جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

در باره نشست مطالعات فرهنگی

 

در مورد  مجمع چهارشنبه مطالعات فرهنگی و ارتباطات دوست عزیزم رضایی به تفصیل ( در وبلاگش)سخن گفت و من جهت تایید حرف رضایی اینجا نکته ای اضافه می کنم.

اول اینکه خودم به عنوان یک مخاطب زود از سخنرانیها خسته می شوم. احتمالا از کم طاقتی خودم است اما روح خشک سخنرانی ها جمع ما که برای احوال پرسی دور هم جمع شدیم را پریشان تر می کند. به همین دلیل نوبت به من که رسید ترجیح دادم سخنرانی نکنم . پیش از این یک مقاله در مورد مطالعات فرهنگی در ایران با دوست عزیزم رضایی تدارک دیده بودیم اما حس کردم جای اینگونه جلسات یک بحث علمی نیست بلکه همان گپ زدن خودمان بهتر است. شاید یک نکته در حرفهای چهارشنبه من بود و آن هم این سخن بود که ما باید شبکه های اجتماعی و علمی خود را بیش از این جدی بگیرم. علم به خصوص علم انسانی در واقع در کلاسها صرفا  رشد نمی کند بلکه در این انجمنهاست که دانشی می تواند خود را به جلو ببرد. در این تجمات هم با هم بودن و از حوزه های کاری هم اطلاع کسب کردن و مسائلی از این قبیل نقش مهمی دارد.

من این نشست را بیشتر یک نشست آشنایی  و احوال پرسی می دانم و نه سخنرانی علمی. جلسه بهانه ای برای دور هم بودن است و حاشیه های جلسه مهمتر از متن آن است. از ابتدا هم به مخاطب باید این نکته را گوشزد کرد. چرا که برخی برای شنیدن سخنرانی یا مطلبی علمی می آیند و برخی برای دور هم بودن.از این رو در عمل هیچکدام از دو گروه ممکن است کاملا راضی از جلسه نباشند. اما جلسه همین بود.  شام و چایش و دور یک میز نشستن. ثمره این جلسه اگر نزدیکی بیشتر باشد مهمترین کاری است که یک شبکه علمی می تواند انجام دهد.

اما فکر می کنم انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات نشستهای علمی خود را از چنین نشستهایی تفکیک کند تا دانشجویان و سایر علاقمندان از پیش  بدانند قرار است در چه جلسه ای شرکت کنند. مناقشات علمی زیادی در زمینه این حوزه وجود دارد که باید مورد بحث قرار بگیرد. نشستهای علمی باید روی موضوع مشخصی متمرکز شوند و همه افراد نظرات خود را در آن موضوع خاص مطرح کنند. با این حالٰ نشستهای مانند روز چهارشنبه فوایدی هم داشت.

یکی از ثمرات خوب جلسه روز چهارشنبه شنیدن صدای دانشجویان بود. اگر چه خیلی کم بود اما باید در نشستهای بعدی وقت مشخصی به دانشجویان این رشته داده شود تا بیایند حرف بزنند.

یکی از اشتباهات میزگرد ها هم این بود که افرد خود را مقید به پاسخ دادن هرگونه نظر دانشجویان می کردند. اینجا قرار نبود کسی نظری بدهد بلکه گاهی سودمندتر است که دیدگاهها  صرفا شنیده شود.

از مدیران انجمن بالاخص دکتر آزاد و دکتر رضایی که برای این مجمع زحمت کشیدند تشکر می کنم.


خیابان و مدرنیته

 

تحلیلهای جامعه شناسانه  ارائه شده در باب خیابان را می توان به دو دسته تقسیم کرد.  یک دسته نوشتارهایی که به  امر اجتماعی در خیابان پرداخته اند  و دسته دوم نوشتارهایی است که خیابان را با امر بصری و تصوری در هم آمیخته اند و به وضعیتی روانی پرداخته اند که تخیل امر مدرن و در نتیجه مدرنیته را ممکن ساخته است.

در اولین شیوه،  خیابان جایگاه مهم روابط اجتماعی بین مردم در نظر گرفته شده است.خیابان عرصه ای عمومی است که همه گروههای مردم صرفنظر از نژاد، طبقه، سن و جنس در آنجا حضور می یابند. یعنی خیابان جایی است که در آن زندگی روزمره ممکن می شود. مطالعه جامعه شناسانه گروههای مختلف درخیابان و از جمله خرده فرهنگها در این دریچه ممکن شده است. تحقیق جامعه گوشه خیابان  توسط ویلیام وایت شاید نمونه ای گویا برای این دسته از نوشتارها باشد. نوشتارهای ارائه شده  در شیوه دوم بر حسب تاثیر و نقشی که خیابان بر تخیل از جنبه های حیاتی زندگی مدرن دارد شناخته می شود. خیابان و تصوراتی از مردم که به واسطه آن رخ می دهد با استعاره مدرنیته بهتر فهم می شود. این دیدگه با امر تصوری و تخیلی  مرتبط است. همچنین با جنبه های مفهومی خیابان و بازنمایی هایی که به واسطه هنرمندان، نقاشان، عکاسان و فیلمسازان ارائه  شده است ارتباط دارد. به زبان زیملی می توان از نوعی وضعیت ذهنی  یا به دیگر سخن از  حیات ذهنی خیابان سخن گفت. این همان چیزی است که بودلر اغاز گر روایت آن بود یعنی تجربه مدرنیته در خیابان!.

در این برداشت ، مدرنیته از خلال خیابان روایت می شود. در خیابان نه تنها امر مدرن حادث می شود بلکه آن کیفیتی مدرن که بودلر و زیمل و بنیامین از آن پرده برداشتند نیز  در خیابان یافت می شود. بدین معنا که خیابان سرشار از امر گذرا و تصادفی است!. موضوع در اینجا خود را با دو مقوله جمعیت و پرسه زن نمایش می دهد. در کانون خیابان مدرن ، پدیده جمعیت قرار دارد و همین پدیده موضع تماشگری و در معرض تماشا قرارگرفتن را برجسته می سازد.

