جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

 

یک مصاحبه خوب از دکتر جواد کاشی دوست اندیشمندم خواندم که به وجد امدم. این لینک رو ببینید:

http://ehsanabedi.com/?id=62926918


هذیان گویی یک ذهن آشفته

1.      من می ترسم پس هستم: این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم. احساس نا امنی، احساس ناخوشی خلاصه هر احساس بدی که بگویید در وجودم ایجاد شده. نوشتن هم کار سختی شده. از صبح تا شب موضوعات رو عوض می کنم. می یام که بنویسم دوباره پشیمون می شم. می ترسم که این یا آن نوشته ام تفسیر بدی بشه. می ترسم که این یا ان نوشته ام به مذاق بعضها خوش نیاید. اما واقعا نمی خوام جوری بنویسم که مسئله ساز باشه. حالا می بینم که این تنها مسئله من نیست مسئله همه وبلاگ نویسهای وطنی است که نوشتن براشون مسئولیت آور شده و به کاری دشوار بدل گشته. وقتی می بینم که همه می ترسن من هم نمی ترسم بگم که می ترسم! چطور بنویسم که هم نوشته باشیم و هم ننوشته باشیم؟هم حرف بزنیم و هم حرف نزنیم؟ حتما شما هم تجربه کردید یک عده هم می خواهند تهدید کنند و اتهام بزنند و هم نمی خوان شناخته بشن که مبادا چهره به اصطلاح روشنفکری شان آسیب ببینه. باز دست دوستان واقعا اصولگرای ما درد نکنه که با اسم و شناسنامه حرفهای خودشونو می زنند وشهامت دفاع از خیلی چیزها رو دارند.

2.      علوم اجتماعی با لباس راه راه و دمپایی پلاستیکی: این روزها همش به این فکرم که چطور می شه  در یک دادگاهی ردیف اول متهمانش علوم انسانی و اجتماعی قرار گرفته باشه. آخه چطور یک دادگاهی می تونه علم اجتماعی را محکوم کنه. فک کنم یک کم برا تاریخ ما بد باشه! متن حجاریان را خواندم. بارها و بارها خواندم تا ببینم دادگاه چه پیامی برای ما علوم اجتماعی نشینها داره؟ تفاوتی نمی کنه متن کیفرخواست رو بخونی یا متن دفاعیه متهمان رو،  می بینی که همشون در یک نکته مشترکند اون هم حمله به علوم اجتماعی. بر مبنای این کیفرخواستها و آن دفاعیات ما باید بپذیریم که علوم اجتماعی نه تنها محصولی تماما غربیه بلکه توطئه ای غربی نیز محسوب می شه. تئوریهای وبری،هابرماسی، گرامشی و دیگران و دیگران همه از جامعه مدنی، حوزه عمومی و غیره حرف می زنند و این حرفها هم برای تخریب انقلاب ما طراحی شده یا بکار گرفته شده اند.(البته سال تولید نظریه ها در اینجا اهمیتی نداره) ما باید قبول کنیم که به علوم اجتماعی غربی نیاز نداریم! اما با علوم تجربی غربی فعلا مشکلی نداریم. حالا که فهمیدیم و رووشن شدیم چه باید بکنیم.؟آیا واقعا علوم اجتماعی قراره تو این دیار برچیده شه؟ این معناش اینه که روزنامه ها مستقل وجود نداشت باشه، انتشارتی ها محدود بشه، ترجمه ای چاپ نشه یا در تیراژ محدود فقط برا کسانی که منحرف نمی شن توزیع بشه و همه دانشکده های علوم اجتماعی و سیاسی کتابهای یکسانی بخونند تازه دانشکده الهیات هم باید اصلاح شه چون بسیاری از نظریات مربوط به کلام جدید موجب این همه مسئله شده و آتش روشنفکری دینی رو شعله ور نگاه داشته.

3.      دست یهودی ها رو دیدی؟ : به یاد حرفی افتادم از دوستی که سالها پیش به من می گفت این نظریه های علوم اجتماعی محصول یهودیهاست که ما رو با اون سرگرم کنند. این سنخ حرفها دوباره در جامعه ما داره تکرار می شه. بازم یادم میاد کتابی رو سازمان تبلیغات در سالهای 60 چاپ کرده بود که برنامه تنظیم جمعیت رو نیز طرحی صهیونیستی برای کاهش جمعیت شیعیان دونسته بود.(البته هنوز طرح کاهش جمعیت ضرورتش احساس نشده بود جنگ بود و ....). همچنین  من شاگرد روحانیونی بودم که معتقد بودد علوم اجتماعی ادم رو گمراه می کنه و نباید به اون خیلی نزدیک شد. حالا گاهی اوقات تو تلویزیون هم می بینمش. اینا دارن رو میان. چی می خوام بگم؟ می خوام بگم که این تفکر خیلی ربطی به مصباح هم نداره. یک عده بیش از اندازه به آقای مصباح حمله می کنند. مثل حمله هایی که در دوم خرداد به هاشمی کردند و حالا دارند ازش دفاع می کنند. آقای مصباح دانشگاهی تشکیل داد و در اون دانشگاه طلبه هایی تحصیل کردند که همشون یکجور فکر نمی کنند. اونها علوم اجتماعی غربی هم می خونند و فلسفه غربی تدریس می کنند. برخی شون خیلی بنیادگراند و برخی خیلی مدرن. می خوام بگم این حرفها بسی از اندیشه های مصباح فراتر می ره. اندیشه های خطرناک تری هم وجود داره. اندیشه ای اکنون نیرومند شده که اساسا تاسیس دانشگاهها را طرحی انگلیسی می بینه و معتقده که این دانشگاهها با دیانت سر ناسازگاری دارند. زمانی جایی نظریه های ارتباطات تدریس می کردم. چند نفری به عنوان اعتراض بلند شدند و گفتند که آقا نظریه های قران رو بگو، نظریه های امام رو بگو اینها چیه به ما میگی؟ زود فهیمدم که اشتباه اومدم و برای ترم دیگه نرفتم اونجا. حالا این کیفرخواستها و اون دفاعیات رو کسانی نوشتند که چنین بینشی به علوم اجتماعی دارند.  آره رفیق ! ما اشتباهی هستیم. علوم اجتماعی اشتباهیه، روشنفکر ما اشتباهیه....

