوی دیگر فرهنگ خاص خود را بر فرهنگ عام ایرانی تحمیل میکند. به راستی چرا امروزه، تهرانیت به فرهنگ معیار ایرانی بدل شده است؟
این خصیصه فرهنگ زندگی تهرانی تنها با نوعی الگوی امپریالیستی که فرهنگ شهرستان را تحت پوشش و تاثیر خود قرار داده قابل فهم است. مادامی که تهران مرکز و نماد پیشرفته ترین شهر مدرن ایرانی است فرایند گسترش و توسعه آن ادامه خواهد داشت و خروج اجباری یا تشویقی جمعیت از شهر چاره کار نخواهد بود. زلف آشفته و پر جاذبة پایتخت از ابعاد مختلف، موجب جمعیت حاضر شده است. چاره را باید در اهمیت دادن به توسعه برابر و متوازن سایر شهرها دانست و نه مهاجرت دادن اجباریِ جمعیت.
3.تهران علیرغم آزادیها و هویتهایی جدید که به ساکنانش اعطا میکند به دلیل ساختارهای فضایی و شهری معیوبش زندگی روزمره را با تنشهای مداوم، استرسها و تشویشهایی همراه می کند که خاص شهرهای مدرن جوامعی چون ایران است. یکی از ویژگیهای شهر تهران فضاهای شهری فقیر و معیوب آن است به گونهای که فضاهای عمومی به سمت شخصی شدن میل میکنند. به بیان لفور، فضا فقط ظرفی نیست که روابط در شهر در آن جریان بیاید بلکه فضا شکل دهنده (غنی یا فقیر کننده) زندگی روزمره در شهر است. این فضاهای معیوب شهری به زندگی روزمره و رفتارهای موجود در آن شکل میدهند. بیتردید فضاهای موجود فضاهایی مهندسیشده هستند که تکنوکراتهای شهرداری در ساختن آنها سهیم بودهاند. این همان فضای مفهوم سازی شده است که مشارکت مردم، شکل گیری جمعیت و شبکههای کنش متقابل را با مشکل مواجه میکند. از سوی دیگر با فضاهای زیسته شده هم روبرو میشویم. فضاهایی که مردم خود در تجربههای روزانه بر میسازند. در عین حال چنین فضای زیسته شدهای همواره نمیتواند فضایی مثبت و سازنده باشد و در بسیاری از مواقع بر جمعیت گریزی مبتنی است. اینچنین است که زندگی طبقه متوسط شهری در ایران کاملا به صورت فردی و خانوادگی می گذرد و جز در برهههای نادر و استثنایی ما نشانی از شبکههای زندگی در میان این جمعیت شهری نمیبینیم. به اعتقاد من فضای موجود در شهر تهران در شکل دهی به نوعی انزواگرایی، شهر گریزی و ایجاد جامعه بی تعامل نقش مهمی دارد. چنین فضاهایی آدمی را از زندگی تهی می سازد در عوض روابط سوء، بد فهمیها و نظایر آن را تسریع میکند.