 جمعیت در خیابان مدرن از ابعاد فرهنگی، اقتصادی و سیاسی حائز اهمیت است. یکی از موضوعاتی که جامعه شناسان سیاسی بدان توجه نشان دادند ارتباط امر سیاسی با جمعیت  خیابان است. موضوعی که برخی جنبه های آن در منظر آصف بیات با مفهوم سیاست خیابانی  توضیح داده شده است. از سوی دیگر همواره، بازنمایی جمعیت در خیابان از بعد سیاسی نشانه ای بر تحکیم دموکراسی از سوی دولتهای ایدئولوژیک بوده است.در برهه هایی نیز جمعیت  در خیابان، دال بر تهدید و نشانه بی نظمی و هنجارگریزی تلقی شده است. در مکتب شیکاگو قلمرویی از جمعیت در خیابان با خرده فرهنگها و امر بزهکاری مرتبط دانسته شده است. بنابراین  چه از زاویه قدرت جمعیت در خیابان یا چه از زاویه قدرت بر جمعیت در خیابان  بنگریم آن چیزی که در مناسبات میان مدرنیته و خیابان اهمیت پیدا می کند موضوع جمعیت است. همین موضوع است که مسئله هنجارمند شدن خیابان را در پیش می کشد. بدین ترتیب ما با قواعدی از پیش تعیین شده در خیابان مواجه می شویم که اندرسون(1999) آن را تشریفات و هنجار خیابان می نامد. از سوی دیگر زندگی در خیابان همواره با این قواعد پیش نمی رود بلکه عقلانیتی در زیست خیابان پدید می آید که آن را عقلانیت خیابان نام نهادند. عقلانیت خیابان همان کنار آمدن با مخاطراتی است که مردم ممکن است با آن مواجه شوند و مدیریتی است که بر مبنای  عقل روزمره در آن صورت می گیرد.[i]



[i] خلاصه ای از سخنرانی سه شنبه 28 مهرماه در انجمن جامعه شناسی ایران.


توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(3)

 

تحلیل طبقاتی در مورد جامعه ایران چگونه می تواند باشد؟ به عبارت دیگر چه نوع تقسیم بندی طبقاتی از جامعه ایران می تواند مطلوبتر باشد؟ پاسخ به این سوال آسان نیست و من هم پاسخی روشن در این مورد ندارم. تصور می کنم جامعه ایران جدید، محصول تعامل دو شکل از طبقات است. طبقات سنتی و طبقات مدرن. اگرچه طبقات مدرن بخش مهمی از زندگی مدرن ایرانی را شکل می دهند اما برخی از مهمترین طبقات سنتی هنوز اینجا و آنجا پا برجا هستند. برای مثال من طبقه روحانیت در ایران را بخشی از طبقات سنتی می دانم که از گذشته باقی مانده است. همین طور نشانه هایی از طبقه تجار و بازاریان سنتی هم دیده می شود. اما در هرصورت با توجه به جابجایی موقعیت روستا و شهر ظرف چهل سال گذشته طبقاتی که در شهر پدید آمده اند بیشتر در دل طبقه متوسط می گنجند. همین طور طبقه کارگران یقه آبی نیز در ایران طبقه مدرن اند اما با طبقه متوسط متفاوت اند.

نکته مهم این است که افرادی که از طبقه مدرن بر می خیزند ضرورتا با ارزشهای مدرن احساس سازگاری نمی کنند. جابجایی طبقاتی و مدرن سازی در ایران با سرعت به وقوع پیوسته، آدمها ممکن است در طبقه متوسط جای گیری شده باشند اما همچنان با ارزشهای طبقه سنتی زندگی کنند یا اینکه ترکیبی از ارزشهای سنتی و مدرن را پدید آورده باشند. وقتی از جایگیری در طبقات مدرن سخن می گوییم منظورما مشخص است یعنی اینکه آدمها از تحصیلات یا آموزش مهارتهای شغلی برخوردارشدند، در مشاغلی مشغول بکارند که از دل نوسازی برآمده است، با عناصری از زندگی شهری همنوایی پیدا کرده اند. چنین آدمهایی ممکن است به واسطه نوع مشاغلی که دارند و درآمدهی ثابتشان و همین طور آموزشهایی که دیده اند در سلک طبقه متوسط باشند اما برای ما مصرف و سبک زندگی که معرف نوع ارزشهای زندگی فرد است از اهمیت اساسی برخوردار است. در هرصورت طبقه متوسط طبقه ای مصرف گراست، چرا که امروزه مصرفگرایی حتی به زندگی روستاییان ما هم سرایت کرده است. اما منظور من از مصرف در جمله بالا با مصرف گرایی متفاوت است. در بحث مصرف طبقه متوسط به طور خاص مصرف فرهنگی مورد نظر است. نوعی از  مصرف فرهنگی با سبک زندگی افراد عجین است. من معتقدم که مصرف فرهنگی پایدار می تواند نشانه هایی برای ارزشهای زندگی فرد باشد. به عبارت دیگر از طریق مصرف فرهنگی مستمر و پایدار فرد می توان در باب جهت گیری های ارزشی وی قضاوت کرد.

مجدد این سوال را مطرح می کنم که آیا تقسیم بندی جامعه ایران به سه طبقه بالا، متوسط و پایین رواست؟ اگر رواست  مصداق طبقه بالا در ایران کدام طبقه یا طبقات هستند؟ طبقات پایین کدامند؟ و در نهایت طبقات سنتی را در کجا جای دهیم؟ 

 پیش از این هم گفته ام  تقسیم بندی طبقاتی جامعه براساس طبقات بالا، متوسط و پایین نارساست  چرا که گروه بندی هایی از آدمها و طبقات را در خود جای نمی دهد. علاوه بر ان ما مصادقی از طبقه بالا انچنانکه در جامعه غربی از آن سخن رفته است(طبقه اشراف) نداریم. به جای آن می توانیم از طبقات متوسط بالا، متوسط متوسط و متوسط پایین صحبت کنیم. اما با وجود این من تقسیم طبقه بندی  صرفا عمودی جامعه را  مطلوب نمی دانم بلکه طبقه بندی افقی جامعه در اینجا به خصوص در مورد طبقه متوسط می تواند به ما کمک کند. کالبد شکافی طبقه متوسط در این پست مد نظر من نیست. من لایه های متعددی را از طبقه متوسط شناسایی کرده ام که برخی هم عرض هم در جامعه قرار می گیرند. بنابراین در چنین مواردی از تقسیم بندی افقی طبقاتی نام می برم.

