جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران

ناسازه های گفتمانی مدرسه

 نقد کتاب ناسازه های گفتمانی مدرسه: تحلیلی از زندگی روزمره دانش آموزی،نوشته محمد رضایی، انتشارات جامعه و فرهنگ،1387.

 

1.      کتاب ناسازه های  گفتمانی مدرسه  مثالواره ای از کارهای انجام شده در حوزه مطالعات فرهنگی ایرانی است. این کتاب  به نوعی  در قلمرو مطالعه ایدئولوژی نیز قرار می گیرد. کتاب با نقد برنامه پژوهشی آلتوسری  شروع می شود و با تکمیل چنین برنامه ای با دستگاههای نظری گرامشی، لکلاو ، موفه و هال پروژه خود را به جلو می برد. با این حال، منبطق بر دستگاه نظری هال، رضایی علاقمند است از سه واژه ایدئولوژی، هژمونی و گفتمان در جای خود استفاده کند. بنابراین مفهوم ایدئولوژی تا انتهای کتاب در توضیح شرایط جامعه ایرانی به کار گرفته شده است. مطالعه ایدئولوژی در اینجا  به این معناست که چگونه معنا و برساخته شدن ذهنیتها به حفظ روابط سلطه کمک می کند. رضایی با پیشبرد نظریه آلتوسری با کمک نظریه های گفتمانی لکلا و موفه از زاویه ای دیگر به بحث آموزش و پرورش و مدرسه به عنوان دستگاههای ایدئولوژیک حکومت در ایران پرداخته است. در واقع، پرسش از بازتولید گفتمان مدرسه در مرکز کتاب حاضر قرار گرفته است. رضایی در سایر تحقیقات نیز اختلال و ناکارامدی دستگاههای ایدئولوژیک و در برخی دیگر ناکارامدی دستگاههای کنترلگر را مورد تامل قرار داده است. او در تحقیق قانون گریزی بر مفهوم جامعه بی انضباط تاکید کرده است و مدل فوکویی جامعه  انضباطی را برای جامعه ایران واژگون کرده است. در کتاب ناسازه های گفتمان مدرسه نیز مسئله این بوده است که چگونه مدرسه  علی رغم کوششهای صورت گرفته " کارخانه آدم سازی" نشده است. یکی از پاسخهای محتملی که رضایی آن را در این کتاب دنبال کرده است به ناسازه های گفتمانی موجود  بر می گردد که در بندهای دیگر بدان اشاره می کنم.

2. یکی از مشکلات سیاستگذاری های موجود در ایران این است که بیش از اندازه ایدئولوژیک است. ایدئولوژیک بودن سیاستگذاری ها به این معنا نیز هست که این سیاستگذاری ها غالبا آرمانی، انتزاعی و در عین حال مبهم و در هم متداخل است. مهمتر از همه خصلت شعارگونه این سیاستگذاری هاست که در بسیاری از قلمروهای فرهنگی مشاهده می شود.  رضایی در این کتاب بحث کرده است که اهداف آموزشی ما نه بر پرورش شهروندی دموکرات و فردی شهروندمدار بلکه بر آموزه های مذهبی ایدئولوژیک ابتنا دارد و این اولین تفاوت مهم میان آموزش و پرورش مدرن غربی با آموزش و پرورش در جامعه ایران است.

3. روش تحقیق این پژوهش نیز برای محققان مطالعات فرهنگی ایرانی نیز می تواند جالب باشد. در حالی که بیشتر کارهای انجام شده در مطالعات فرهنگی بر مطالعات متنی محدود شده اند و از این طریق برداشتی محقر و باریک بینانه از مطالعات بازنمایی را دنبال کرده اند، تحقیق رضایی بر روش اتنوگرافی و مورد پژوهی مبتنی است. با این حال رضایی بر چهار مدرسه در شهر تهران متمرکز شده است و علی رغم قوتهای موجود در کار رضایی می توان از وجوهی به انتقاد از محدودیتهای ممکن در نتایج سخن گفت. برای مثال انتخاب دبیرستان(به عنوان مدرسه) و سوگیری سنی  نهفته در این تحقیق تعمیم پذیری آن را بر کلیت مدرسه مشکل کرده است.صرفنظر از سوگیری سنی در این تحقیق، سوگیری جنسیتی هم مشاهده می شود. اگر مدارس دخترانه در این کار انتخاب می شده اند شاید به نتایج متفاوتی می رسیدیم. همین طور سوگیری جغرافیایی می تواند سومین محدودیت روش کار رضایی به حساب آید. مدارس تهران نمی تواند بازنمایی مدارس شهرستانها باشد و ای بسا دستگاه ایدئولوژیک مدرسه در شهرستانها و در روستاها کارآمد تر از شهر طبقه متوسطی چون تهران باشد. علی رغم انتقادت روشی مطرح، تحقیق رضایی به لحاظ روشی دستاوردهای سودمندی برای دانشجویان این رشته (به مثابه نمونه ای از کار عملی) فراهم آورده است و می تواند الگویی برای کارهای جدیدتر تحقیق کیفی محسوب شود.

4. تا چه اندازه گفتمان مدرسه تضمین کننده هژمونی دولت است؟ یکی از منازعاتی که رضایی در کار خود تلویحا پذیرفته است این است که گویا تمایزی آشکار میان آنچه هژمونی طبقه مسلط نام گرفته است با هژمونی دولت وجود دارد. رضایی در بسیاری از موارد از هژمونی دولت سخن می گوید و این هژمونی را به طبقه ای خاص که بر جامعه مسلط شده است ارجاع نمی دهد. البته چنین تفکیکی در برخی از سنتهای نظری چپ بی معناست چون دولت قاعدتا نماینده طبقات مسلط است اما در جامعه ایران سخن گفتن از طبقاتی که دولت نمایندگی آن را برعهده داشته باشد مناقشه آمیز است.( شاید به همین دلیل انقلاب در ایران امری دست یافتنی شده است و امکان شورش همه طبقات علیه دولت ممکن شده است).