4.      باز دارم هذیان می گم لابد. بهتره برم بخوابم. شاید مال خورشت قرمه سبزی باشه که برا سحری خوردم!

 


جامعه واعظ بی اخلاق

 

1. شاعران و ادیبان ما همواره جامعه بی اخلاق، ریاکار، متملق و در عین حال نصحیت گو را مورد انتقاد قرار داده اند. جامعه واعظ بی اخلاق نیز به چنین جامعه ای اشاره دارد. جامعه ای که همواره یکدیگر را به اخلاق دعوت می کنند در عین حال خود به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.

به نظر من فقیه، واعظ و محتسب که در اشعار بزرگانی چون حافظ همیشه با طعنه یاد شده اند تنها نمادی از کلیت جامعه ایرانی هستند. هنگامی که گروه مرجع جامعه ای به تعبیر شاعران ما نصیحت گوی بی عمل هستند، بدنه جامعه نیز از چنین بلایی منزه نیست.

جامعه واعظ بی اخلاق جامعه ای است که رسانه ها، همایشها و کنفرانسها، منابر و کتابهای درسی و گفت و گوی زندگی روزمره شان مشحون از نصیحت و اندرز و دعوت به تقواست اما در زیر پوست چنین جامعه ای نشانی از اخلاق دیده نمی شود.

جامعه ای که در آن بیش اندازه وعظ می شنویم،  مردم همواره بر منبر می نشینند، قصه دیگران را برسر بازار نقل می کنند، شیخ یا زاهدند، با حکم قضا می ستیزند و روز و شب عربده با خلق خدا می کنند و در عین حال  پنهان خوری می کنند،به آنچه می گوید عمل نمی کند. دیگران را به نیکی امر می کند و خود را فراموش می کنند.

   باده با محتسب شهر ننوشی زنهار           بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

2. یکی از بزرگترین مشکلات محققان در عرصه تحقیقات اجتماعی در سنجش شاخصهای کیفی جامعه است. شاخصهایی که به سادگی به چنگ محققان نمی آیند. برای مثال هنگامی که محققان از مردم سوال می کنند که شما تا چه اندازه پایبند به راستگویی، صداقت، احترام متقابل، عدم ریاکاری و نظایر آن هستید بیش از 70 درصد مردم پاسخ می دهند که به این ارزشها پایبندی دارند اما هنگامی که از مردم سوال می شود که بنظر شما در جامعه چقدر این ارزشهای اخلاقی عمل می شود باز بیش از 70 درصد مردم می گویند که به این ارزشها عمل نمی شود و معتقدند که با یک جامعه بی اخلاقی مواجه هستیم. برخی محققان براساس دیدگاههای مردم در پیمایشهای ملی انجام شده گمان بردند که ما با بحرانهای اخلاقی در جامعه مواجه ایم. من چنین نمی اندیشم.در واقع پاسخهای مردم آنجا که در مورد خودشان سوال می شود و آنجا که در مورد دیگران، شکاف بزرگی دارد و این نمی تواند مبنایی قطعی برای تحلیل اجتماعی فراهم سازد.

نفس این شکاف و فاصله گذاری برای بحث امروز ما سودمند است. بنابراین  سوال این نیست که کدامیک از پاسخها به حقیقت نزدیک ترند. مسلم است که این دو پاسخ در کنار یکدیگر نمی گنجند. این فاصله گذاری از شکاف اخلاقی بین آنچه راجع به خودمان می اندیشیم و آنچه راجع به دیگران قضاوت می کنیم گواهی می کنند. سر این دوگانه بینی در همین فرهنگ وعظ گویی ما ریشه دارد یعنی  نظامهای اموزشی اخلاقی که نه بر تنبه نفس خودمان بلکه بر تزکیه دیگران بنا شده است. به این معنا که نظام اخلاقی در جامعه ما به دیگران جهت گیری شده است و علی رغم اینکه اخلاق ابتدا نفس فرد را هدف می گیرد اما مردم ما تمایل دارند در باب بی اخلاقی دیگران سخن بگویند و علاقه شدید و شهوت انگیزی به نصیحت گویی و وعظ دارند.

چون نیک بنگریم می بینیم که مردم همیشه در حال انتقاد کردن، سخن گفتن و نقد دیگران هستند و همیشه از جامعه ای که در آن اخلاق ضعیف شده است حرف می زنند اما همین مردم در غالب اوقات خود را از دیگران متمایز می کنند. مردم ما با قواعد اخلاقی به خوبی آشنا هستند، می دانند چه کاری خوب و چه کاری بد است( نک آگاهی ها، نگرشها و رفتارهای فرهنگی در ایران، محسنی،1379) اما هیچ گاه یاد نگرفته اند که مصداق و مخاطب اولیه این قواعد اخلاقی خودشان هستند.

کافی است همین امروز دقایقی در کنار یک راننده تاکسی، یک بقال،یک استاد دانشگاه یا یک روحانی بنشیند و خوب به حرفهایش گوش کنید می بینید که دارد وعظ می کند، نصیحت می کند اما دقایق چندان بیشتری لازم نیست تا به این دوگانگی ذکر شده پی ببرید.