به هرحال در پاسخ به نقد آقای محدثی باید بگویم که سرمایه اقتصادی تنها یک عامل تعریف طبقات متوسط است. وقتی پای دیگر سرمایه ها( برای مثال سرمایه فرهنگی) به میان می آید تقسیم بندی های افقی و عمودی زیادی درون طبقات متوسط شکل می گیرد. من برای توضیح آن بخش از طبقات متوسط که میان دو نوع ارزشهای سنتی و مدرن پل زده اند مفهوم سرمایه مذهبی را هم افزودم که تصور می کنم توضیح دهنده جهت گیری متفاوت این لایه(محافظه کارانه) با سایر لایه های پیشروتر طبقه متوسط است.

در پایان به چند نکته دیگر در باب انتقادات دکتر محدثی اشاره می کنم.

1.      ابتدا اینکه دکتر محدثی تاکید داشتند که  مفهوم طبقه  خواهی نخواهی بر لایه بندی جامعه دلالت دارد ما هم با ایشان هم عقیده ایم اما ایده طبقه متوسط ضرورتا یک شکل از لایه بندی از جامعه را به پیش رو نمی نهد. منظورم این است که این لایه بندی می تواند برحسب شکل و درجه پیچیدگی و مدرن بودن جامعه متفاوت باشد. بنابراین نمی توان گفت که هرکس از طبقه متوسط سخن گفت ضرورتا به دوشکل طبقه پایین و طبقه بالا هم باید معتقد باشد. ما در این نوشتار در باب ضعف تقسیم بندی سه گانه طبقاتی از جامعه ایران هشدار داده ایم.

2.      دکتر محدثی تاکید داشته اند که طبقه بر نوعی همسانی و وحدت دلالت دارد . آری اما باید توجه  داشت که مفهوم طبقه متوسط حتی نوع همسانی را هم تغییر داده و وحدت ساده در طبقات سنتی را به وحدت پیجیده ای بدل کرده است که ضامن تفاوتهای درون طبقاتی است. یعنی افراد عضو طبقه در همه چیز با هم مشابه نمی اندیشند اگرچه شباهتهای خویشاوندی میان آنها برقرار است.در اینجا طبق رویکرد ویتگنشتاینی به جای تعریف ماهوی و ذاتی بر نوعی مشابهتهای خویشاوندی تاکید می شود. گروهها و دسته هایی که از نوعی مشابهتهای خویشاوندی و نه فلان و بهمان مولفه ذاتی برخوردار باشند در سلک طبقه متوسط یا هر نوع طبقه دیگر جای می گیرند. بنابراین تعریف قطعی مارکس جای خود را به تعریف مسامح آمیز تر ویتگنشتاینی می دهد.همین نکته اتفاقا مفهوم وحدت پیچیده را در طبقه متوسط توضیح می دهد. من هم با محدثی موافقم که هرنوع لایه بندی و طبقه بندی بر همسانی درون آن عناصر دلالت دارد اما نباید این همسانیها را حداکثری  و به معنای فقدان تفاوتها فرض کرد. به همین معنا من معتقدم یک جور طبقه متوسط وجود ندارد بلکه گونه های مختلفی از طبقه متوسط در ایران وجود دارد که در صورت نیاز در فرصتهای دیگر به تشریح ان خواهم پرداخت.

3.        اما این سوال همچنان باقی است که آیا در کنار طبقات متوسط اشکال دیگری از طبقات وجود دارند؟ پاسخ مثبت است. یکی از این پاسخها می تواند اشکالی از طبقات سنتی را شامل شود. اما علاوه بر آن می توان نشان داد که در جامعه ایران نیروهای اجتماعی از طبقات سنتی می توانند به جرگه طبقات متوسط درآیند. همین طور طبقات کارگری هم می تواند در کنار طبقات متوسط حضور داشته باشند.  سخن آخر آنکه، من فکر می کنم کلمه متوسط در اینجا دیگر به معنای طبقه حد وسط نیست و از معنای خاستگاه اولیه خود خارج شده است و این دال به مدلولی متفاوت از مدلول نخستین خود(غرب قرن نوزده) ارجاع دارد و شاید به قول محدثی طبقه متوسط دیگر طبقه به معنای دقیقش نباشد.


توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(2)

 

 با دکتر محدثی هم عقیده ام که طبقه متوسط از ابهام مفهومی زیادی برخوردار است اما کنار گذاشتن یا پذیرفتن چنین مفهومی را باید براساس میزان کاربردش در جامعه مورد نظر سنجید. مدل مفهومی طبقه متوسط بنظر من برحسب مقاصد ما در تحلیل است که می تواند مفید یا غیر مفید تشخیص داده شود. مثلا برای پاسخ به سوالاتی از این دست که چرا این جوشش اجتماعی فقط در شهرهای بزرگی چون تهران رخ داده است؟ چرا این جنبش بیشتر در بخشهای بالای شهر متمرکز بوده است؟ اینکه چرا این جنبش بیشتر بر رسانه های کوچکی چون موبایل، اینترنت متمرکز بوده است؟ باید به دنبال نشانه هایی بگردیم که ما را به مدلی مطلوب راهنمایی کند. این سوالات را آیا با توضیح و گونه شناسی دو نوع اسلام سبز و سیاه بهتر می توان توضیح داد یا با تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط؟ بنابراین هر محقق بر حسب سوالاتی که می خواهد پاسخ دهد مطلوبترین رویکرد مورد نظر را اتخاذ می کند. شاید دوستانی که بر مدل گونه شناسی دو نوع اسلام متمرکز شده اند در پی پاسخ به سوالاتی دیگر بوده اند که آن مدل برای شان مفید تر بنظر می رسید. اما برای پاسخ به سولاتی که در بالا طرح کرده ام  تنها مدلی که ( در نظر من) می توانست آن را توضیح دهد مدل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران بوده است.