5. رضایی در فصل بازنمایی و ذهنیتها به عناصر گفتمان مدرسه در سطح تولید می پردازد. در این کتاب، دیوارنوشته های موجود در مدارس یکی از راههای فهم این گفتمان در نظر گرفته شده است. نویسنده با دسته بندی پیامها، حاضر و غایب بودن پیامها را معنا کرده است. وی همچنین نشان داده است که علی رغم وجود چنین شعارها و چنان دستورالعملها و برنامه هایی(به خصوص در مورد ایام سیاسی) آنها در عمل مورد اهتمام اولیای مدرسه نیستند. مسئولان مدرسه خلاقیتهای خود را در برابر چنین دستولعملهایی که صرفا روی کاغذ نوشته شده است بکار می گیرند. شکاف میان سطح تولید و سیاستگذاری ها و اجرا موضوعی است که در این کتاب دنبال شده است. همین طور مقاومت در زندگی روزمره دانش آموزی موضوع دیگری است که رضایی در این کتاب بحث کرده است. علی رغم قدرت گفتمان مدرسه، همواره خلاقیتهایی در زندگی روزمره دانش آموزی وجود دارد که به زبان دوسرتویی کنشگر از اجرای دقیق قوانین و اعمال رویه های گفتمانی طفره می رود. یکی از مهمترین موضوعات مطرح شده در این خصوص بحث پوشش بوده است. سختگیری ها وقوانینی که در باب پوشش وجود داشته است همواره به واسطه برخی دانش اموزان به شیوه هایی ابتکاری به کنار نهاده شده است.

6. طبق سیاستگذاری های مدون شده دانش اموزان پس از اتمام دوره دبیرستان باید:

- اصول اعتقادات اسلامی را بشناسد

- صفات ثبوتیه و سلبیه خداوند را بشناسد

- با پوشش اسلامی آشنا باشد و آن را رعایت کند

- ولایت فقیه را به اجمال بشناسد و ارتباط ان را با امامت بداند

- نیروهای استکباری جهان را بشناسد

- منشا حاکمیت در جمهوری اسلامی را  بشناسد

- منشا حاکمت در نظامهای عمده جهانی را بشناسد و آنها را براساس جهان بینی اسلامی نقد کند(ص 19 کتاب)

تحقیق رضایی نشان داده است که دانش آموزان اطلاع دقیقی از بندهای ذکر شده ندارد. روشن است که کتابهای درسی جهت انتقال چنین مطالبی نقص ندارند همه مسائل به این امر بر می گرد که چرخه انتقال معنا نباید یکطرفه فهم شود. رمزگشای و شیوه ارتباط دانش آموزان با این آموزه ها  متفاوت است و بنابراین ما با رمزگذاری موفقی همراه نیستیم. باید اضافه کنم که حتی اگر مدرسه در انتقال معنا به دانش آموزان نیز موفق عمل کند  به این معنا نیست که در برساختن ذهنیت دانش اموزان(بعد پرورشی) نیز  موفق بوده است.

رضایی در تحقیقات بعد، دانشجویان خود را ترغیب کرده است که بر ابعادی دیگری از قضیه متمرکز شوند.یکی از این نکات مغفول نهاده شده بررسی وظیفه اصلی اموزش  و پرورش مدرن یعنی آموزش شهروندی است. اخلاق شهروندی و تکوین ذهنیت شهروندی امری است که کمتر در نظام مدرسه مورد توجه قرار گرفته است. تحقیقات بعدی احتمالا نشان خواهند داد که چگونه ما باید گفتمان ایدئولوژیک و دولت سالار مدرسه را به گفتمانی مبتنی بر اخلاق شهروندی باید سوق دهیم. ضعف و ناتوانی مدارس ما تا بدان حد اشکار است که حتی برای آموزش دقیقتر مطالب درسی  موجود نیز والدین با هزینه های خود دانش اموزان را به طور خصوصی آموزش می دهند. متمرکز بودن آموزش مدارس بر کنکور نیز مسئله دیگری است که تحقیقات دیگر باید از نقش آن در ضعف عملکرد دستگاه ایدئوژیک مدرسه تحقیق کنند. این موضوعی است که نویسنده در  فصل پایانی کتاب  از آن با نام گفتمان موفقیت تحصیلی یاد کرده است.