4.طبقه متوسط تهرانی در درجه اول به واسطه نوع فراغت و شکل مصرف خود با طبقات دیگر و از جمله طبقه متوسط سنتی متمایز میشود. این شکل از مصرف و بسیاری از مولفههای دیگر سبک زندگی در فضاهای شهری و در جمعیت ممکن می شود. طبقه متوسط به دلایل مختلف و از جمله نمایش بدن، کسب هویت و معنا بخشی به زندگی به جمعیت نیاز دارد. جمعیت نیز در فضاهای عمومی شهر ممکن میشود. اما همان طور که پیش از این گفتیم به دلیل فقر فضاهای عمومی و شهری در تهران، طبقه متوسط شکل زندگی خاص خود را در تهران دارد. یکی از ویژگی های زندگی تهرانیان فراغت خانهمحور آن است. اهمیت خانه را در زندگی تهرانیها نمی توان دست کم گرفت به موازت اهمیت یافتن خانه از اهمیت شهر و توجه بدان کاسته میشود.تقابلی که میان خانه - شهر افکنده میشود، تهرانیها را میان دو فضای آشنا و غریبه قرار میدهد. تردیدی نیست که در اینجا شهر، فضایی غریبه بیش نیست و حداکثر تلاش صورت گرفته برای رفع این معضل این بوده است که به شهروندان تلقین کنیم که شهر ما همان خانه ماست. در حالی که چنین شعاری به لحاظ نشانهشناسی تایید کننده این نکته است که فضای شهر در ذهنیت مردم فضایی غریبه است.این میزان غریبگی از فضای شهری خود را در خیابانهای شهر و شلوغی های آن، در بی نظمی ها و آشفتگی های موجود نشان میدهد. ما در اینجا با سه فضا رویاروی هستیم. فضای خانه آنچنانکه شرح دادم از قدرت زیادی در زندگی تهرانیها برخوردار است. فضای اداره که فضای قدرت دولت است و فضای شهر و خیابانهای آن که نوعی فضای واسط و بینابینی را برای تهرانیها شکل میدهد. از نظر من هم فضای اداره و هم فضای شهر برای مردم فضای غریبه به حساب میآید و مردم علاقمندند آن دو فضا را به سود فضای خانه تسخیر کنند. در اینجا برخلاف شهرهای مدرن غربی، نوعی مستعمره شدن معکوس رخ داده است. بدین معنا که فضای خانه تا خیابان و اداره نیز تداوم مییابد و سایه سنگین آن همه جا پیامدهای زیادی به همراه دارد. از سوی دیگر هنگامیکه میبینیم خیابانهای شهر به واسطه دو قدرت خانه و دولت مورد تهدید واقع میشوند با نوعی مستعمره شدن مضاعف نیز مواجه میشویم. خیابان در اینجا صحنه مبارزه دو فضای دیگر است، امری که زندگی روزمره در خیابان را هرچه بیشتر سیاسی میسازد.
.پیش از این یاداشت حاضر در قالب مصاحبه در ماهنامه مهرنامه شماره ۶ (۱۳۸۹) به چاپ رسیده است.
روشنفکران دینی و چرخش به علوم انسانی
چند دهه است که در ایران، علوم انسانی در کانون توجهات قرار گرفته است. در مرتبه اول رخداد انقلاب نیاز و توجه به علوم انسانی را عیان ساخت در همان حال، بحث بازسازی آن را به میان کشید. در هر صورت انقلاب به تبیین نیاز داشت و برای تبیین و توضیح انقلاب پای علوم انسانی به میان میآمد. انقلاب به دلیل ضرورتی که برای توجه به علوم انسانی به میان افکند انقلاب دیگری را موجب شد که انقلاب فرهنگی نام گرفت. هدف بنیادی در اینجا بازسازی علوم انسانی بود. اما تلاش برای این بازسازی نتایج متفاوتی را در برداشت که مهمترین آن با اهمیت شدن علوم انسانی و استفاده از برون دادهای آن علم برای توضیح جامعه بوده است. این چیزی است که ما با عنوان چرخش به علوم انسانی(Humanity turn ) یاد میکنیم. اصطلاح چرخش به علوم انسانی برای وضعیتی که در آن قرار داریم کمی تناقض آمیز بنظر میرسد. سالهای نفرین شده علوم انسانی چگونه میتواند بهارِ علوم انسانی نیز نام گیرد؟ واقعیت این است که بهار علوم انسانی تنها با تناقضاتش فهمپذیر میشود.
من اجازه میخواهم کمی به عقب بر گردم تا متذکر شوم که علوم انسانی درمیان روشنفکران مذهبی ما و همچنین در میان جامعه دیرتر از سایر دانشها مورد توجه قرار گرفت. نباید فراموش کنیم که درک از علم مدرن در ایران، همواره درکی پوزیتویستی و مبتنی بر علمی تجربی بود. حداقل از ابتدای قرن خورشیدی که در آن زندگی میکنیم، متفکران اجتماعی و منتقدانِ جامعه هنگامی که از علم سخن میگفتند منظورشان علوم دقیقه بود و در همه اینها یا علوم انسانی در سایه درک میشد یا اساسا مورد غفلت قرار میگرفت. برخی از مهمترین آنها که با دنیای غرب آشنا بودند سعی داشتند نسبتی میان علم جدید و دین و همین طور جامعهای که در آن قرار داشتند برقرار کنند.