البته، طبقه متوسط همانند دیگر مفاهیم علوم اجتماعی ریشه غربی دارد و برخاسته از تجربه جوامع غربی است. برای فهم دقیقتر طبقه متوسط رجوع به مفهوم طبقه بی فایده نیست. می دانیم که مفهوم طبقه عمر طولانی دارد و ابداع فرد خاصی نیست اما برخی  چون الگرندر از آن به عنوان کشف مارکس به مثابه برساخته ای جامعه شناختی و اقتصادی یاد کردند. مارکس همسانی های زیادی در هر طبقه می دید به گونه ای که  به نظر وی  افراد درون هر طبقه شیوه های اندیشیدن مشابهی را اتخاذ می کنند. می دانیم که این مشابهتهای حداکثری در تحلیل مبتنی بر طبقه امروزه پذیرفتنی نیست اما علی رغم انتفاداتی که به مفهوم طبقه شده است همچنان آن مفهوم در بیان و تحلیل جامعه شناسان جهان کاربرد دارد. بنظر می رسد درکهای جدیدتر و پیچیده تری از آنچه مارکس در مورد طبقات متصور می شد به وجود آمده است. امروزه بسیاری از جامعه شاسان در تحلیلهای خود  از طبقه تنها به عنوان یکی از فاکتورهای مهم استفاده می کنند و ارجاع به چنین مفهومی به معنای یک تحلیل طبقاتی صرف از جامعه نیست.

در مورد طبقه متوسط نیز همین قصه رواست. اگر طبقه متوسط را  با طبقه میانین یکی بگیریم باز نمی توان قدمت دقیق آن را نشان داد. اما طبقه متوسط به معنای جامعه شناختی آن نباید عمر زیادی داشته باشد. گفته شده است که مفهوم طبقه متوسط تاریخی مطول و گاه معنایی متناقض داشته است. زمانی به عنوان طبقه اجتماعی میانی که واسط میان طبقات دهقانی و اشراف است شناخته شده است. در اروپا زمانی که دهقانان روی زمین کار می کردند و اشراف صاحب زمین بودند طبقه بورژوازی از رشد تجارت در شهرها پدید آمد. برخی جامعه شناسان تاکید کرده اند که در انقلاب فرانسه طبقات متوسط سهم زیادی داشته اند (به همین منوال جامعه شناسانی چون احمد اشرف به توضیح نقش طبقات متوسط در کنار طبقات سنتی در  انقلاب 57 ایران پرداختند).

ممکن است ابتدا طبقه متوسط به طبقه بورژوا محدود می شد اما با گسترش جامعه مدرن سایر اقشار چون کارگران ماهر و آموزش دیده و کارگران یقه سفید و کارمندان را نیز شامل می شود. بنابر این طبقه متوسط امروزه از میان گروههای متعددی نیروگیری می کند.

دیگشنری انگلیسی اکسفور پیشینه استفاده از این واژه را به قرن 18 برده است. اما در معنای امرورزین تر آن در 1843 بواسطه George Borrow مورد استفاده قرار گرفت. وی معتقد بود طبقه متوسط از طبقه کارگر به واسطه مشاغل و آموزش متمایز می شود. و از طبقه بالا نیز به واسطه اهداف اخلاقی و  درآمدهای زندگی از طبقات بالا متمایز می شود.

 در برخی ادبیات جامعه شناختی، سه متغیر آموزش، شرایط فیزیکی و منش مصرف در تعریف طبقه متوسط اهمیت دارند. منظور از آموزش، تحصیل در نظام آموزشی مدرن است و حتی کارگران حرفه ای نیز از طریق آموزش و مهارتهای جدید شغلهای جدید را کسب می کنند.

منظور از شرایط فیزیکی، مشاغلی تمیز است که این گروه را یقه آبی ها متمایز می کند. از دهه 60 به بعد مشاغل به سوی یقه سفید شدن چرخش پیدا کرد.

مهمتر از همه اینکه، طبقه متوسط با منش مصرف خود یعنی مصرف فرهنگی قابل تشخیص هستند. مصرف فرهنگی گاهی آنقدر اهمیت می یابد که صرفنظر از مفهوم طبقه موضوعیت و ارجحیت پیدا می کند.

Abhijit V. Banerjee and Esther Duflo  در تحقیق خودشان(2007) شاخصهایی چون  میزان  هزینه خوردن و نوشیدن و نحوه مصرف آن،وضعیت اوقات فراغت،آموزش و مراقبت بهداشتی، ساختار خانواده، شکل و نوع خانواده، سطح در آمد را برای تشخیص هویت طبقه متوسط  بکار بردند.

با این حال، برخی در تعریفی ساده معتقدند که بهتر است طبقه متوسط را طبقه حائل میان طبقات بالا و طبقات پایین بدانیم. در یک معنای ساده این تفکیک  شاید درست بنظر برسد اما این تفکیک هیچ چیزی را در مورد طبقه متوسط توضیح نمی دهد واحتمالا انواع طبقات متوسط را  با گوناگونی های آن و به خصوص بعد فرهنگی آن را که با خصائص جامعه مدرن نسبت دارد مغفول می نهد.