7.نویسنده در فصل آخر، تحت عنوان چالشهای بازتولید هژمونی از طریق مدرسه، بیان می کند که نهاد مدرسه متشکل از سه گفتمان مجزی است:
 گفتمان موفقت تحصیلی، گفتمان نظم و گفتمان پرورشی. موقعیت این گفتمان ها در مدارس دولتی با مدارس غیر انتفاعی به یک شکل نیست. در مدارس دولتی دو گفتمان نظم و گفتمان موفقیت تحصیلی برجسته اند این درحالی است که گفتمان پرورشی در هر دو نوع مدرسه ضعیف اند. هسته اصلی گفتمان موفقیت تحصیلی،  نمره پایان سال و قبولی در کنکور است. در واقع گفتمان مذکور سوژه هایی می سازد که موفقیت را در اخذ نمره ها و قبولی در کنکور می بینند و در صورت بدست آوردن نمره های خوب تصور می شود که مدرسه به اهداف خود دست یافته است. باید اضافه کنم درس خوانها ممکن است فاقد هرگونه  مهارتی باشند اما به صرفا به دلیل اخذ نمره های بالا از طریق از برکردن مطالب کتاب به سوژه هایی موفق و نخبه و همین طور الگویی برای کمتر درس خوانها بدل می شوند. این نظام  تمایزگذاری در مدارس نوعی سلسله مراتب دروغین می سازد که دسته ای را به صرف از برکردن موفق می نامد و دسته ای دیگر را با مفاهیم نامطلوب دیگری بازنمایی می کند. همین "گفتمان موفقیت" می تواند دلیل عدم کارامدی نظام مدرسه در نظر گرفته شود.همه ما طرح سوالات توسط معلمان و آموزش از طریق سوالات برای ورود به کتاب را به خاطر داریم. دانش اموزان در بسیاری موارد فقط از خلال سوالها با مطالب کتاب آشنا می شوند و سوالات هم صرفا بر موفقیت در امتحان متمرکز شده است و نه نهادینه کردن ارزشهای کتاب در دانش آموز. در واقع کل دستگاه عریض و طویل آموزش و پرورش نه بر نهادینه کردن فلان یا بهمان ارزشها بلکه صرفا بر عبو موفق از مرزهای امتحان متمرکز شده است. من در اینجا" گفتمان موفقیت محور"  رضایی را گفتمان امتحان محور نیز می نامم. در واقع، "گفتمان امتحان محور" عملکرد مدرسه را وارونه کرده است. یعنی به جای آنکه امتحان، ابزاری جهت کنترل نهادینه شده محتوای کتاب باشد تمامیت مدرسه در خدمت امتحان قرار گرفته است. همانند آنچه مارکس درباب غلبه ارزش مبادله بر ارزش مصرف گفته است در اینجا نیز امتحان جنبه ای فتیشیستیک می یابد یا به تعبیر لوکاچی چونان واقعیتی شی واره به بخشی از طبیعت ثانویه زندگی دانش اموزان و والدینشان و همین طور اولیای مدرسه بدل می شود. اضطراب، ترس، بی معنایی و افسردگی تنها بخشی از پیامدهای این طبیعت ثانویه است. جهانی که گفتمان امتحان محور مدرسه می آفریند، فرد را در سلسلسه نامتناهی مناسک همراه با اضطراب امتحان (تا پایان دوره های دانشگاهی ) اسیر می کند. جهانی که ازلی، تغییر ناپذیر و در عین حال ضروری بنظر می رسد.

جالبترین بخش این بحث آنجاست که رضایی مطرح می کند حتی این گفتمان موفقیت به" مناسک موفقیت نمایی" تنزل می یابد. بر اساس این مناسک، مدارس مختلف برای موفق نشان دادن خود از طریق نمره دانش آموزان به دستکاری  لیست نمرات و کارنامه های دانش آموزان می پردازند.

" دست کم در دو مدرسه دانش آموزان به صراحت اعلام کرده اند که در مدرسه آنها معامله بر سر نمره امری شایع محسوب می شود»(ص 189).

 به طور خلاصه رضایی ناسازه های گفتمان موفقیت تحصیلی را در مناسک موفقت نمایی،خلا استراتژی های تحصیلی و خودزنی معلمان می داند.خود زنی معلمان به نگرش معلمان به مرتبه و منزلت شغلی خود اشاره دارد.

« تقریبا این عقیده ای مشترک در میان دانش آموزان است که معلمان آنها دو رفتار را دائما تکرار می کنند. اول آنکه بارها به این مسئله اشاره می کنند که آنها طی دوران تحصیل خود افرادی درس خوان و ساعی بوده اند. دوم اینکه معلمان آنها با صراحت، معلمی را شغلی کم درآمد و پایین توصیف می کنند. »(ص 191)

نکته مهم در اینجا  این است که طی فرایند مذکور، ایدئولوژی موفقیت تحصیلی به طور مستمر به واسطه خود معلمان نقض می شود. نویسنده در ادامه بحث، ناسازه های گفتمان پرورشی مدرسه را نیز در سه مقوله گسست میان سطح تولید و سطح مصرف،امکانات حداقلی و تقاضای حداکثری و در نهایت ناهمخوانی صورتهای متصلب ایدئولوژیک و صورتهای گفتمانی موجود در مدرسه جای می دهد. آنچه در صورتهای گفتمانی موجود حائز اهمیت است نوعی تبانی موجود میان خانواده ها با نهاد مدرسه است.

8. تحقیق رضایی به یکی از مهمترین موضوعات مطرح در جامعه امروزی ایران متمرکز شده است.در حوزه عمومی یکی از موردتوجه ترین موضوعات همین ناکارمدی آموزش و پروش و مدارس ایران است.  مطالعه رضایی در زمینه مدرسه نیز به همین دلایل ناکارآمدی دستگاه ایدئولوژیکی به نام مدرسه محدود شده است.  علی رغم آنکه نویسنده نقش سوژه ساز این نهاد را می پذیرید اما چندان به سازوکارهای سوژه ساز عنایت نمی کند. به بیانی دیگر،  نحوه سازوکار بازتولید سوژه انقلابی اسلامی پسا انقلابی را مغفول می نهد. در واقع، سوژه هایی که در دوره هایی فعالانه نقش بارزی در حفظ و بقای نظام انقلابی اسلامی داشته اند در این مطالعه به حاشیه رانده شده اند. شاید بهتر بود رضایی به دوره بندی نقش گفتمانی مدرسه بعد از انقلاب می پرداخت و دهه 60 را از سایر دهه ها جدا می کرد و به دلایل افول قدرت این دستگاه بازتولید نیز اشاره ای می کرد. در هرصورت کتاب ناسازه های گفتمان مدرسه، یگانه کتابی است که رابطه نهاد مدرسه به عنوان دستگاه ایدئولوژیک با تکوین ذهنیت انسانهایی پرداخت که در میانه آمادگی برای مواجهه با دنیای مدرن و آمادگی برای کسب خصائصی مذهبی ایدئولوژیک( زیر چتر مفهومی اسلام) گرفتار شده اند. یقین دارم که اهمیت چنین کتابی در سالهای بعد بیشتر نمایان خواهد شد. خواندن این کتاب را به همه دانشجویان و پژوهشگران علاقمند و همین طور سیاستگذاران فرهنگی توصیه می کنم.