در میان متفکرین مسلمان، سنت قدیمی وغالب اتخاذ رویکرد تدافعی در برابر علم بوده است. مثلا بازرگان به شدت ذیل سنت اثباتگرایانه نهتنها به علم اعتماد بلکه ایمان داشته است و دین را در پرتو مناسبات علمی درک میکرده است. اگرچه باور به علم مدرن زمینه رشد آن علم را می تواند در جامعه فراهم کند اما این اعتقاد در نزد این دسته از متفکران مسلمان چندان با برنامه و در عین حال عمیق نبوده است. متفکرانی چون بازرگان بیشتر علم تجربی را مدنظر داشتند و از علم انسانی و به خصوص فلسفه بیگانه بودهاند. این سنت به این دلیل ذیل گفتمانِ پوزشخواهانه درک میشود که معتقد بود هرآنچه علم جدید عرضه میکرد را از پیش در دین داشتهایم. علوم انسانی علمی در حاشیه بود و برای اندیشمندانی که دنیای جدید را بیشتر با تکنیکهایش درک میکردند تا با علوم انسانیاش این کمتوجهی مشروع بود.
سنت دیگر در نزد متفکرانِ مسلمان اتخاذ درک انتقادی از علم انسانی است که نماینده آن شریعتی بودهاست. در آن سنت اگرچه علوم انسانی موضوع سخن بود اما بیشتر نقش ابزار را ایفا می کرد تا دانش . ابزاری که میتوانست آگاهی دهد و نقش انقلابی در جامعه ایفا کند. درواقع علوم انسانی به مثابه ایدئولوژی دیده میشد از این رو شریعتی توانست ایدئولوژی دینی را در کنار آنها بنشاند و به گمان خودش باب گفت و گو را میان آنها بگشاید. درک ایدئولوژیک از علوم انسانی راه را بر دیدگاه انتقادی گشود اما به همان اندازه ما را به سوء فهم دچار کرد که گمان کنیم رویارویی ایدئولوژی دینی با مکاتب علوم انسانیِ غربی نه تنها ممکن است بلکه مطلوب هم هست. درک علوم انسانی به مثابه ایدئولوژی موجب شد که با دیده تردید در این علم نگاه کنیم. بنابراین چنین نگاهی به علم انسانی نتوانست زمینههای رشد آن را فراهم کند. چالشی که شریعتی میان جامعه شناسی با دنیای مسلمین ایجاد کرد اگرچه میتوانست نقطه عزیمت یک برنامه پژوهشی قرار گیرد اما بیشتر محملی شد برای دنیای رویایی انقلابیون که به واسطه آن نفرت خود را از غرب توجیه کنند. آل احمد نیز فرد دیگری در این سنت بود که در ایجاد چالش میان دانش اجتماعی غربی با دانش بومی نقش داشت و البته بر شریعتی نیز تاثیر زیادی گذارد. در اینجا روی سخن ما نه آل احمدِ تک نگاری ها بلکه آل احمدِ غربزدگی یا در خدمت و خیانت روشنفکران است. گفتمان آل احمد توانست صورتبندی جدیدی از اندیشههای غرب ستیزی چپ و اندیشه اسلامی ایجاد کند و تا چند دهه نگاه منفی به دانش اجتماعی غربی را پروبال دهد که تا امروز نیز ادامه دارد. این رویکرد انتقادی به علم اجتماعی غربی به دلیل عدم ورود جدی به دنیای اکادمیک نتوانسته است به سرانجام برسد و از حد لفاظی فراتر نرفته است. گفتمان انتقادی که بعدها تحت تاثیر آل احمد وشریعتی بسط یافت در پی ساختن علوم اجتماعی یکسر متفاوت برآمد. گویی ما با عالمی و آدمی دیگر مواجهایم.همین مواجهه بود که سنت سوم را امکان ظهور بخشید.