اگر طبقه متوسط را حد میانین طبقات پایین و بالا بگیریم به گواهی تحقیقات انجام شده در ایران و در سایر کشورها  حدود 80 درصد پاسخگویان خود را بخشی از طبقه متوسط می دانند. به عبارت دیگر در اینگونه تحقیقات بیشتر حد وسط اقتصادی مدنظر قرار می گیرد. اگر چنین وضعیتی مورد پذیرش ما باشد بخش عمده ای از جامعه را طبقه متوسط تشکیل خواهد داد در حالی که وضعیت ایران اینچنین نیست. در عین حال چنین تقسیم بندی گوناگونی ها و تفاوتهای درون طبقات متوسط را نادیده می گیرد. طبقه متوسط به عنوان طبقه حد وسط میان طبقات اشراف و طبقات دهقانان نوعی تقسیم بندی متناسب با  زمانی از جامعه غربی است که فرایند مدرن شدن را تجربه می کرده است. اینکه در کنار طبقه متوسط چه نوع طبقات دیگری وجود دارند بسته به شکل جوامع تغییر می پذیرند. مثلاامروزه دیگر همانند قرن نوزده نمی گویند که طبقه متوسط میان دو طبقه دهقانان و طبقه اشراف است.چرا که این دو طبقه موضوعیت چندانی برای این جوامع ندارند. بنابراین در نیمه دوم قرن بیست هنگامی که از طبقه متوسط در جامعه غربی سخن می گویند آن را صرفا طبقه ای حد وسط میان دو طبقه نمی بینند بلکه خود طبقه متوسط موضوعیت پیدا کرده و شکل جامعه جدید ومصرف گرا را تعیین کرده است. برخی با دیدگاه انتقادی چون سی رایت میلز طبقه متوسط را طبقه ای ترسو و یقه سفید و پاستوریزه دیده اند که ذیل ایدئولوژی نظام سرمایه داری جا خوش کرده اند و عقیم شده اند و برخی در ابتدای قرن بیست چون وبلن  نشانه های اولیه ای از طبقه متوسط را در ابتدای قرن دیده اند که بیش از همه با مصرف نمایشی شناخته می شوند.در دهه شصت این طبقه متوسط(زنان، دانشجویان و جوانان به جای طبقه کارگر) بوده است که امید دگرگونی را برای متفکرانی چون مارکوزه زنده نگاه می داشت. این همه قصه های متفاوت از طبقه متوسط بر حسب نوع نگرش جامعه شناسان ارائه شده است اما می بینیم که در بسیاری از این دیدگاهها طبقه متوسط با درآمد نیست که مشخص می شود بلکه مولفه های بسیاری به میان می آید. اگرچه سازمانهای بین المللی برای تشخیص این طبقه از شاخص درآمد استفاده می کنند اما تعاریف جامعه شناسانه ضمن توجه به شاخص درآمد بسیاری از مولفه های دیگر چون تحصیلات، نوع مشاغل، سبک زندگی  والگوی گذران اوقات فراغت و حتی جهان بینی های فرد را لحاظ کرده اند. کوتاه سخن آنکه طبقه متوسط در ایران باید متناسب با شرایط اجتماعی و اقتصادی آن  تعریف شود.

 

لینک مباحث مرتبط با بحث

یاد داشت علی طایفی: http://alitayefi.persianblog.ir/post/165/

نقد دکتر محدثی: http://hmohaddesi.blogfa.com/post-42.aspx


توضیحی بر تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط در ایران(1)

 

بوردیو در جایی تاکید می کند که یکی از مشکلات بزرگ جامعه شناسان همواره این بوده است که چگونه تلاش کنند در دام دو توهم گرفتار نشوند. یکی توهم  رویاروی دیدن خود با "پدیده ای بی نظیر" و دیگری بدیهی پنداشتن پدیده حادث شده با تحلیل " همیشه همین طور بوده است". به عبارت دیگر، گاهی جامعه شناسان با شوق و ذوق اعا می کنند که با پدیده شگفت انگیزی روبرو شده اند واین پدیده را با دیدگاههای موافق نظریه خود توضیحی مبسوط می دهند. گاهی ممکن است به این توهم دچار شوند که با پدیده ای کاملا بی اهمیت روبرو هستند. در تحلیل پدیده متاخر در ایران نیز چنین هشیاری ای ضرورت دارد. نه آن را باید بی نظیر و شگفت انگیز دانست و نه بی اهمیت و بدیهی. پیش از این، در تحلیل رخداد دوم خرداد چنین شتابزدگیهایی  مشاهده شده است اما هشت سال بعد اتفاقی افتاد که آن تحلیلهای خوشبینانه را که حول خواست عمومی دموکراسی متمرکز بود به سراب مبدل ساخت.در هرصورت ناکامی رخ داده در تحلیلهای دوم خرداد می تواند به دو شکل توضیح داده شود.یکی آنکه تحلیلها درست بوده است اما دیدگاه مردم ظرف هشت سال تغییر کرده است(نظریه جامعه سیال) و دوم اینکه واقعیت و مردم تغییری نکرده اند بلکه نظریه ها نتوانستند واقعیت دوم خرداد را درک کنند و از همان ابتدا درک نادرستی از وضعیت موجود داشته اند. به نظر من حالت دوم متصورتر است.آنچه می دانیم این است که رخدادهای اجتماعی نظریه مند پدید نمی آیند به این معنا که رخدادهای اجتماعی همراه با توضیح نظریه خود متولد نمی شوند و این ما هستیم که لباس نظریه را برقامت این رخدادها اندازه می گیریم. بدین ترتیب، یک رخداد اجتماعی در چارچوب یک تحلیل جامعه شناسانه به تمامی در نمی گنجد  و  دیدگاههای نظری در بهترین حالت تنها می توانند بخشی از واقعیت مورد نظر را توضیح دهند.

با این توضیح بدین جمع بندی می رسم که تحلیل طبقاتی  یک رخداد اجتماعی یا تحلیل مبتنی بر مفاهیم دیگر هرکدام وجهی از واقعیت را بازنمایی می کنند و هیچ وقت توضیح رخداد اجتماعی سیاسی حین و بعد از انتخابات در یادداشتهای من به این معنا نبود که معتقد باشم این دقیقا  همان چیزی است که رخ داده است.