 

 

 

نویسنده : عباس کاظمی : ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سیاست در ایران

هویت ناسازگار طبقات اجتماعی در ایران

http://ehsanabedi.com/?id=103656754

نویسنده : عباس کاظمی : ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

زبان مطالعات فرهنگی

 

 

استعاره زبان اهمیت زیادی برای بحث ما در فاصله ایجاد شده بین مطالعات فرهنگی و همسایگانش دارد. زبان اگر وسیله فهم یکدیگر تلقی شود می تواند به تفاهم و تقابل همزمان کمک کند. اما اگر زبان برای فهم متقابل نباشد در  نتیجه سوء تفاهم پدید می آید.یعنی همسایه هماره در ناشناسی و برزخی از بی اعتمادی زندگی می کند. به خصوص هنگامی که سبک زندگی این همسایه با مردمان محلی به کلی متفاوت باشد.

ابتدا باید بر پراکندگی زبانی بیشتر در جهان مدرن متاخر سخن بگویم. برخی از نوپوزیتویستها معتقدند که مبنای داوری مشترک برای علمی بودن یک چیز و تمایزش از غیر علم همانا  روش است. در واقع، این روش است که جادو را از علم و از سایر چیزها جدا می کند. درست به این دلیل که روش برای علم و جهان علمی یک چیز بیشتر درنظر گرفته نمی شود بسیاری از چیزهای دیگر خارج از میدان علم قرار می گیرند. من به جای روش بر مفهوم زبان تاکید می کنم. زبان علم، جهان علم را بنا می کند. زبان علم است که آن را از جادو، اسطوره ، مذهب و چیزهای دیگر جدا می کند. اکنون وارد این مناقشه نمی شوم که زبان علم با زبان قدرت عجین است اما می خواهم تاکید کنم که زبان علم یک چیز نیست ما زبانهای علم داریم که البته نوعی پیوند و خویشاوندی بین آنها وجود دارد که آنها را قابل تشخیص می سازد.

اما در مورد زبان جدیدِ این همسایه مسئله فقط تفاوت زبانی ساده بین یک علم و علم دیگر نیست.(مثلا همان گونه که ما از تفاوت زبانی علم پزشکی و علم مهندسی می فهمیم)بلکه مسئله این است که زبان مطالعات فرهنگی با زبان علمی رایج تفاوت  محسوس دارد. این یک تفاوت رادیکال است.

مطالعات فرهنگی گویا  با زبان قومی جدید که با زبان تمدنی تفاوت دارد سخن می گوید.برای توضیح این تفاوت زبانی لازم است که من از تمایز کاربردی کریستوا استفاده کنم.کریستوا در اثر خود با نام " انقلاب در زبان شعری" آشکارا دو ساحت امر خیالی و امر نمادین لکانی را به کار می گیرد و به جای امر خیالی، امر نشانه ای را می نشاند و به جای امر نمادین ، امر نهاده ای را. می دانیم که امر نشانه ای متضمن زبان رانه های شهوانی و جریانات جسمی است.کریستوا تاکید می کند که به محض ورود امر نمادین، امر نشانه ای سرکوب می شود و به حاشیه رانده می شود.

کریستوا زبان شاعرانه را چیزی میان این دو قرار میدهد. در اینجا وی از مفهوم بینامتنیت برای اتصال به این دوساحت استفاده می کند. اگر به تفاوت کریستوایی بین امر نشانه ای و ایمایی با امر نمادین لکانی توجه داشته باشیم. باید ادامه دهیم که زبان علوم اجتماعی اثباتی( در مقایسه با مطالعات فرهنگی) به تعبیر فرویدیش زبان فراخود است. زبان جامعه ای که از سرکوب چیزها شکل گرفته است. پس آیا می توان گفت زبان مطالعات فرهنگی با نوعی نوعی پیشا زبان و زبان ناخودآگاه پیوند دارد؟بنابراین، مطالعات فرهنگی زبان مغشوش و مشوشی دارد که برای فهم پذیر شدن به نوعی هرمنوتیک مضاعف نیازمند است؟

من فکر میکنم که زبان مطالعات فرهنگی در دیالکتیک بین امر نشانه ای و امر نمادین است. هم از زبان رویا بهره می گیرد و هم از زبان فراخود. علت فهم پذیر نبودن چنین زبانی شاید از همین امر نشات می گیرد.می دانیم که این دیالکتیک زبانی را در زبان شعرگونه مطالعات فرهنگی می توانیم ببینیم.زبانی که در مرز ناخودااگاه و خودآگاه سیر می کند. آمیخته با تخیل و واقعیت است. گاهی استدلالی و گاهی استدال ناپذیر است. همه اینها شاید برای سازوکار دیگری زدایی از  زبان قدرت باشد.