سنت سوم در نزد متفکران مسلمان نوعی توجه و در عین حال نگاه مثبت به علم انسانی غربی بود . در این سنت وقتی روشنفکران دینی از علم سخن می گفتند دیگر منظورشان علم تجربی نبود بلکه بیشتر علم انسانی را مدنظر قرار داشتند. دوم اینکه دیگر آن نگاه منفی ( یعنی امپریالیستی بودن علم انسانی) را رها کردند و سعی کردند از دریچه علوم انسانی به جامعة جدید نگاه کنند. تنها بعد از انقلاب فرهنگی بود که علوم انسانی مورد توجه بیشتر قرار گرفت(آدمها به تکاپو افتادند کتابهای جامعه شناسان غربی را بخوانند، ترجمه کنند و نقد کنند). از این رو، درست همان زمان که سخن از بومیسازی بود گفتمان علوم اجتماعی غربی قوت و قدرت بیشتری گرفت و از آن زمان که بنا بود علوم اجتماعی غربی به حاشیه رود آنها به کانون مناقشات بازگشتند و تکریم بیشتری شدند. گویا گفتمان بومیسازی حقهای بیش نبود و برای این آمده بود تا نقش دیگریِ گفتمان غربیِ علوم اجتماعی را بازی کند. دیگری به آن معنا که کارش شناسایی و در نتیجه تقویت گفتمان مقابل است. باید تاکید کنم پیش از آنکه، علوم انسانی مورد تامل قرار گیرد ما از چشمانِ علوم انسانی مورد تامل قرار گرفتیم. در نتیجه، نظریهپردازان با چارچوبها و عینکهای علم انسانی غربی جهان در حال تغییر ایرانی را تحلیل کردند. اندیشه اجتماعی در اینجا محدود به جامعه شناسی نبود بلکه الهیات و کلام غربی و فلسفه علم و علم سیاست را نیز در بر میگرفت. مجلههای روشنفکری نیز درک علمی از جهان را با منطق علم انسانی (و نه علم تجربی) میزان کردهبودند. حتی بسیاری از انقلابیونی که برای ریشهکنی علوم انسانی آمده بودند خود اینک به همان زبان و منطق سخن میگفتند. در ایران بعد از انقلاب فرهنگی ما با پدیدهای به نام «چرخش به علوم انسانی» مواجهشدیم که هنوز نیز ثمراتش ادامه دارد. سنت سوم در چنین شرایطی بالنده شد و از این طریق توانست بسیاری از مفاهیم و نظریههای علوم انسانی را در جامعه وارد کند. مهمتر آنکه نگاه روشنفکران دینی در نسبت میان دین و علم تغییر کرد. در این برهه سخن از تعاملِ علم انسانی بود با دین و از این رو، دیگر پایِ نگاه تدافعی و یا انتقادی در میان نبود بلکه سخن از تاثیرپذیری همه چیز از جمله معرفت دینی از دنیای گسترده علوم انسانی بود.
چرخشِ روشنفکران دینی به علوم انسانی و تغییر پارادایمهای تحلیلی آنها موجب شد تا سهم خود را در تغییر جامعه به علوم انسانی ایفا کند. امروزه در ایران اگرچه علوم انسانی در جایگاهی بی عیب و نقص نیست اما توانسته است تکانهایی به خود بدهد و در رخدادهای پیرامون خود تامل کند و فرتر از آن تاثیرگذار هم باشد. اقبال بی نظیر دانشجویان دیگر رشتهها به علوم انسانی تنها بخشی از نتایج این چرخش است. اگرچه سخن از دگردیسی علوم انسانی دوباره در سالهای اخیر مطرح شده است اما این سخن با آنچه در ابتدای انقلاب مطرح شده بود کاملا متفاوت است. اکنون علوم انسانی نه به دلیل رکودش بلکه به دلیل عملکردش مورد نقد قرارگرفته است.
این مطلب به مناسبت همایش تفکر اجتماعی و جامعه شناسی در خاورمیانه معاصر نوشته شده و در روزنامه شرق شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۹ منتشر شد.