ادعای من در یاداشتهای گذشته این بوده است که از بعد  تحلیل طبقاتی  جنبش اجتماعی سیاسی اخیر صرفا بر طبقه متوسط تکیه دارد و نشانه های دیگری که خارج از این طبقه یافت می شود حاشیه ای و کم اهمیت است. اما هنگامی که از تحلیل مفهومی چون طبقه متوسط بهره می جوییم از محدودیتها و ظرفیتهای نهفته در این مفهوم نیز برخوردار می شویم. به همان اندازه که تحلیل مبتنی بر دوگونه اسلام سبز و اسلام سیاه می تواند جنبه هایی از واقعیت را فروکاهد و عرصه هایی را مغفول نهد(مثلا گروههایی که در این جنبش هستند و اساسا هیچ تعلق مذهبی نیز ندارند چگونه باید تحلیل شوند؟)  تحلیل مبتنی بر طبقه متوسط نیز از این تقلیل گرایی ایمن نیست. در هرصورت هر تحلیلی بخشی از واقعیت را روشن می سازد و نه تمامی جوانب را.

همان طورکه گفتم طبقه متوسط می تواند مدلی برای تحلیل جنبش اجتماعی اخیر فراهم کند.برخی به اشتباه انتقاد می کنند که چیزی به نام طبقه متوسط در واقعیت جامعه ایران وجود ندارد.  این گونه نیست که گمان کنیم  مفاهیمی چون طبقه و طبقه متوسط خود بخشی از واقعیت هستند در واقع چیزی به نام طبقه در خارج از ذهن  ما وجود ندارد. واقعیت اجتماعی موجودیتی خارجی دارد اما برساخته های جامعه شناسان موجودیتی خارجی ندارد بلکه موجودی برساخته ذهن جامعه شناس است که براساس آن بر واقعیت مهار می زند و اگر بتواند  واقعیت  را  با آن مفهوم شکار کند به تشریحش می پردازد. طبقه و همین طور طبقه متوسط مانند هر برساخته اجتماعی دیگری نه یک واقعیت عینی بلکه مفهومی تحلیلی است. بنابراین طبقه واقعیت عینی نیست که آن بیرون وجود داشته باشد به گونه ای که باید آن را به چنگ در آوریم. تلقی ای که برخی با آن تصور می کنند این واقعیت یا این موجود در غرب متولد شده و در ایران متولد نشده است. طبقه مانند هر برساخته دیگر در هیچ جا متولد نشده است بلکه به عنوان مفهومی تحلیلی یا می تواند واقعیتهای موجود در جامعه را توضیح دهد یا در برابر ان ناتوان است. در واقع باید از کاربرد پذیر بودن یا کاربرد ناپذیری چنین مفاهیمی سخن گفت. دانشمندانی چون بوردیو اعتقاد دارند جامعه غربی آنچنان تغییر کرده و آنچنان این واقعیت اجتماعی متحول شده که دیگر مفهوم طبقه مارکسی حریف واقعیات جدید نیست. بدین ترتیب مفهوم میدان و یا انواع سرمایه های مورد نظر وی جایگرین ناکامی های مفهوم طبقه شده است. اگر چنین باشد مفهوم سبک زندگی و مصرف موضوعیت بیشتری از مفهوم طبقه مارکسی می یابد. چنین مفاهیمی نیز با مفهوم طبقه متوسط قرین ترند تا مفهوم طبقه.

بدین معنا که آنچه ما طبقه متوسط می نامیم ما به ازای خارجی  ندارد بلکه واقعیتهایی در بیرون وجود دارد که ما بر آن نام طبقه متوسط می نهیم. برای مثال، گروههای نوپدیدی که محصول فرایند مدرن سازی در ایران بوده اند طبقات جدید نام گرفته اند. این طبقات جدید  البته مساوی با طبقه متوسط یا طبقات متوسط نیستند. طبقه کارگر صنعتی نیز طبقه جدید است اما اگر این طبقه به یقه آبی ها و مشاغل دون  رتبه اشاره داشته باشد نمی تواند در زمره طبقه متوسط باشد. طبقه متوسط بخشی از نیروهای جدیدی است که محصول شهرنشینی، مشاغل جدید، و سبک زندگی و مصرف است. بله درست است که طبقه متوسط را باید در جوامع شهری یافت اما همه بخش جوامع شهری طبقه متوسط نیستند و اگرچه بخش عظیم آن را شامل می شود.


مطالعات فرهنگی ی مطالعات فرهنگی

 

 چگونه می توان از خلال مفاهیم پایه ای که مطالعات فرهنگی برای بررسی موضوعات مورد مطالعه اش بکار می گیرد به خود مطالعات فرهنگی نظر انداخت؟ در اینجا فرصت بحثی مبسوط نیست بلکه صرفا به برخی از مهمترین مفاهیمی که از طریق آن می توان درباب مطالعات فرهنگی سخن گفت اشاره می کنم[1]

1.   بازنمایی: همه دانشجویانی که با مطالعات فرهنگی اندک آشنایی دارند  با مفهوم بازنمایی مصافحه داشته اند و گاهی آشنایی با این مفهوم به رشته همسایه نیز سرایت کرده است. بر مبنای مفهوم بازنمایی صاحبنظران مطالعات فرهنگی معتقدند که ما نه با خود واقعیت بلکه همواره با بازنمایی از واقعیت مواجه هستیم. همیشه این بازنمایی هاست که در پیش روی ماست و نه خود واقعیت. بر اساس این دیدگاه می توان از بازنمایی یا بازنمایی های مطالعات فرهنگی سخن گفت. به این معنا که ما همیشه با بازنمایی هایی از مطالعات فرهنگی مواجه ایم. همان طور که کریس بارکر گفته است مطالعات فرهنگی یک چیز مشخص نیست که قابل تعریف باشد و ما مطالعات فرهنگی ها داریم.  به این معنا که هرچه در باب این رشته بگوییم صرفا بازنمایی از آن مواجه خواهیم بود. هرچه گوییم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آییم خجل گردیم از آن.