زبان مطالعات فرهنگی با امر نشانه ای آمخیته است. ضد زبان نیست بلکه فرازبان است.بین همهمه، زمزمه، رویاگونگی و علم شناور است. زبانی علیه زبان علمی است. همین  امر است که زبان مطالعات فرهنگی را زبانی سیاسی کرده است. زبانی علیه قدرتهای مستقر!.

 در عین حال چنین زبانی زبان تادیب نشده است. در مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه در نوسان است. تنها در نوسان بودن میان این دو امر است که می توان جنبه هایی از زندگی را به سختن واداشت که تاکنون امر نمادین از آنها غفلت کرده است.به این معنا که  اقلیتهایی که اساسا زبانشان به زمزمه هایی بی معنا تعبیر می شد در این دانش شنیدنی می شود.. درست مثل رویا که به سادگی از کنارشان می گذشتیم و صرفابه موضوع احتمالی خاطره روزانه مابدل می شد و  این روانکاوی بود که  آن را برای ما به موضوعی درخورد بدل کرده است.

آری ، .همین میدان جدید زبانی است که مطالعات فرهنگی را یکسره برای علوم اجتماعی متعارف غیر قابل فهم کرده است.

زبان مطالعات فرهنگی پراکندگی زبانی و تشویشهای موجود زبانی را که با اسطوره های علمی میل به یگانه نشان دادن داشت  عریان می سازد.زبان مطالعات فرهنگی، زبان عریانی هاست. افشای تناقض و ابتذال زبانی است.همین!

 

نویسنده : عباس کاظمی : ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

طبقه متوسط و قدرت

موضوع طبقه متوسط چند سالی است که ذهن من را مشغول کرده و گاهی در این یا  آن کلاس در باب آن سخن گفتم. به طور خاص در کلاس  سیاستهای فرهنگی در ایران بوده است که من به این بحث پرداختم. ایده کلی من این بود که اگر انقللاب اسلامی بر آمده از دو لایه مستقل اما به هم مرتبط طبقه متوسط شهری و طبقات سنتی بوده است چه شده است که سیاستهای فرهنگی ما نه تنها طبقات متوسط را به حاشیه رانده است بلکه اغلب علیه آن هدف گیری شده است. در عوض این ارزشها و هنجارهای طبقات سنتی بوده است که به عنوان ارزشهای رسمی پذیرفته شده است.

هیمن طور فرضیه دیگر من این بوده است که هرجا از ارزشهای مبتنی بر غربزدگی و تهاجم فرهنگی و بحران هویت و ارزشهای ضد دینی سخن گفته شده است بی تردید ارزشهای طبقات متوسط مدنظر قرار داشته است. این ایده ها موجب شد که من  بر پروژه ارزشهای طبقات متوسط و سیاستگذاری فرهنگی در ایران متمرکز شوم. امیدوارم که بتوانم ظرف چند سال دیگر ماحصل آن تاملات را در قامت کتابی مستقل عرضه کنم. همین دغدغه ها بود که وقتی دوستان دانشجوی انجمن علمی از من خواستند در مورد طبقه متوسط و قدرت سخنرانی کنم  از آن استقبال کردم. شاید از این طریق بتوانم با نقدها و دیدگاههای دانشجویان ایده های جدیدی بگیرم. این سخنرانی روز یکشنبه با عنوان قدرت و طبقه متوسط در تالار شریعتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران(ساعت 12:30) برگزار می شود.

نویسنده : عباس کاظمی : ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

گفتمان رادیویی و نمایش دموکراسی

 

رادیو و تلویزیون در ایران دو رسانه ای اند که به صورت متمرکز و تحت کنترل دولت اداره می شوند اما علی رغم  مدیریت یکسان شان به هیچ وجه به لحاظ گفتمان سازی یکسان عمل نمی کنند. رادیو در مقایسه با تلویزیون بازنمایی متکثرتری از اوضاع ارائه می دهد و دیدگاههای متفاوت تری در آن منعکس می شود. البته این تکثر بازنمایی تنها در مقایسه با تلویزیونی که به آشکارترین شکل در کار بازنمایی انگیزشی و قصدمندانه رویدادهاست معنا می یابد(به عبارت دیگر در شرایط معمولی اعتقاد نداریم که رادیو رسانه ای چند گفتمانی است).  در هرصورت در رادیو نظرات مخاالف بیشتر منعکس می شود. شخصیتهایی که در تلویزیون امکان حضور ندارند در "رادیو گفت و گو" مجال حضور می یابند. اکنون این سوال مطرح می شود که علی رغم مدیریت یکسان در این دو رسانه چرا رادیو سیاستهای بازتری دارد؟

پاسخ ساده می تواند این باشد که دولتهای ایدئولوژیک  به نمایش دموکراتیک از طریق برخی از رسانه ها احتیاج دارند و این نمایش دموکراتیک و چند گفتمانی را از طریق رسانه های قدرتمندی چون تلویزیون نمی توانند نشان دهند و بهترین راه نمایش دموکراسی رسانه ای از طریق رسانه های ضعیف است. رادیو نیز علی رغم پوشش عام و گسترده از قدرت مخاطبان اندکی برخوردار است به نحوی که میزان مخاطبان رادیو با روزنامه و مطبوعات( در جامعه شهری) برابری می کند. طبق تحقیق ملی که در سال 1383 انجام شده است(و این آخرین تحقیق ملی است که در اختیار داریم) 64 درصد مردم اساسا از رادیو استفاده نمی کنند. رادیو بیشتر رسانه ای مردانه و مرتبط با سنین بازنشستگی و  با افراد تحصیلات پایین است. این مشخصات نشان دهنده این امر است که رادیو به مثابه رسانه ای غیر فراگیر و ضعیف است.