2.   مفصل بندی: بر مبنای ایده مفصل بندی که هال بدان پرداخت روش و نظریه ای در باب نگاه به پدیده های گفتمانی با این نگاه فراهم شد. برخی همانند جنیفر اسلک معتقدند که مفصل بندی نوعی روش شناسی برای فهم آنچیزی است که یک نظریه فرهنگی انجام می دهد. به یقین فهم مفصل بندی بدون داشتن بینشی گفتمانی دشوار است. در این بینش، گفتمانهای به احتمال ناسازگار و متفاوت در یک ساختمان جدید گرد می آیند و تشکیل گفتمانی جدید را می دهند. بدین معنا خود مطالعات فرهنگی نیز از طریق نوعی مفصل بندی به جلو می رود و مرکب است از گفتمانهای مختلف. اینچنین است که هال معتقد است مطالعات فرهنگی دانشی چند گفتمانی است.

3.   گسست : این مفهوم فوکویی که تاریخ را بر مبنای انقطاعهایش مطالعه می کند نقطه عزیمت مناسبی برای مطالعات فرهنگی است. اما خود مطالعات فرهنگی نیز از این انقطاعها بی نصیب نمانده است. به گونه ای که هال در مقاله مطالعات فرهنگی و میراثهای نظری آن سه برهه چپ نو، برهه فمنیسیتی و برهه نژادی را از هم متمایز می کند. و روژگ نیز چهار برهه ملی _ پاپیولار ، برهه بازنمایی متنی، برهه جهانی/ پساذات گرایی، و در نهایت برهه سیاست گذاری/ حکومت پذیری را از هم تمییز می دهد. مطالعات فرهنگی با گسستهایش مشخص می شود.

4.   قدرت: امروزه دریافت فوکویی از قدرت رواج گسترده ای یافته است. به گونه ای که مخالفان دریافت فوکویی از قدرت ممکن است به ساده انگاری متهم شوند. اما برداشت فوکویی از قدرت در یک رویکرد  به مطالعه ردپای قدرت در معنای عام ان یعنی مطالعه بازنمایی دامن زده و در معنای دیگر که بنت مدافع آن است مفهوم گاورمنتالیتی اهمیت می یابد و گویا برداشت تنگ دامن تری از قدرت را انتخاب می کند. در هرصورت مطالعات  فرهنگی اگرچه خود دانشی منتقد است اما بنا به همان استدلال خود از تاثیرپذیری قدرت در خود مصون نیست. منطق دانش/ قدرت برای خود مطالعات فرهنگی نیز کاربرد دارد. صاحبنظران و مفسران اصلی این رشته در سیطره نظم گفتمانی قرار دارند که فوکو پیش از این در آن باب سخن گفته بود. خلاصه کلام این است که نمی شود مطالعات فرهنگی وظیفه نشان دادن دیگری سازی ها را برعهده بگیرد واز دیگری سازی های احتمالی خود غافل باشد.

5.   محلی بودن: مطالعات فرهنگی به نظریه های عام و جهانشمول معتقد نیست. اساسا نظریه ها براساس انچه پساساختگرایانی چون دریدا و فوکو معتقدند امری محلی و غیر عینی است. همین تلقی در باب مطالعات فرهنگی نیز صدق می کند. مطالعات فرهنگی به دنبال دانشی محلی است. نه صرفا موضوع بلکه مفهوم سازی ها و نظریه پردازی ها نیز حتی الامکان باید از دل همان جامعه محلی اقتباس شود. اینچین است که می گوییم، مطالعات فرهنگی صرفا به امر محلی نمی پردازد بلکه خود نیز امری محلی است.

6.   مطالعه فرودستی: وضعیت فرودستان و دغدغه عدالت یکی از وظایف این دانش است در عین حال نباید غافل شد که مطالعات فرهنگی خود نیز دانشی فرودست تبار است. بیشتر صاحبنظران مطالعات فرهنگی در دنیا به طریقی (نژادی، مهاجر بودن، زن بودن و....) خود فرودست اند و از سوی دیگر دانش مطالعات فرهنگی در برابر دانشهای نیرومندی چون جامعه شناسی در مرتبه ای فرودست جای می گیرد.

 



[1] . این یاداشت به بهانه کلاس نقد سیاستهای فرهنگی نوشته شده است.


یادداشت دکتر سراج زاده

تحلیل دکتر سراج زاده با  عنوان جامعه، سیاست، دانش اجتماعی: بررسی برخی از سویه‏های دانشگاهی تحولات اخیر کشور را در لینک زیر ببینید:

http://www.isa.org.ir/node/2048


شرح اینقدر کفایت

وبلاگ عرصه مختصر نویسی است و همین مختصر نویسی گاهی بر سوء تفاهمات می افزاید. از جمله در بندی از پست قبل در مقایسه علوم اجتماعی با دانش مهندسی و پزشکی از رهایی از قدرت سخن گفته بودم. من هم معتقدم که گونه ای اراده معطوف به قدرت در بطن هر دانشی یافت می شود اما چه کسی است که نداند این معنای قدرت (نیچه ای  - فوکویی) با آنچه من در نظر داشتم متفاوت است. البته  علوم اجتماعی قامت ناسازی نیست که لباسهای متنوعی بر بالای آن کوتاه باشد. قامتهایی است و لباسهایی و از پس هر گونه دانش علوم اجتماعی قیامتهایی!

چنانکه می دانیم، هابرماس دانشهای اجتماعی را برحسب تعلقات بنیانی طبقه بندی می کند و یک سنخ را هماغوش قدرت و سنخی را بی توجه و البته اسیر آن و سنخی را نجات دهنده تعبیر می کند. اگراز علوم اجتماعی رهایی بخش دفاع کرده ام همین سنخ سوم  یعنی علوم اجتماعی انتقادی منظور نظر من بوده است. اما بر  جلوگیری از سوء تعبیر مجدد می افزایم که دانش اجتماعی انتقادی  نافی آن دو نیست(دانش اجتماعی اثباتی و تفسیری) اما خود شوری رهایی دهنده در سردارد و همه جا در پی بازنمون کردن رگه های قدرت، همه جا در پی بازکردن زخمهای مخفی نگه داشته شده و همه جا در پی خارج کردن چیزهایی است که به تعبیر سعید زیرقالیچه پنهان نگاه داشته شده اند.

نکته اخر آنکه،عرصه علوم اجتماعی، عرصه نقد و نظر است و از اینکه دوستان با وجد به نقد می روند و استدلال رقیب را بر زمین می کوبند جای شعف دارد اما نگرانی انجاست که به یکدیگر سوء ظن پیدا کنیم و با زبان نامتعارف سخن بگوییم که این نویسنده هم از این نگرانی مصون نیست و البته محتاج نقد مستمر.

چندت کنم حکایت، شرح اینقدر کفایت،

 باقی نمی توان گفت الا به روزگاران


سخنانی شنیده ام که مپرس!

 

این روزها که بحث علوم اجتماعی نقل و نبات شده و بر سر زبان ها افتاده است  و در دادگاه ، نمازجمعه و تلویزیون دولتی به نحوی در آن باب سخنی رفته است، در نظر برخی از دوستان بر اهمیت علوم اجتماعی افزوده است. چرا که علوم اجتماعی هیچگاه تا بدین حد موضوع سخن نبوده است. چه چیزی علوم اجتماعی را در زمانه ما تا دین حد به دانشی  مسئله ساز بدل کرده است؟ آیا جز این است که علوم اجتماعی دانشی رها و  آزاد از قدرت است و نتایج این دانش چونان دانشهای پزشکی و مهندسی از در مصالحه با قدرت در نمی آید؟ ایا جز این است که علوم اجتماعی برارزشهایی متفاوت با تاکید می کند. به گمان من مخالفان علوم اجتماعی موجود، پیش فرضهای این دانش را به درستی درک کرده اند اما نتیجه درستی از آن نگرفته اند.

-         علوم اجتماعی پروژه ای مرتبط با مدرنیته است.

-         علوم اجتماعی برارزشهای مدرن(چون آزادی و دموکراسی) تاکید دارد.

-         علوم اجتماعی به واقعیتهای بیرون از  ما معتقد است و از این رو محتاطانه با واقعیات رویارو می شود. به عبارتی دستوری با واقعیات اجتماعی برخورد نمی کند.

مخالفان علوم اجتماعی نه با آن بلکه با جوامع مدرن سرناسازگاری دارند. جرم علوم اجتماعی کمک به مدرن شدن جوامع است و این چیزی است که مورد پسند دوستان نیست. اما باید بدانها گفت که علوم اجتماعی دشمن نیست بلکه برای حل مشکلات جوامع مدرن پدید آمده است. همه چیز در این دانش، امری هنجاری نیست که مورد پسند این یا آن  فرد نباشد. بسیاری از چیزها در این علم همانند سایر علوم، توصیفی و تبیینی است. علوم اجتماعی در بدو امر ایمان دارد که واقعیاتی اجتماعی در بیرون از ما وجود دارد( چه آن را ما پدید آورده باشیم و چه پیش از ما وجود داشته باشد، چه واقعیاتی سیال و چه متصلب باشد ....)، دیگر آنکه این واقعیات تابع اراده حاکمان و ذهنهای فردی نیست و در یک رابطه پیچیده اجتماعی پدید آمده است( برای مثال انقلاب ، اعتراض، جنبش و نظایر آن با خواست یک یا چند فرد بر نمی خیزد و با خواست یک یا چند فرد دیگر فرو نمی نشیند ) و سوم آنکه مطالعه در باب این واقعیات ادب و آدابی دارد که تنها با رعایت آن اداب آن واقعیت فهم پذیر می شود.چهارم آنکه علوم اجتماعی نتایج تحقیق خود را با گذاشتن بر محک داوری و تجربه دیگران (چه از طریق معیار آزمون پذیری یا ابطال پذیری و چه به محک استدلال و انتقاد نظری) استوار می گرداند. اگر این موارد برخی از امهات علوم اجتماعی باشد دشمنی با چنین دانشی به اندازه دشمنی با سایر علوم مضحک و بی معنا بنظر می رسد و روشن است که اگر بصیرتی کافی وجود داشته باشد چنین دشمنی هایی هم وجود نخواهد داشت.

انتقاداتی که می توان علیه علوم اجتماعی غربی مطرح کرد - و ای بسا متخصصان علوم اجتماعی ایرانی خود بیش از دیگران این انتقادات را بارها مطرح کردند -  امری اکادمیک و در تخصص صاحبان این دانش است. تردیدی نیست که دانش انسانی باید با فرهنگ و جامعه میزبان متناسب شود، تردیدی نیست که باید نظریه های مبتنی بر زمینه رشد یابند، تردیدی نیست که موضوعات مورد تحقیق باید حلال مشکلات جامعه ما باشند. اما اینها مواردی نیست که به دادگاه نیاز باشد، از تریبون نمازجمعه گفته شود یا تلویزیون دولتی بدین شکل بدان حمله کند (پیش از این شبکه چهار سیما بارها همین صاحبنظران و همین تئوری ها را برای مقاصد خود بکار گرفته بود). این امور مواردی است که دولتها باید به دانشگاهها کمک کنند تا در فضای مساعد حوزه گفت و گویی و مجادلالت علمی توسعه یابد تا بدین ترتیب علوم اجتماعی به سمت دانشی سازنده برای جامعه حرکت کند. در عین حال دولتها باید بدانند که نمی توانند از علوم اجتماعی انتظار داشته باشند که با ارزشهای مدرن مبارزه کند چرا که در این صورتها دولتهای مدرن خود  نیز نباید وجود داشته باشند و این خواست با وجود چنین دولتهایی نیز ناسازگار است!