 

مصرف رادیو، تلویزیون و روزنامه به تفکیک جامعه شهری و روستایی*

میزان مصرف رسانه ای در ایران

هر روز استفاده می کنم

 

رادیو

روزنامه

تلویزیون

جامعه شهری

15.1

16.7

85.3

جامعه روستایی

21.5

5.7

79.8

         

 

 

 

داده های تحقیقات پیمایش ملی انجام شده در سال 1383 [1]نشان می دهد که علی رغم تفاوت  در میزان دسترسی رادیو و روزنامه، میزان تفاوت چندانی در جامعه شهری میان این دو رسانه وجود ندارد. اما در جامعه روستایی همچنان رادیو مصرف بالاتری در مقایسه با روزنامه دارد. در هر حال رادیو نیز همانند روزنامه به لحاظ مصرف و استفاده در میان مردم رسانه ای ضعیف محسوب می شود. هم روزنامه و هم رادیو به لحاظ میزان مخاطب در فاصله زیادی با تلویزیون دولتی قرار دارند. براساس آنچه در جدول نمایش داده شده می توانیم پیرو گزاره ای که در نوشته"  رسانه قدرتمند و رسانه ضعیف"  آوردیم نتیجه دیگری نیز بدان اضافه کنیم و  آن نتیجه این است: رادیو اگرچه رسانه ای دولتی است اما دموکراتیک تر از تلویزیون عمل می کند و علت چندصدایی بودن رادیو(به استثنای بخش خبر) تابع همان منطق قلت مخاطب و نمایش دموکراسی است. به دلیل آنکه مخاطب رادیو چندان زیاد نیست شنیدن صداهای مخالف چندات مقاومتی بر نمی انگیزاند. این نکته ما را مجددا به اصل میزان مخاطب و درجه تحمل پذیری حاکمان حواله می دهد.بر مبنای این اصل درجه تحمل پذیری یک" رسانه متکثرتر" تا آنجا ممکن است که آن رسانه از مخاطبان زیادی برخوردار نباشد. اما چرا وجود رسانه های ضعیف و در عین حال متکثر در "جامعه ایدئولوژیک" ضرروی بنظر می رسد. اکنون که عدم احساس ضرورت پیامهای متکثر و بازنمایی های متفاوت از سوی سیاستگذران آشکار شده است پاسخی جز نمایش دموکراسی باقی نمی ماند.  

سخن پایانی آنکه روزنامه و رادیو علی رغم ضعیف بودنشان به لحاظ مصرف و مخاطب تفاوتهای زیادی با یکدیگر دارند. مطابق داده های پیمایش ملی،  رادیو رسانه ای روستایی تر و روزنامه رسانه ای شهری است. در پست دیگری راجع به این فرضیه تامل می کنیم که چرا رسانه های ضعیف و چندصدایی تر و غیر دولتی تر با زندگی شهری همبسته ترند؟

مطالب مرتبط با این موضوع

وبلاگ دکتر محدثی

http://hmohaddesi.blogfa.com/post-66.aspx

وبلاگ دکتر رضایی

http://velashedi.blogfa.com/


* منبع: نتایج یافته های پیمایش ملی تحولات فرهنگی ایرانیان  1383، مناطق شهری و روستایی، محسن گودرزی،سازمان تبلیغات اسلامی.

[1] این گزارش بعد از پیمایشهای معروف وزرات ارشاد آخرین پیمایش ملی ملی است که در ایران در اختیار ما قرار دارد.

نویسنده : عباس کاظمی : ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

درباره رسانه های ضعیف و قوی

  

 

1.   رسانه های قوی و رسانه های ضعیف صرفا مفهومی ناظر بر گستردگی پوشش و میزان نفوذ در میان مخاطبان است. رسانه ای که مخاطبان گسترده ای دارد، و با توجه به تنوع برنامه هایش طیف گسترده ای از آدمها را پوشش می دهد رسانه قوی نام گرفته است. به عبارت دیگر این نوع رسانه  هم به لحاظ میزان کمیت و هم به لحاظ تفاوتهای جنسی، سنی و طبقانی و تحصیلی طیفهای مختلفی را تحت نفوذ خود دارد. این در حالی است که رسانه های ضعیف از آن رو ضعیف نام گرفته اند که پوشش فراگیری در جامعه ایرانی ندارند و از دیگرسو به لحاظ مصرف به گروههای سنی میانین و جوان و طبقات تحصیلکرده محدود می شوند. مصرف رسانه های ضعیف حتی به لحاظ جنسیتی نیز تفاوت معناداری دارد. مثلا داده های تحقیقات پیشمایش ملی نشان داده است که زنان کمتر از مردان روزنامه می خوانند اما در خواندن مجله سبقت می گیرند. اما دو مفهوم رسانه های بزرگ و رسانه های کوچک که محمد رضایی در وبلاگ خود مطرح کرده اند می تواند از جنبه هایی مفید باشد اما به دام همان محدودیتهایی می افتد که رضایی از آن انتقاد می کند. اولا منظور از بزرگ و کوچک بودن در مورد رسانه ها چیست؟ دوم اینکه رسانه های کوچک طیف بسیار بیشتری از آنچه که در مورد رسانه های همگانی مورد نظر من است را در بر می گیرد. مثلا مویابل رسانه کوچک به شمار می آید اما رسانه ای همگانی(mass media) نیست. بنابراین در حالی که رسانه ضعیف مورد نظر من به طور مستقیم جهت گیری ای سیاسی دارد و در نسبت با مخاطبانش تعریف می شود، مفهوم رسانه کوچک به چینین ابعادی بی توجه است. واضح است که هرگونه مفهوم سازی به جهت کاربردی که برای ما در تحلیل دارند می توانند سودمند باشند و تفکیک رسانه ها به بزرگ و کوچک کمکی به من در توضیح رابطه  میان دموکراسی و رسانه نمی کند. از نظر من رسانه کوچک می تواند هم قوی باشد هم ضعیف. مثلا موبایل به عنوان رسانه کوچک رسانه ای قوی است ودارای همان دو عامل کلی است که در مورد رسانه قوی گفتم. اما همان طور که گفتم در تحلیل من تنها رسانه های همگانی موضوعیت دارند.

2.   تفکیک رسانه ها به ضعیف و قوی ضرورتا به معنای میزان تاثیر پذیری آنها نیست. رسانه های ضعیف در میان طبقات متوسط و مخاطبان آن تاثیر بالایی دارند و در عوض همین طبقات از رسانه های قوی تاثیر بسیار کمتری می پذیرند.  سخن رضایی در مورد تاثیر پذیری و نفوذ تلویزیون ماهواره ای در رویدادهای اخیر درست است اما جناب رضایی از این نکته غافل اند که مسئله من بر عمق نفوذ و تاثیرپذیری بر طیف خاصی از جامعه نیست(طبقه متوسط) بلکه تاثیر پذیری و انتقال پیام بر کلیت جامعه مدنظر بوده است. جناب رضایی با من همداستانند که یکی از علتهای مهم محدود ماندن جنبش اجتماعی اخیر در میان طبقات متوسط شهرهای بزرگ به دلیل آن بوده است که این جنبش بر رسانه های ضعیف تکیه داشته است و بخش عمده ای از جامعه اساسا صدایی از اعتراضات و مطالبات نشنیده اند. در حالی که سایتهای اینترنتی رقیب و تلویزیونهای ماهواره ای و شبکه های اجتماعی مورد نظر رضایی در زمینه تولید مسئله برای مردم فعال بودند رسانه قوی به سادگی توانست امور را برای کلیت جامعه طبیعی جلوه دهد و تنها در میان طبقات متوسط و در شهرهای بزرگ بوده است که تلویزیون به طور کامل موفق عمل نکرده است. بنابراین دسترسی و فراگیری شرط لازم( نه لزوما کافی) تعریف رسانه های قوی است.

3.   در مورد دموکراتیک بودن رسانه های ضعیف هم رضایی گمان نادرستی از سخن بنده داشته اند. آنچه مد نظر من بوده است دموکراسی بازنمایی بوده است و نه محتوای دموکراتیک این یا آن رسانه. وقتی از وضعیت مطلوبتر دموکراسی بازنمایی در رسانه های ضعیف سخن می گوییم منظور ما این است که حضور گفتمانها و  بازنمایی های متفاوت و گاه شدیدا مخالف خود نشانه وجود دموکراسی در بازنمایی در سطح رسانه های ضعیف است. بنابراین هدف این نبود که بگوییم روزنامه کیهان دموکراتیک تر از تلویزیون است. بلکه هدف این بود که بگوییم حضور بازنمایی که کیهان از وقایع ارائه می کند در کنار روزنامه اعتماد خود نشانه این است که گزارشات متفاوت از یک رویداد در این سطح تحمل می شود اما در سطح رسانه قوی ما تنها با یک رسانه مواجه ایم بنابراین تنوع گفتمانی هم وجود نخواهد داشت.  و فرجام سخن در مورد این سخن رضایی که " ما نمی توانیم هر سخن مخالفی را لزوما  دموکراتیک فرض کنیم( چرا که ) از دل این فضاها رادیکالزیم خطرناکی میتواند حاصل شود"  باید بگوییم که چنین نتیجه ای ارتباطی به بحث من ندارد. اینکه فضای دموکراتیک در ایران خود می تواند به رادیکالیزم ختم شود موضوع مستقلی است که در جای خود باید بدان پداخت و به هیچ وجه نافی دسته بندی ساده من از رسانه ها نیست. چنین دسته بندی در حد یک مفهوم سازی اولیه است که محتاج نقادی هایی از نوع نوشته نقادانه محمد رضایی است.

نویسنده : عباس کاظمی : ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

رسانه های قوی و رسانه های ضعیف در ایران

 

وضعیت رسانه ها در ایران به دو دسته کلی  رسانه های قوی و رسانه های ضعیف، قابل تقسیم است. منظور از رسانه های قوی،  رسانه ها با قدرت مالی بالا، سازمان یافتگی گسترده و بزرگ، و قدرت فراگیری و پوشش و در دسترس بودن زیاد هستند. تلویزیون در ایران از چنین قدرتی برخوردار است. حتی علی رغم پوشش دهندگی یکسان رادیو و تلویزیون، تلویزیون بیش از رادیو و به عنوان رسانه بی رقیب و به عنوان تنها بازی کننده در شهر عمل می کند.

در عوض، رسانه های ضعیف از قدرت پوشش دهندگی پایینی برخوردارند و به دلایل مختلفی چون توان مالی، عدم قدرت سازمان یافتگی و سطح فرهنگی مخاطب و نوع رسانه تنها مخاطبان محدودی را در بر می گیرند. رسانه هایی چون روزنامه و مطبوعات و در شرایط فعلی اینترنت و تلویزونهای ماهواره ای رسانه ضعیف محسوب می شوند.[1]

جدول مقایسه ای استفاده از دو نوع رسانه قوی و ضعیف در جامعه ایرانی*

نوع رسانه

هر روز استفاده می کنم

اصلااستفاده نمی کنم

جامعه شهری

جامعه روستایی

جامعه شهری

جامعه روستایی

تلویزیون

85.3

79.8

1.4

4.9

روزنامه

16.7

5.7

21.4

42.8

 

تفاوت استفاده و مصرف در  این دو نوع رسانه ها نشان می دهد که تلویزیون می تواند نقشی تاثیرگذار در جامعه ایران بازی کند. در حالی که بین مصرف کنندگان تلویزیون تفاوت معناداری به لحاظ طبقاتی و تحصیلاتی وجود ندارد، رسانه های ضعیف را بیشتر افراد با تحصیلات بالاتر  و سطح اقتصادی بالاتر استفاده می کنند. در عین حال باید بیفزاییم که تلویزیون در ایران تک گفتمانی است در حالی که رسانه های ضعیف در ایران چند گفتمانی هستند. به عبارت دیگر اگر به رسانه های ضعیف نگاه کنیم گفتمانها و صداهای مختلفی را می شنویم که این گمان را تقویت می کند که ایران جامعه ای چند صدایی است. دولتمردان نیز هرگاه بخواهند از وجود دموکراسی در ایران صحبت کنند رسانه های ضعیف را نمونه می آورند و روشنفکران هرگاه بخواهند غیردموکراتیک بودن ایران را نمونه بیاورند آن رسانه قوی را شاهد می گیرند.

سخن آخر آنکه، در ایران، رسانه های چند گفتمانی مادامی که ضعیف باشند تحمل می شوند اما به محض انکه مخاطبان بیشتری بیابند مسئله ساز می شوند. در تاریخ مطبوعات ایران بودند روزنامه هایی که به دلیل یافتن تیراژ گسترده و مخاطبان ثابت و حرفه ای، عمرشان به پایان رسید. اما اگر همان مطالب را روزنامه های بدون مخاطب به چاپ می رساندند به موجب همان قانون قابل تحمل فرض می شدند. به عبارت دیگر جامعه چند صدایی در برد محدود و صدای پایین در ایران تحمل می شود اما به محض آنکه این صداها بلند شود و فراگیری عام یابد غیر قابل تحمل بنظر می رسند.

اگر بخواهم یکبار دیگر سخنانم را در چند گزاره خلاصه کنم بدین شرح خواهد بود:

1.      رسانه ها در ایران (به ویژه به لحاظ قدرت پوشش دهندگی)  به ضعیف و قوی تقسیم می شوند.

2.   مصرف کنندگان رسانه های قوی همه شکل(با تنوعات فراگیر تحصیلی، سنی و طبقاتی) و مصرف کنندگان رسانه های ضعیف محدود به اشکال فرهنگی و اقتصادی(تحصیلات و موقعیت اقتصادی بالا) خاصی هستند.

3.      در ایران، رسانه قوی تک گفتمانی و رسانه های ضعیف چند گفتمانی هستند.

4.   جامعه ایرانی به لحاظ تکثر گفتمانی در رسانه های ضعیف به جامعه دموکراتیک نزدیک است اما به لحاظ تک گفتمانی بودن رسانه قوی جامعه ای غیر دموکراتیک است.

5.      در ایران رسانه های چند گفتمانی صرفا  تا آنجا که رسانه ای ضعیف باشند تحمل می شوند.



[1] البته رسانه اینترنت و ماهواره صرفا در شرایط فعلی ضعیف محسوب می شوند اما در اینده نزدیک با توجه به پوشش دهندگی گسترده می توانند با تلویزیون دولتی قابل مقایسه گردند.

* منبع: نتایج یافته های پیمایش ملی تحولات فرهنگی ایرانیان  1383، مناطق شهری و روستایی، محسن گودرزی،سازمان تبلیغات اسلامی.

نویسنده : عباس کاظمی : ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سنجه های دینداری در ایران

کتاب سنجه های دینداری در ایران حاصل زحمت 2 سال کار تحقیقاتی مولفین است که به جمع آوری و دسته بندی تحقیقات دینداری با توجه به سنجه های بکارگرفته در آن کرده اند. در این کتاب تحقیقات در زمینه دینداری در ایران تا سال 85 گزارش شده اند.  مدل دسته بندی سنجه های دینداری بر مبنای پژوهشی بوده است که هیل و هوود(1999) انجام داده اند. پس از فصل اول این کتاب که مقدمه است، فصل دوم تا ششم به  مقیاسهای مناسک دینی، اعتقادات دینی، آگاهی های دینی، ارزشهای دینی، و مقیاسهای چند بعدی دینداری اختصاص یافته است. در فصل هفتم تحقیقاتی گزارش شده اند که در هیچ یک از ابعاد دینداری مذکور نمی گنجیدند اما گزارش آن مفید تشخیص داده شده است. در فصل پایانی نویسندگان به جمع بندی و بررسی وضعیت پژوهش در زمینه دینداری در ایران پرداخته اند. درپایان نیز کتابنامه مفصلی آمده است که برای پژوهشگران تحقیقات دینداری می تواند سودمند باشد. امیدواریم چاپ این کتاب  کمکی باشد به محققانی که تمایل دارند براساس داده های تحقیقاتی در ایران پژوهشهای نظری در زمینه دینداری انجام دهند.

کاظمی، عباس و فرجی، مهدی(1388) سنجه های دینداری در ایران، تهران: انتشارات جامعه و فرهنگ، 45000ریال.

 

نویسنده : عباس کاظمی : ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم